چگونه یک جریان سیاسی از تولید معنا و نفوذ رسانهای عبور میکند و به جایی میرسد که جامعه با زبان آن فکر میکند؟ در بحث درباره جریانهای سیاسی، معمولاً میان تولید معنا، سازمانیافتگی و هژمونی تمایز گذاشته میشود؛ اما پرسش اساسی این است که مرز میان این مراحل دقیقاً کجاست؟ از چه نقطهای میتوان گفت یک جریان صرفاً در حال تولید معناست و از چه مرحلهای میتوان گفت بخشی از آن معنا وارد «عقل سلیم» جامعه شده و یک فرایند هژمونیک در حال شکلگیری است؟
در نگاه گرامشی، این مرز یک خط قطعی و ریاضی نیست؛ فرایندی تدریجی است که باید با مجموعهای از شاخصهای اجتماعی و سیاسی سنجیده شود. هژمونی نوعی رهبری فکری و اخلاقی است که در جامعه و نهادهای مدنی گسترش پیدا میکند و به رضایت اجتماعی پیوند میخورد. بنابراین نمیتوان هژمونی را فقط با تعداد هواداران یک جریان، میزان دیدهشدن رسانهای یا حجم تشکیلات آن اندازه گرفت. این فرایند را میتوان در چهار مرحله از هم تفکیک کرد.
نقطه آغاز، تولید معناست. یک جریان سیاسی مفاهیم، ارزشها و صورتبندیهایی ارائه میکند و تلاش میکند پدیدههای اجتماعی را در چارچوب خاصی توضیح دهد.
مفاهیمی مانند «استقلال»، «فدرالیسم»، «جمهوری»، «پادشاهی»، «عدالت اجتماعی»، «حقوق فردی» یا «دولت ملی» صرفاً کلمات سیاسی نیستند؛ هرکدام میتوانند حامل تصویری از جامعه، قدرت و آینده باشند. در این مرحله هنوز با هژمونی مواجه نیستیم. معنا عمدتاً توسط خود جریان تولید و در شبکه نزدیک به آن بازتولید میشود. ممکن است یک حزب یا جنبش صاحب دستگاه فکری منسجم و زبان سیاسی مشخصی باشد، اما این به معنای آن نیست که آن زبان به جامعه راه پیدا کرده است.
۲. انتشار و سرایت گفتمانی
مرحله بعد زمانی آغاز میشود که مفاهیم تولیدشده از مرز تشکیلات عبور کنند و وارد رسانهها، دانشگاه، هنر، شبکههای اجتماعی، گفتوگوهای عمومی و زبان گروههای دیگر شوند.
در اینجا یک نکته مهم وجود دارد: استفاده از مفاهیم یک جریان، حتی از سوی کسانی که هوادار آن جریان نیستند، میتواند نشانه آغاز یک فرایند هژمونیک باشد؛ اما بهتنهایی هژمونی نیست.
ممکن است مفهومی صرفاً به دلیل قدرت رسانهای، جذابیت شعاری یا تکرار گسترده وارد زبان عمومی شود. در این حالت، با نفوذ گفتمانی مواجهیم، نه لزوماً هژمونی.
تفاوت در این است که در نفوذ گفتمانی، جامعه ممکن است یک مفهوم را تکرار کند؛ اما در هژمونی، آن مفهوم به بخشی از شیوه فهم جامعه از واقعیت تبدیل میشود.
اینجا نقطه تعیینکنندهتری است. «عقل سلیم» نزد گرامشی به معنای اجماع کامل یا پذیرش یک ایدئولوژی منسجم نیست. عقل سلیم مجموعهای از باورها، تجربهها و داوریهای روزمره است که مردم از طریق آنها جهان اجتماعی خود را میفهمند. این مجموعه نیز الزاماً یکدست و منسجم نیست و حتی میتواند متناقض باشد.
یک پروژه هژمونیک زمانی جدی میشود که بتواند در همین سطح از زندگی روزمره رسوخ کند و بخشی از شیوه فهم مردم از جامعه و سیاست را تغییر دهد.
بنابراین یک معیار مهم این است: آیا مردم یک مفهوم را فقط به خاطر آن جریان تکرار میکنند، یا آن مفهوم را مستقل از آن جریان برای فهم زندگی و قضاوت درباره مسائل اجتماعی به کار میبرند؟
این دو وضعیت با یکدیگر تفاوت دارند. اگر نام یک جریان سیاسی حذف شود و آن مفهوم همچنان در زبان سیاسی و اجتماعی مردم باقی بماند، یک گام مهم برداشته شده است. اما حتی اینجا نیز هنوز با هژمونی کامل مواجه نیستیم.
۴. تبدیل معنا به عمل اجتماعی و سازمان سیاسی
هژمونی فقط این نیست که مردم یک مفهوم را بفهمند یا حتی آن را بپذیرند. زمانی عمیقتر میشود که آن معنا بتواند رفتار، اولویت سیاسی، ائتلاف، کنش جمعی، نهادسازی و سازمان سیاسی تولید کند.
بنابراین میتوان این مسیر را چنین صورتبندی کرد: تولید معنا → انتشار → ورود به عقل سلیم → تغییر در قضاوت اجتماعی → ائتلاف → سازمان → هژمونی → قدرت سیاسی
این زنجیره نشان میدهد که چرا محبوبیت یا نفوذ رسانهای بهتنهایی برای تشخیص هژمونی کافی نیست. ممکن است یک مفهوم در جامعه بسیار محبوب شود، اما هیچ نیروی سیاسی نتواند آن را به کنش جمعی و نهاد سیاسی تبدیل کند. در این وضعیت، با نفوذ فرهنگی یا گفتمانی مواجهیم، نه هژمونی کامل.
رسانه میتواند یک جریان را مشهور کند، مفاهیم آن را منتشر کند و در سطح عمیقتر، در بازسازی عقل سلیم جامعه نقش داشته باشد.
این سه سطح را نباید یکی گرفت. ممکن است جریانی میلیونها مخاطب داشته باشد، اما زبان سیاسی آن فقط در میان هواداران خودش معنا داشته باشد. برعکس، ممکن است جریانی از نظر تشکیلاتی کوچکتر باشد، اما مفاهیمی را وارد زبان عمومی کرده باشد که حتی مخالفانش نیز برای توضیح مسائل سیاسی از آنها استفاده کنند.
در حالت دوم، ظرفیت هژمونیک جدیتر است؛ هرچند باز هم باید دید این معنا میتواند به ائتلاف، سازمان و کنش سیاسی پایدار تبدیل شود یا نه. بنابراین دامنه مخاطب با عمق هژمونی یکی نیست.
پنج آزمون برای تشخیص هژمونی برای بررسی دقیقتر میتوان پنج آزمون را در نظر گرفت: یک: آزمون استقلال از فرستنده. آیا یک مفهوم، بدون ذکر نام جریان تولیدکننده، در جامعه به کار میرود؟ دو: آزمون عبور از مرز هواداری. آیا گروههایی که عضو یا هوادار آن جریان نیستند نیز آن مفهوم را میپذیرند یا به کار میبرند؟ سه: آزمون زندگی روزمره. آیا مفهوم وارد قضاوت مردم درباره مسائل واقعی زندگی شده است، یا فقط در بحثهای سیاسی و رسانهای گردش میکند؟ چهار: آزمون ائتلاف. آیا این معنا میتواند گروههایی با منافع و هویتهای متفاوت را حول یک مسئله مشترک کنار هم قرار دهد؟ پنج: آزمون سازمان و نهاد. آیا آن معنا در تشکلها، شبکههای اجتماعی، نهادهای مدنی و در نهایت کنش سیاسی پایدار ترجمه شده است؟ هرچه یک جریان در این پنج مرحله جلوتر برود، از «تولید معنا» به سمت «هژمونی» حرکت کرده است.
هژمونی بدون حذف مخالفان یک نکته ظریف در مفهوم گرامشی این است که هژمونی به معنای حذف مخالفت نیست. یک جامعه میتواند درباره یک مفهوم اختلاف داشته باشد، اما همان مفهوم چنان در زبان عمومی جا افتاده باشد که چارچوب اصلی بحث را تعیین کند.
بنابراین وجود مخالفان به خودی خود نشانه فقدان هژمونی نیست. مسئله این است که چه کسی و با چه مفاهیمی زمین اصلی بحث سیاسی را تعریف میکند.
اگر گروههای مختلف، حتی برای مخالفت با یک جریان، ناچار شوند در چارچوب مفاهیمی سخن بگویند که آن جریان وارد فضای عمومی کرده است، میتوان از نوعی نفوذ هژمونیک سخن گفت؛ البته تا زمانی که این نفوذ بتواند به رضایت، ائتلاف و سازمان نیز پیوند بخورد.
این معیار در تحلیل جریانهای سیاسی ایران با این معیار، بررسی جریانهای سیاسی ایران از حالت داوری کلی خارج میشود. درباره پهلوی صرفاً نباید پرسید چند نفر از آن حمایت میکنند؛ باید پرسید آیا مفاهیمی مانند دولت ملی، ایرانگرایی، سکولاریسم یا توسعه که با این جریان پیوند خوردهاند، از مرز هواداران عبور کردهاند و در زبان عمومی جامعه نیز به کار میروند یا نه.
درباره مجاهدین خلق نیز صرفاً نباید به قدمت و انسجام تشکیلاتی توجه کرد؛ باید دید مفاهیم و برنامه سیاسی این سازمان تا چه اندازه در بیرون از مرزهای تشکیلاتی وارد عقل سلیم جامعه شدهاند و توانستهاند اعتماد و ائتلاف اجتماعی تولید کنند.
درباره جبهه ملی نیز نمیتوان صرفاً به سرمایه تاریخی آن یا نام مصدق تکیه کرد. پرسش مهم این است که آیا مفاهیمی مانند حاکمیت ملی، استقلال، دموکراسی و دولت ملی میتوانند از حافظه تاریخی عبور کنند و به زبان مسائل امروز جامعه تبدیل شوند. این معیار درباره همه جریانها یکسان است و اجازه نمیدهد محبوبیت، شهرت، قدمت یا توان سازمانی با هژمونی اشتباه گرفته شود.
هژمونی یک وضعیت صفر و یک نیست
هژمونی یک وضعیت صفر و یک نیست. ممکن است یک جریان در تولید معنا بسیار قدرتمند باشد اما در ائتلافسازی ضعیف؛ جریانی دیگر در سازمانیابی موفق باشد اما در تولید معنا محدود بماند؛ و جریان دیگری بتواند بخشی از عقل سلیم جامعه را تحت تأثیر قرار دهد اما نتواند این نفوذ را به سازمان سیاسی تبدیل کند. بنابراین به جای پرسش ساده «چه کسی هژمونیک است؟» باید پرسید:
هر جریان در کجای این زنجیره قرار دارد، کدام حلقهها را پشت سر گذاشته و در کدام حلقه متوقف شده است؟ این نگاه، تحلیل سیاسی را از شمارش هواداران و اندازهگیری صدای رسانهای فراتر میبرد.
نفوذ زمانی است که جامعه درباره یک جریان حرف بزند؛ هژمونی زمانی آغاز میشود که جامعه با مفاهیمی فکر کند که آن جریان توانسته در عقل سلیم عمومی رسوب دهد؛ و هژمونی عمیقتر زمانی شکل میگیرد که این فهم مشترک بتواند ائتلاف، اراده جمعی، سازمان و نهاد سیاسی تولید کند.
به همین دلیل، مسئله اصلی در مطالعه جریانهای سیاسی ایران فقط این نیست که چه کسی بیشتر دیده میشود، چه کسی سازمان منسجمتری دارد یا چه کسی هواداران بیشتری دارد. مسئله این است که کدام جریان میتواند از تولید معنا عبور کند، به زندگی روزمره جامعه راه پیدا کند، زبان مشترک گروههای متفاوت شود و در نهایت این زبان مشترک را به اراده جمعی و سازمان سیاسی تبدیل کند.
در آن نقطه است که یک جریان دیگر فقط درباره جامعه سخن نمیگوید؛ بخشی از جامعه از طریق مفاهیم آن، خودش و آیندهاش را میفهمد.
این همان نقطهای است که مفهوم هژمونی، از یک اصطلاح نظری به یک واقعیت سیاسی تبدیل میشود.
چپ ایران از نگاه گرامشی؛ از حزب و اردوگاه تا «زن، زندگی، آزادی»
جنبش «زن، زندگی، آزادی» مهمترین نشانه این تغییر در ایران معاصر است. پژوهشهای جدید نشان دادهاند که این جنبش صرفاً محصول اعتراضات سال ۱۴۰۱ نبود، بلکه بر شبکههای مقاومت روزمره زنان و سابقه چند دهه کنشگری فمینیستی نیز تکیه داشت از این زاویه، «زن، زندگی، آزادی» فقط یک شعار اعتراضی نیست. این سه مفهوم توانستند حوزههایی را کنار هم قرار دهند که در بسیاری از صورتبندیهای چپ سنتی جدا از یکدیگر دیده میشدند: آزادی فردی، رهایی اجتماعی و عدالت مادی. اینجا اندیشه استوارت هال اهمیت پیدا میکند. هال با بازخوانی گرامشی، فرهنگ، رسانه، هویت و زندگی روزمره را میدانهای اصلی مبارزه بر سر هژمونی میدانست. سیاست فقط در حزب و کارخانه اتفاق نمیافتد؛ در زبان، فرهنگ، سبک زندگی و شیوهای که مردم جهان اجتماعی خود را میفهمند نیز ساخته میشود. این نگاه برای فهم چپ جدید ایران اهمیت دارد. پرسش دیگر فقط این نیست که «کدام طبقه باید قدرت را به دست بگیرد؟» پرسش این است که چگونه میتوان مطالبات زنان، کارگران، جوانان، اقوام، محیطزیستیها، فرودستان و طبقات متوسط را به یک زبان سیاسی مشترک تبدیل کرد؟ در اینجا ارنستو لاکلائو نیز به کار میآید. او با بازخوانی سنت گرامشی، بر اهمیت پیوند دادن مطالبات پراکنده و ساختن یک «ما»ی سیاسی تأکید کرد. برای چپ زندگی، این مسئله اهمیت اساسی دارد: چگونه میتوان مطالبات متفاوت را بدون حذف تفاوتهایشان، حول یک پروژه دموکراتیک و اجتماعی به یکدیگر پیوند داد؟ نمونههای چپ زندگی امروز کجاست؟ اگر قرار باشد دنبال «حزب چپ زندگی» بگردیم، احتمالاً پاسخ روشنی پیدا نمیکنیم. بخش مهمی از این گرایش هنوز حزب نیست. ردپای آن را میتوان در جنبش زنان، اعتراضات کارگری و صنفی، فعالیتهای محیطزیستی، کنشگری دانشجویی، شبکههای حقوق بشری و اشکال تازه همبستگی اجتماعی مشاهده کرد. پژوهشهای مربوط به جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز بر همین شبکههای غیرمتمرکز و ریشهدار در زندگی روزمره تأکید کردهاند. البته هرکس که از زن، زندگی، آزادی یا عدالت اجتماعی سخن بگوید الزاماً نماینده این چپ نیست. مسئله مجموعهای از ارزشها و رابطه میان آنهاست: آزادی فردی در کنار عدالت اجتماعی، برابری در کنار تکثر، حقوق کار در کنار حقوق زنان، توسعه در کنار محیط زیست و استقلال سیاسی در کنار آزادی شهروندان. فداییان؛ از میراث تاریخی تا بازخوانی مسائل امروز در اینجا درباره نیروهای فدایی و دیگر بخشهای چپ قدیم نیز باید با دقت بیشتری سخن گفت. این جریانها در چهار دهه گذشته یکدست نماندهاند و بخشهایی از آنها تحولات نظری و اجتماعی مهمی را پشت سر گذاشتهاند. بخشی از نیروهای فدایی امروز، در مقایسه با گذشته، به مسائل دموکراسی، حقوق زنان، آزادیهای مدنی، محیط زیست، حقوق ملی، مطالبات کارگری و تحولات اجتماعی ایران توجه بیشتری نشان میدهند و تلاش کردهاند میان میراث چپ و مسائل تازه جامعه پیوند برقرار کنند. بنابراین نمیتوان چپ قدیم را فقط با تصویر دهههای ۵۰ و ۶۰ توضیح داد. اتفاقاً از منظر گرامشی، توانایی یک سنت سیاسی برای بازخوانی خود و تغییر زبان سیاسی متناسب با تجربه نسلهای جدید، یکی از نشانههای مهم زنده بودن آن سنت است. از این منظر، بخشی از نیروهای فدایی میتوانند در شکلگیری چپ زندگی نقش داشته باشند؛ نه به این معنا که از پیش نماینده این جریاناند، بلکه به دلیل برخورداری از تجربه سازمانی، حافظه تاریخی و سرمایه نظری که میتواند با مطالبات و جنبشهای جدید ترکیب شود. در نتیجه، چپ زندگی الزاماً ادامه مستقیم فداییان نیست، اما میتواند بخشی از میراث تاریخی چپ را جذب، نقد و بازتعریف کند. مسئله اصلی؛ آیا مطالبات پراکنده میتوانند به پروژه تبدیل شوند؟ اینجا پرسش گرامشی به مسئله اصلی بازمیگردد: آیا میتوان از دل مطالبات پراکنده زندگی روزمره، یک پروژه چپِ دموکراتیک و اجتماعی ساخت که هم عدالت را جدی بگیرد و هم آزادی را؟ این پروژه هنوز در ایران ساخته نشده است. چپ زندگی فعلاً بیشتر یک میدان اجتماعی و فکری در حال شکلگیری است تا یک جریان سیاسی منسجم. نمایندگی آن نیز نمیتواند از بالا اعلام شود. نمایندگی باید در فرآیندی اجتماعی شکل بگیرد: از دل تشکلهای مستقل، اتحادیههای کارگری، شبکههای زنان، انجمنهای مدنی، دانشگاه، رسانه، محیط زیست و دیگر عرصههای زندگی اجتماعی. این همان چیزی است که در منطق گرامشی میتوان جنگ موقعیت نامید؛ ساختن آرام و تدریجی یک زبان، شبکه اجتماعی و اعتماد سیاسی پیش از آنکه مسئله تصرف دولت مطرح شود. بنابراین آینده چپ زندگی لزوماً در احیای یک حزب قدیمی یا تشکیل فوری یک حزب جدید خلاصه نمیشود. ممکن است ابتدا به صورت شبکهای از جنبشهای اجتماعی، روشنفکران ارگانیک و گروههای مدنی شکل بگیرد و بعد، اگر توانست زبان مشترکی ایجاد کند، به سازمان سیاسی تبدیل شود. اما برای تبدیل شدن به یک نیروی سیاسی پایدار، سه مرحله ضروری است: تولید زبان مشترک، ساختن ائتلاف اجتماعی و ایجاد سازمان سیاسی. بدون مرحله سوم، جنبشهای اجتماعی ممکن است نفوذ فرهنگی زیادی پیدا کنند اما نتوانند نمایندگی سیاسی پایدار ایجاد کنند. آینده چپ زندگی؛ نمایندگی چگونه به دست میآید؟ نمایندگی سیاسی چیزی نیست که یک جریان صرفاً با اعلام برنامه خود به دست آورد. باید در جامعه اعتماد، حضور، سازمان و توان حل مسئله ایجاد کند. چپ زندگی اگر بخواهد به نمایندگی سیاسی برسد، باید نشان دهد که میتواند درباره مسائل بسیار ملموس زندگی پاسخ داشته باشد: دستمزد، مسکن، آموزش، درمان، اشتغال، محیط زیست، تبعیض جنسیتی، حقوق اقوام، آزادی تشکل، امنیت اجتماعی و رابطه دولت و شهروند. در این صورت، سیاست زندگی از سطح سبک زندگی فراتر میرود و به سیاست اجتماعی تبدیل میشود. اینجاست که چپ میتواند دوباره معنای طبقاتی خود را نیز بازسازی کند. کارگر امروز فقط در کارخانه تعریف نمیشود؛ کارگر پلتفرمی، پرستار، معلم، راننده، کارمند، مهاجر، زن سرپرست خانوار و میلیونها انسانی که با ناامنی اقتصادی زندگی میکنند نیز بخشی از مسئله اجتماعیاند. اگر چپ بتواند این تجربههای پراکنده را به یک روایت مشترک تبدیل کند، آنگاه امکان شکلگیری یک پروژه هژمونیک پدیدار میشود. چپ آینده؛ نه بازگشت به گذشته، نه گسست از گذشته تاریخ چپ ایران مجموعهای از تجربههای مهم، خطاهای تاریخی، دستاوردهای فکری و فرصتهای از دسترفته است. حزب توده تجربه مهمی از سازمان، روشنفکری و نفوذ اجتماعی به جا گذاشت؛ فداییان تجربه مقاومت، سازمانیابی و سیاست انقلابی را؛ و نسل جدید جنبشهای اجتماعی تجربهای تازه از سیاست مبتنی بر زندگی، بدن، آزادی و کرامت انسانی را وارد میدان کرده است. چپ آینده اگر قرار باشد دوباره نیرویی اجتماعی باشد، نه میتواند گذشته را فراموش کند و نه میتواند در گذشته بماند. باید بتواند میان عدالت اقتصادی و آزادی فردی، مسئله طبقه و مسئله سبک زندگی، برابری و تکثر، استقلال ملی و آزادی سیاسی رابطهای تازه برقرار کند. در این معنا، «چپ زندگی» شاید بیش از آنکه یک سازمان موجود باشد، یک امکان سیاسی باشد؛ امکانی که هنوز باید از دل جامعه، جنبشهای اجتماعی و تجربههای جدید ساخته شود. و پرسش نهایی از منظر گرامشی همین است: آیا میتوان از دل تجربه واقعی مردم، پروژهای ساخت که در آن آزادی و عدالت نه رقیب یکدیگر، بلکه دو شرط یک زندگی انسانی باشند؟ اگر پاسخ این پرسش در جامعه ایران به یک زبان مشترک تبدیل شود، اگر این زبان بتواند گروههای مختلف را به یکدیگر پیوند دهد و اگر این پیوند در نهایت به سازمان و نمایندگی سیاسی برسد، آنگاه چپ از خاطره تاریخی یک ایدئولوژی به نیروی اجتماعی یک پروژه سیاسی تبدیل خواهد شد. شاید مسئله چپ آینده دیگر صرفاً «تصرف قدرت به نام طبقه» نباشد؛ مسئله این باشد که چگونه میتوان جامعهای ساخت که در آن عدالت، آزادی و کرامت انسان، همزمان و در زندگی واقعی مردم معنا پیدا کنند.















نظرات کاربران