به گزارش شبکه اطلاعرسانی طلا و ارز سالن مجلس نمایندگان آمریکا، جایی که قرار بود برای لحظهای سکوت به احترام چارلی کرک برگزار شود، به سرعت به میدان فریاد و اتهام بدل شد. در حالی که رئیس مجلس مایک جانسون تلاش کرد دقیقهای سکوت برقرار کند، صدای زمزمه تمسخرآمیز یکی از نمایندگان جمهوریخواه و پاسخ خشمگین دموکراتها، سکوت را شکست. تنها چند ثانیه کافی بود تا یادآور شود که در آمریکا امروز، حتی مرگ یک فعال سیاسی شناختهشده نمیتواند فرصتی برای اتحاد باشد.
ترور کرک فعال محافظهکاری که نزد ترامپ نماد بسیج نسل جوان بود نه فقط یک جنایت تکاندهنده، بلکه آینهای شد برای دیدن عمق دوگانگی جامعه آمریکا. جایی که خشونت دیگر فقط در خیابان یا تجمعات اعتراضی رخ نمیدهد، بلکه به صحن مجلس و زبان سیاستمداران هم سرایت کرده است. این واقعه آغاز یک گفتوگو تازه را رقم نزد، بلکه به شکاف دیرینهای رسمیت بخشید که سالهاست میان جناح راست و چپ، و حتی در دل اردوگاه لیبرالها، ریشه دوانده است.
مهاجران و وُکها؛ سوخت قطبیسازی آمریکا
اگر بخواهیم موتور اصلی این دوگانگی را پیدا کنیم، باید به مسئله مهاجران و فرهنگ وُک اشاره کنیم؛ همان دو پدیدهای که به بنزین روی آتش شکاف سیاسی بدل شدهاند. برای بخش بزرگی از جناح راست، مهاجران نماد تهدید به هویت آمریکاییاند: آنها میترسند ترکیب جمعیتی کشور تغییر کند و سنتهای دیرینهای چون زبان، مذهب و الگوی خانواده زیر سؤال برود. در مقابل، جناح چپ مهاجران را تصویری از عدالت، تنوع و آیندهای بازتر میبیند.
در کنار این، گسترش فرهنگ وُک – از دانشگاهها تا رسانهها – جامعه را به دو قطب بیشتر تقسیم کرده است. برای راستگرایان، وُکها نماینده افراط در «اصلاحطلبی فرهنگی» و تحمیل معیارهای جدید اخلاقیاند؛ برای چپگرایان، نماد آگاهی و مقاومت در برابر تبعیض. همین تضاد، باعث شده هر سیاست عمومی، از آموزش گرفته تا بهداشت، به میدان نزاعی هویتی بدل شود.
این روند نهتنها به شکاف فکری میان لیبرالها و راست پوپولیستها دامن میزند، بلکه آمریکا را به جایی رسانده که حتی درباره تعریف «ارزشهای ملی» نیز توافقی وجود ندارد. در چنین فضایی، خشونت سیاسی تنها یک حادثه نیست؛ نتیجه منطقی جامعهای است که هر دو سویش یکدیگر را تهدیدی برای بقای خود میدانند.
چرخه خشونت؛ از زبان تا گلوله
خشونت سیاسی در آمریکا امروز دیگر تصادفی یا استثنا نیست، بلکه به چرخهای بدل شده که از کلام آغاز میشود و به گلوله ختم میگردد. سالهاست که سیاستمداران در سخنرانیها و شبکههای اجتماعی، رقیب را با برچسبهایی مرگبار خطاب میکنند: چپها مخالفان خود را «نژادپرست» مینامند و راستها آنها را «خائن به ملت». این زبان تحقیر و شیطانیسازی همان چیزی است که جامعهشناسان «ساختار اجازه» (Permission Structure) میخوانند: وقتی رهبران، خشونت را در سطح گفتمان عادی میکنند، افراد رادیکال احساس میکنند مجازند این نفرت را در خیابان و دانشگاه و حتی خانههای سیاستمداران پیاده کنند.
ترور چارلی کرک، حمله به همسر نانسی پلوسی، طرح ربودن فرماندار میشیگان یا تلاش برای ترور قاضی کاوانا، همه نقاطی از همین چرخهاند. مرز میان تهدید لفظی و اقدام واقعی در کشوری که بیش از هر جای جهان اسلحه در دسترس است، نازکتر از همیشه شده. دادههای رسمی هم نشان میدهد که تهدیدها علیه سیاستمداران و قضات در سالهای اخیر چند برابر شده است.
این چرخه، جامعهای را میسازد که در آن هر حادثه خشونتآمیز، بهجای ایجاد همدلی، به موج تازهای از اتهامپراکنی و تقویت جبهههای حزبی منجر میشود. بهاینترتیب، خشونت نهتنها نتیجه شکاف سیاسی، بلکه خود به سوختی تازه برای تعمیق آن تبدیل میشود.
پیامد جهانی: غرب چندپاره در برابر شرق یکدست
شکاف عمیق فکری و سیاسی در آمریکا دیگر صرفاً مسئلهای داخلی نیست؛ انعکاس آن در سطح جهانی، جایگاه غرب را به لرزه انداخته است. اروپا نیز گرفتار موجهای پوپولیستی، بحران مهاجران و جنگ فرهنگی بر سر ارزشهای وُک است. به همین دلیل، توان غرب برای اجماعسازی در سیاست خارجی و مقابله با رقبای ژئوپولیتیک روزبهروز کمتر میشود.
در مقابل، قدرتهای شرقی – از چین و روسیه تا برخی کشورهای عربی – به دلیل انسجام بیشتر در هویت سیاسی و اجتماعی، تصویری یکدستتر ارائه میدهند. این کشورها با تکیه بر کنترل رسانه، تمرکز قدرت سیاسی و عدم تنوع حزبی، کمتر درگیر جدالهای داخلی هستند و میتوانند انرژی خود را صرف توسعه اقتصادی یا گسترش نفوذ منطقهای کنند.
نتیجه آن است که در حالیکه غرب در حال فرسایش از درون است، شرق با انسجام نسبی و روایتهای سادهتر توانسته اعتماد به نفس بیشتری در رقابت جهانی پیدا کند. همین عدم تقارن غرب چندپاره و شرق یکصدا میتواند نظم آینده جهان را تغییر دهد: شکافهای هویتی و فرهنگی آمریکا و متحدانش، به فرصت تاریخی برای رقبای شرقی بدل شده است.
آزادی، دو لبهی شمشیر
اگر به فلسفه سیاسی بازگردیم، افلاطون در کتاب جمهوری هشدار داده بود که دموکراسی، اگر افسارگسیخته و بیمهار باشد، میتواند به آشوب و در نهایت به استبداد بینجامد. او بر این باور بود که آزادی بیحد، جامعه را به جایی میکشاند که شهروندان بهجای خرد و فضیلت، دنبال هوس و هیجان میروند و همین مسیر، بذر فروپاشی را میکارد. امروز وقتی به شکاف سیاسی و چرخه خشونت در آمریکا نگاه میکنیم، پژواک همان هشدار فلسفی را میشنویم.
دموکراسی و آزادی بیتردید بهترین دستاورد بشر در عرصه حکمرانیاند؛ اما آنچه در غرب، بهویژه میان جریانهای رادیکال چپ دیده میشود، تأکید بر آزادیهای بیقید است؛ آزادیهایی که گاه بنیادهای هویتی و انسجام اجتماعی را میفرسایند. جامعهای که هر گروهش حقیقت جداگانهای برای خود تعریف کند، دیر یا زود زبان مشترک را از دست میدهد و اعتماد جمعیاش فرومیریزد.
این وضعیت به یک مقایسه پارادوکسیکال انجامیده است: کشورهایی که سالهاست در محدودیت شدید سیاسی زیستهاند مانند چین یا برخی قدرتهای شرقی به دلیل یکدستی اجتماعی و نظم تحمیلی، امروز در برخی عرصهها از غرب چندپاره جلو افتادهاند. این به معنای برتری استبداد بر آزادی نیست؛ بلکه هشداری است که نشان میدهد آزادی، برای آنکه به بار بنشیند، نیازمند تعادل و مسئولیت است.
اگر آمریکا و غرب نتوانند میان آزادیهای فردی و انسجام جمعی توازن برقرار کنند، نهتنها قربانی چرخه خشونت داخلی خواهند شد، بلکه در رقابت جهانی هم زمین خواهند خورد. پرسش بزرگ باقی میماند: آیا جوامع آزاد بار دیگر میتوانند خود را بازسازی کنند، یا باید در تاریخ ثبت شود که افلاطون، هزاران سال پیش، درست دیده بود؟















نظرات کاربران