داستان «من نمیفهمم؟!» نویسنده «محمدحسین سبزی»
چاپ ایمیل تاریخ انتشار: 28 مرداد 1405
هنوز حرف میزد. تا جایی که یادم میآید، تمام موضوعهای پیشپاافتاده را هم با ولع تعریف میکرد . زمانی که در خانه یا هر جایی که مجبور بودم با آنها و کنارشان باشم، ناخواسته حرفهایش را گوش میدادم. خدا را شُکر میکردم که بالاخره این مسافرت اجباری هم تمام شده و در حال برگشت به همان آپارتمان پنجاه متریمان هستیم.
سرم را پایین انداخته بودم و به سارا پیام میدادم. مثل همیشه از آیندهمان حرف میزدیم. آیندهایی که قرار بود در آن من بشوم شاهزادهٔ سوار بر اسب او، آن هم اسب سفیدی که برای رساندن ما به رویاهایمان قرار است چهار نعل تمام دشتها را زیر پا بگذارد.
گاهی هم سرم را بالا میآوردم و به ارسلان نگاه میکردم که سرش را به شیشه چسبانده بود و درختانی را که یکییکی و با سرعت از جلوی چشمش میگذشتند میدید.
به خودم قول داده بودم که نگذارم ارسلان مثل من شود. میدانستم که او هم نمیتواند روی پدرم حسابی باز کند و باید همیشه روی پای خودش بایستد. اگر هم میخواست، نمیشد. پدرم از تمام مال دنیا فقط همین ماشین مدلپایین را داشت که آن هم روزی چند دفعه باید کاپوتش را بالا میزد و مثل دکترها دلورودهاش را بیرون میریخت تا بتواند چند مسافر را جابهجا کند و آخر شب هم پولی را که به دست آورده بود بریزد روی فرش و با گفتنن:
با تمام احترام تقدیم مادرم کند. اگر هم آن روز ماشینش یاری نکرده بود و شب دست خالی به خانه برمیگشت، باید حرفهای مادرم را گوش میکرد که چقدر بیعرضه است.
مادرم روزها در خانه نمیماند؛ مدام از خانهٔ این همسایه به آن همسایه میرفت و بعد از اینکه سر از تمام جزئیات زندگیِ همسایهها و فامیلهایشان در میآورد، تمام اتفاقات آن روز را بیکموکاست آخر شب برای پدرم تعریف میکرد. فقط زمانی این کار را نمیکرد که مشغول شمارش پولهایی بود که پدرم به او داده بود. آن زمان، اگر من یا ارسلان یا پدرم هم جلوی چشمش در حال مرگ بودیم، محال بود سرش را بالا بیاورد و نگاهمان کند.
فقط یک بار این کارش به نفع من تمام شد؛ همان دو سال پیش که سارا و مادرش آمدند خانهٔ ما و از اینکه عضو جدیدی از آپارتمان محلهٔ آنها شدهایم به ما تبریک گفتند و رفتند. بعد از رفتنشان مادرم گفت:
«خیلی آدمهای خوبین، چند سالی میشه که تو این محلن. دخترشونم که....»
همان روز بود که فهمیدم باید عاشق سارا شوم. زیبا بود و از همه مهمتر به قول مادرم:
آن روز فهمیدم که مادرم قبل از این که آنها برای تبریک به خانهٔ ما بیایند، خودش را به آنها معرفی کرده بود.
دو روز بعد، وقتی در خیابان او را دیدم، توانستم شمارهٔ تلفنش را بگیرم و از همان روز بود که ترجیح دادم به جای اینکه بیشتر وقتم را در اتاقم بمانم و مدام سَرم را به ساخت بازیهای جدید برای بچهها گرم کنم، گاهی هم بیرون بروم و با سارا روزم را شب کنم.
صدای آهنگی که همراه با خشخش باند تمام فضای ماشین را پر کرده بود، یکدفعه قطع شد و مادرم بلند گفت:
«آره والا، خودش بهم گفت.»
صدای مادرم، بعد از اینکه فهمید پدرم سمعکش را درون گوشش قرار نداده، بالاتر رفت و گفت:
و با دست، پدرم را تکان داد. پدرم چشمانش را از جاده کند و گفت:
پدرم دوباره به جاده نگاه کرد و تمام تلاشش را میکرد که لاستیکهای ماشینش داخل چالههای آن نیفتد.
گوشی را کنار پاهایم گذاشتم و به مادرم گفتم:
همانطور که به صندلی تکیه میداد، بدون اینکه نگاهم کند، بطری آب را به سمتم گرفت. کمی از آب را که خوردم، مادرم گفت:
«یه تشکرم میکردی، بد نبود.»
چیزی نگفتم. میدانستم که اگر بخواهم به حرفش توجه کنم، دوباره شروع میکند از احترامهایی که باید من و پدرم به او بگذاریم و اینکه ارسلان با دیدن ماست که درست تربیت نشده است میگوید.
صدای آهنگ دوباره بالا رفت. پدرم، بعد از بلند کردن صدای موسیقی، شروع کرد به همراه خواننده جملات نامفهومی را بلندبلند خواندن. حالا صدای خواننده و پدرم با هم داخل ماشین و گوشهای ما میریخت. ارسلان سرش را از پنجره کند و با چشمهای نیمهبازش به من نگاه کرد و گفت:
«بگو کمش کنه، خوابم میآد.»
آرام شانههای پدرم را تکان دادم و گفتم:
«هیچی، میگم یه ذره کم کن.»
مادرم لبهای سرخش را در هم جمع کرد و همانطور که داشت از توی آینهٔ کوچکش پوست صورتش را وارسی میکرد، آهنگ را با عصبانیت قطع کرد و گفت:
«تا بخوای به بابات چیزی بفهمونی، رسیدیم تهران.»
پدرم سرش را به طرف مادرم چرخاند و گفت:
«چیکار به ضبط داری بابا؟، بذار بخونه.»
مادرم چشمانش را بست و دوباره سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
«پسرت میگه خاموووش کنم.»
پدرم با خاراندن موهای تُنُکشدهاش دوباره ساکت شد و به جاده خیره شد.
مادرم دوباره صدایش را بلند کرد و گفت:
«اون سمعک بیصاحبو بذار تو گوشت که بفهمی بقیه چی میگن.»
در حالی که درِ داشبورد را به زور باز میکرد و زیر لب غرولند میکرد و حرفهایی میزد که...!،(برای اینکه پدرم را پیش شما کوچکتر از این نکنم نمیآورم. فقط در این حد بدانید که مادرم گاهی بددهن میشد.) بالاخره سمعک را درآورد و جلوی صورت پدرم گرفت.
او هم بدون اینکه نگاهش را از جاده بردارد یا پلکی بزند، سمعک را گرفت و گذاشت داخل موهای بیرونزده از گوشش و چیزی نگفت؛ فقط سرش را تکان داد. یعنی زیر لب چیزی گفت که شبیه فوت کردن کیک تولد بود و درست نمیشد فهمید چه میگوید.
ولی انگار مادرم فهمیده بود که پدرم چه گفته است، چرا که این بار، بعد از چند بار کوبیدن درِ داشبورد و بالاخره بسته شدنش، گفت:
«نمیخوای حرفهای منو گوش بدی، حداقل این بیصاحبو پشت فرمون فرو کن تو اون گوشت.»
پدرم باز هم با چند تار موی یادگاری از دوران جوانیاش که جلوی سرش بود بازی کرد و گفت:
فکر میکنم مادرم از اینکه پدرم حالا گوشهایش بهتر میشنید، خوشحالتر شد؛ چرا که دندانهایش را دیدم که پشت لبهای قرمزش معلوم شده بود. با همان لبخندی که روی لبش بود، گفت:
و بعد دوباره شروع کرد به حرف زدن:
«خودش بهم گفت، تا اینجاشو که شنیدی ایشالا؟»
«آره بابا، صدبار گفتی که دخترش ازدواج کرده.»
«ازدواج نکرده، با دوستپسرش زندگی میکنه.»
پدرم مثل ظبط ماشین باز هم خاموش شد. فکر میکنم از اینکه سمعکش را گذاشته بود داخل گوشش ناراحت بود و برای اینکه باید جواب تمام حرفهای مادرم را بدهد، در دلش به خودش فحش میداد. تمام اینها را میشد از چشمانش، که از توی آینه به من نگاه میکرد و التماس از آنها میبارید، فهمید.
مادرم منتظر جواب او نماند و گفت:
«مگه من گفتم؟ خودِ مادرش گفت. گفتش پسر رو هم دیدم. میگفت نمیخوام مثل خودم بدبخت بشه. بهش گفتم که هر کاری میخوای بکن، ولی من باید پسر رو ببینم.»
طرز حرف زدن مادرم باعث شد کنجکاو شوم. خندیدم و گفتم:
«کی رو میگی با دوست پسرش زندگی میکنه؟»
مادرم برگشت و انگار سؤال خوبی از او پرسیده بودم، با مهربانی گفت:
و مثل من شروع کرد به خندیدن و پدرم هم، برای اینکه مادرم نگوید چرا به حرفهایش توجه نمیکند، همراه مادرم خندید. کمی دیگر از بطری آبی که کنارم بود خوردم. احساس میکردم که در گلویم چیزی مثل پشه یا یک حشرهٔ دیگر گیر کرده است. به برادرم نگاه کردم که سرش را به طرف من چرخانده بود و انگار او هم داشت مثل مادرم و پدرم میخندید. پرسیدم:
و باز سه نفرشان شروع کردند به خندیدن. اینبار صدایم را بلندتر کردم و گفتم:
پدرم همانطور که نگاهش به چالههای جاده بود، گفت:
«هوووششش، بابا چه خبرته؟ در گوشم داد میزنی. سارا رو میگه دیگه، دختر همسایهٔ بالاییمون.»
مادرم، در حالی که خیالش راحت شده بود از اینکه توانسته یک خبر دیگر از اهالی محل را برای پدرم بگوید، با لبخندی که روی لبش خشکیده بود، ضبط ماشین را روشن کرد و با چشمانی بسته سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. صدای خواننده همراه با صدای مادر و پدرم در ماشین پیچید.
آبی را که کنارم بود تا قطرهٔ آخرش خوردم تا سوزش گلویم آرام شود، ولی نشد. علاوه بر گلویم، تمام بدنم شروع به سوزش کرده بود. انگار تب کرده بودم. شیشهٔ ماشین را پایین کشیدم و لباسم را تا روی شکمم بالا زدم تا باد داغ، عرقهای روی پیشانی و شکمم را خشک کند. آن هم فایده نداشت. تلفنم را برداشتم و با دستانم که حالا میلرزید و تحمل نگه داشتن تلفن را نداشت، برای سارا پیام فرستادم:















نظرات کاربران