علیرضا جوادی، کارشناس ارشد مالی کسبوکارها
در سالهای اخیر اکوسیستم استارتاپی جهان میلیاردها دلار سرمایه را جذب کرده اما در کنار موفقیتهای چشمگیر، آمار شکست استارتاپها نیز همچنان نگرانکننده است. تحلیلهای رایج، علت این شکستها را در عواملی مانند کمبود سرمایه، ضعف تیم مدیریتی، نداشتن بازار، رقابت شدید یا مدل درآمدی نامناسب جستوجو میکنند. با وجود اهمیت این عوامل، بهنظر میرسد یک حلقه اساسی در تحلیلها نادیده گرفته شده است؛ حلقهای که میان «ارزش پیشنهادی» و «ارزش مالی» قرار دارد.
ارزش پیشنهادی، هسته وجودی هر کسبوکار است. هر استارتاپ با این ادعا متولد میشود که مسالهای را بهتر، سریعتر، ارزانتر یا به شیوهای متفاوت از دیگران حل میکند. تمام ارائههای سرمایهگذاری، بوم مدل کسبوکار و برنامههای بازاریابی بر محور همین مفهوم شکل میگیرند. با این حال هنگامیکه نوبت به ارزشگذاری شرکت میرسد، ارزش پیشنهادی عملا از معادلات حذف میشود و جای خود را به شاخصهایی مانند درآمد، سود، جریان نقدی یا ضرایب بازار میدهد. درنتیجه مهمترین عامل خلق ارزش در یک استارتاپ، پیش از آنکه به ارزش اقتصادی تبدیل شود، از فرآیند ارزشگذاری کنار گذاشته میشود.
این پارادوکس پیامدهای مهمی دارد. ممکن است دو استارتاپ در یک صنعت، درآمد مشابهی داشته باشند اما یکی دارای ارزش پیشنهادی منحصربهفرد و دیگری صرفا نسخهای از رقبا باشد. در روشهای متعارف، اختلاف ارزش این دو شرکت عمدتا پس از مشاهده نتایج مالی آشکار میشود در حالی که تفاوت واقعی بسیار زودتر و در کیفیت ارزش پیشنهادی آنها نهفته است. به بیان دیگر ارزش مالی معمولا پیامد ارزش پیشنهادی است، نه نقطه آغاز آن.
از این منظر میتوان فرضیهای متفاوت مطرح کرد: بخش قابل توجهی از شکست استارتاپها نه به دلیل ضعف در ارزش پیشنهادی بلکه به دلیل ناتوانی در سنجش و ارزشگذاری آن است. هنگامی که بنیانگذاران، سرمایهگذاران و حتی مشاوران قادر نباشند ارزش اقتصادی یک ارزش پیشنهادی را اندازهگیری کنند، تصمیمهای سرمایهگذاری، قیمتگذاری، توسعه محصول و تخصیص منابع نیز بر مبنای حدس و تجربه اتخاذ خواهد شد. این همان پلی است که میان «خلق ارزش» و «ارزش مالی» معلق مانده است.
اگر ارزش پیشنهادی را یک دارایی نامشهود بدانیم، همانند برند، فناوری یا مالکیت فکری، باید بتوان برای آن نیز ارزش اقتصادی محاسبه کرد. پرسش اساسی این نیست که یک ارزش پیشنهادی تا چه اندازه جذاب است بلکه این است که چه میزان ارزش اقتصادی خلق میکند، چه سهمی از یک بازار را تحتتاثیر قرار میدهد، چه مقدار از هزینه یا زمان مشتری را کاهش میدهد، چه درآمدی برای مشتری ایجاد میکند، تا چه اندازه توسط رقبا قابل تقلید است و چه مدت میتواند مزیت رقابتی خود را حفظ کند. پاسخ به این پرسشها، ارزش پیشنهادی را از یک شعار بازاریابی به یک دارایی اقتصادی قابلاندازهگیری تبدیل میکند.
در چنین چارچوبی، ارزشگذاری استارتاپ از تحلیل صورتهای مالی آغاز نمیشود بلکه از تحلیل ظرفیت ارزشآفرینی ارزش پیشنهادی شروع خواهد شد. ارزش پیشنهادی ابتدا باید براساس شدت مسالهای که حل میکند، اندازه بازار هدف، میزان تمایز، احتمال پذیرش توسط مشتری، قابلیت دفاع در برابر رقبا، پایداری مزیت رقابتی و توان تبدیل ارزش به درآمد ارزیابی سپس این ظرفیت ارزشآفرینی به جریانهای نقدی مورد انتظار ترجمه و در نهایت به ارزش مالی شرکت تبدیل شود. این فرآیند حلقه مفقوده میان بازاریابی، استراتژی و ارزشگذاری را تکمیل میکند.
چنین نگرشی میتواند پیامدهای گستردهای برای اکوسیستم نوآوری داشته باشد. سرمایهگذاران خطرپذیر بهجای اتکای صرف به روایتهای جذاب کارآفرینان، ابزاری برای سنجش کمی ارزش پیشنهادی در اختیار خواهند داشت. شتابدهندهها خواهند توانست پیش از سرمایهگذاری، کیفیت واقعی ایدهها را ارزیابی کنند. بنیانگذاران نیز خواهند فهمید که آیا تغییر در ویژگیهای محصول واقعا ارزش اقتصادی ایجاد میکند یا صرفا هزینه توسعه را افزایش میدهد. حتی در حوزه حسابداری و گزارشگری مالی نیز میتوان ارزش پیشنهادی را بهعنوان یکی از مهمترین داراییهای نامشهود شرکتهای نوآور مورد توجه قرار داد.
شاید زمان آن رسیده باشد که ارزش پیشنهادی از جایگاه سنتی خود به عنوان یک ابزار بازاریابی خارج شود و بهعنوان یک موضوع مستقل در دانش ارزشگذاری شناخته شود. اگر بتوان چارچوبی علمی برای «ارزشگذاری ارزش پیشنهادی» طراحی کرد، نهتنها روش ارزیابی استارتاپها متحول خواهد شد بلکه شکاف میان ایده و ثروت، میان نوآوری و سرمایه و میان خلق ارزش و ارزش مالی نیز تا حد زیادی از میان خواهد رفت. شاید دلیل شکست بسیاری از استارتاپها آن نباشد که ارزشی برای ارائه ندارند بلکه این باشد که هنوز کسی ارزش واقعی همان ارزش پیشنهادی را اندازهگیری نکرده است.















نظرات کاربران