خرید آنلاین و حضوری با اسنپ‌پی
در حال بارگذاری…
شبکه اطلاع رسانی طـــــــــــلا، ســکـــــــــــه و ارز
کیان
فروش ۵۰۰ موشک پاتریوت آمریکا به اوکراین؛ جزئیات قرارداد جدید تسلیحاتی

فروش ۵۰۰ موشک پاتریوت آمریکا به اوکراین؛ جزئیات قرارداد جدید تسلیحاتی

آمریکا با تأمین مالی اروپا و کانادا ۵۰۰ موشک پاتریوت به اوکراین می‌فروشد

آمریکا با تأمین مالی اروپا و کانادا ۵۰۰ موشک پاتریوت به اوکراین می‌فروشد

شهر بورس گزارش می‌دهد؛ رشد ۱۰۴ درصدی حق‌بیمه صادره بیمه سامان در مهرماه ۱۴۰۵؛ عملکرد تجمیعی به ۱۶ همت رسید

شهر بورس گزارش می‌دهد؛ رشد ۱۰۴ درصدی حق‌بیمه صادره بیمه سامان در مهرماه ۱۴۰۵؛ عملکرد تجمیعی به ۱۶ همت رسید

۲۵۰ هزار میلیارد تومان بودجه درمان کارگران کجا می‌رود؟/ هزینه ۹۰۰ میلیون تومانی جراحی/ بازنشستگان بیمه تکمیلی و طلایی نمی‌خواهند!

۲۵۰ هزار میلیارد تومان بودجه درمان کارگران کجا می‌رود؟/ هزینه ۹۰۰ میلیون تومانی جراحی/ بازنشستگان بیمه تکمیلی و طلایی نمی‌خواهند!

نقدی بر طرح ضد کارگری «اشتغال عمومی» / قصد دارند استثمار را قانونی کنند؟!

نقدی بر طرح ضد کارگری «اشتغال عمومی» / قصد دارند استثمار را قانونی کنند؟!

دلار در ۲۷۰ هزار تومان؛ مداخله بانک مرکزی چقدر دیر بود؟

دلار در ۲۷۰ هزار تومان؛ مداخله بانک مرکزی چقدر دیر بود؟

تعلل بانک مرکزی در کنترل بازار ارز/ دلار به کانال ۳۰۰هزار تومان می‌رود؟

تعلل بانک مرکزی در کنترل بازار ارز/ دلار به کانال ۳۰۰هزار تومان می‌رود؟

فهرست عمومی برندگان وام ضروری بازنشستگان تأمین اجتماعی منتشر نمی‌شود؛ نوبت‌بندی جایگزین آن است

فهرست عمومی برندگان وام ضروری بازنشستگان تأمین اجتماعی منتشر نمی‌شود؛ نوبت‌بندی جایگزین آن است

بانک مرکزی بانک‌های بورسی و دولتی را به‌خاطر تأخیر در ارسال اطلاعات جریمه کرد

بانک مرکزی بانک‌های بورسی و دولتی را به‌خاطر تأخیر در ارسال اطلاعات جریمه کرد

بانک صنعت و معدن از تأمین مالی تولید تا پروژه‌های سلامت، آب و انرژی پاک

بانک صنعت و معدن از تأمین مالی تولید تا پروژه‌های سلامت، آب و انرژی پاک

بررسی داستان «لاتاری» نویسنده «شرلی جکسون» مترجم «جعفر مدرس صادقی»؛ «ریتا محمدی»

بازدید ۱۷منبع: chouk.ir
بررسی داستان «لاتاری» نویسنده «شرلی جکسون»  مترجم «جعفر مدرس صادقی»؛ «ریتا محمدی»

بررسی داستان «لاتاری» نویسنده «شرلی جکسون» مترجم «جعفر مدرس صادقی»؛ «ریتا محمدی»

بررسی داستان «لاتاری» نویسنده «شرلی جکسون» مترجم «جعفر مدرس صادقی»؛ «ریتا محمدی»

چاپ ایمیل تاریخ انتشار: 09 آبان 1405

صبح روز بیست و نهم ژوئن، روشن و آفتابی بود و گرمای تروتازه‌ای یک روزداغ تابستان را داشت. گل ها دسته دسته شکفته بودند و چمن سبز سبز بود. اهالی دهکده از حدود ساعت ده در میدان بین پست خانه و بانک جمع شدند.

بعضی شهرک‌ها جمعیت شان آن قدر زیاد بود که لاتاری را دو روز طول می داند وباید از بیست و ششم ژوئن شروع می شد. اما در این دهکده که فقط حدود سیصد نفرجمعیت داشت، تمام مراسم دو ساعت هم طول نمی کشید ومی شد از ساعت ده صبح شروع کرد و سر و ته قضیه را طوری هم آورد که اهالی برای ناهار به خانه هاشان برگردند بچه ها پیش از همه جمع شدند. تعطیلات مدرسه تازه شروع شده بود و حس آزادی هنوز برای خیلی از آن ها تازگی داشت. قبل از این که بازی های پر سرو صداشان را شروع کنند، دور م جمع شدند و صحبت ها هنوز از کلاس درس بود و از معلم و از مشق و تنبیه.

بابی مارتین از همین حالا جیب هاش را پر از قلوه سنگ کرده بود. پسرهای دیگرهم همان کار را کردند و صاف ترین و گرد ترین سنگ ها را برداشتند.

بابی و هری جونر و دیکی دلاکروا اهالی دهکده اسم او را «دلاکروی» تلفظ می کردند.

در یک گوشه ای میدان تَلِ بزرگی از سنگ درست کرده بودند و مراقب ایستادند که پسرهای دیگر به آن دستبرد نزنند. دخترها گوشه ای ایستاده بودند، با هم حرف می زدند و زیر چشمی به پسرها نگاه می‌کردند. بچه های کوچولو توی خاک غلت می زدند یا دست برادرها خواهرهای بزرگ شان را گرفته بودند.

طولی نکشید که مردها هم آمدند. از دور بچه های خودشان را می پاییدند و داشتند از کشت و باران حرف می زدند و از تراکتورو مالیات. دور از تَلِ سنگ، دورهم ایستادند. و با صدای آرام برای همه لطیفه تعریف می کردند و لبخند می زدند، نمی خندیدند. زن ها با لباس های خانه و پیراهن های رنگ و رو رفته، بعد ازمردها سر رسیدند.

همان طور که به طرف شوهرها می رفتند با هم سلام و علیک کردند و بنا کردند به غیبت کردن بعد کنار شوهرهاشان

ایستادند و بچه ها را صدا زدند. بعد از سه چهار بارصدا زدن، بچه ها به اکراه آمدند. بابی مارتین از زیر دست مادرش در رفت و خنده کنان به سمت تَلِ سنگ دوید. پدرش سرش داد زد و بابی زود برگشت و بین پدر و برادربزرگش ایستاد.

لاتاری را آقای سامرز اداره می کرد مثل مراسم رقص های دسته جمعی، مراسم باشگاه جوانان و برنامه هالووین. هم وقتش را داشت و هم توانش را وقت فعالیت های اجتماعی کند. مردی بود با صورتی گرد و خوش مشرب که شرکت استخراج ذغال سنگ را اداره می کرد و مردم دلشان به حالش می سوخت، چون بچه نداشت و زنش بد عُنق بود. همین که با صندوق چوبی سیاهی که به دست داشت به میدان رسید، همهمه ای میان اهالی در گرفت.

آقای سامرز دستی تکان داد و گفت: «بچه ها، امروز کمی دیرشد.»

آقای گریوز رئیس پست خانه که به دنبالش می آمد میز سه پایه ای در دست داشت. سه پایه را گذاشتند وسط میدان و آقای سامرز صندوق سیاه را روی آن گذاشت اهالی دهکده دورتر ایستاده بودند و بین آن ها وسه پایه فاصله افتاده بود. وقتی که آقای سامرز گفت: «کی می آد به من کمک کنه؟» مردم چند لحظه مردّد ماندند، بعد دو نفرازمردها، آقای مارتین و پسر بزرگش با کِستر، جلوآمدند تا صندوق را روی سه پایه نگه دارند.

و آقای سامرز ورقه های توی صندوق را به هم بزند. لوازم اصلی برگزاری مراسم لاتاری خیلی وقت پیش از میان رفته بود، اما صندوق سیاهی که حالا روی سه پایه بود، حتی ازپیش از تولد وارنرپیر، مسن‌ترین مرد دهکده، به کار می رفت. آقای سامرز بارها با اهالی دهکده درباره ساختن یک صندوق جدید حرف زده بود، اما انگارهیچ کس نمی خواست این تتمه سنت هم که صندوق سیاه نماینده‌اش بود. ازبین برود، می گفتند صندوق فعلی با قسمت هایی از صندوق ما قبل درست شده است. همان صندوقی که اولین ساکنان دهکده ساخته بودند.

هرسال، پس از لاتاری، آقای سامرز حرف صندوق جدید را پیش می کشید. اما هربار قضیه بی آن که کاری صورت بگیرد فراموش می شد. صندوق سیاه سال به سال بی رنگ و روتر می شد. حالا دیگر سیاه سیاه نبود. یک طرفش طوری تراش خورده بود که رنگ چوب اصلی را می شد دید و و بعضی جاها کم رنگ شده بود و لک و پیس داشت.

آقای مارتین و پسر بزرگش باکستر صندوق سیاه را محکم روی سه پایه نگه داشتند تا آقای سامرز ورقه ها را خوب با دست بهم زد. چوب بیشتر قسمت های مراسم فراموش یا منسوخ شده بود. آقای سامرز موفق شده بود و ورقه های کاغذی را جانشین تکه چوب هایی کند که نسل به نسل به کا ررفته بود. استدلال آقای سامرز این بود که تکه چوب ها را برای وقتی که دهکده کوچک بود خیلی هم مناسب بوده است. ولی حالا که جمعیت از سیصد نفرهم بیشتر شده و احتمال دارد ازاین هم بیشتر بشود، لازم است چیزی به کار رود که راحت توی صندوق سیاه جا بگیرد.

شب پیش ازلاتاری آقای سامرز و آقای گریوز ورقه های کاغذی را درست می کردند و توی صندوق می گذاشتند. بعد آن را به گاو صندوق شرکت ذغال سنگ آقای سامرز می بردند و در گاو صندوق را قفل می کردند روز بعد که آقای سامرز آن را به میدان دهکده می برد.

بقیه سال صندوق را می گذاشتند کنار.

گاهی این جا و گاهی آن جا. یک سال درابنار منزل آقای گریوز سرکرده بود ویک سال دیگر در پست خانه زیر دست و پا مانده بود. گاهی هم آن را می گذاشتند روی یکی از قفسه های خواروبار فروشی مارتین. تا آقای سامرز شروع لاتاری را اعلام کند. قیل و قال زیادی راه می افتاد فهرست اسامی را باید تهیه می کردند.

اسم بزرگ هر خانوار ازخانواده و اعضای هرخانوار. رئیس پست خانه مراسم سوگند آقای سامرز را که مجری رسمی لاتاری بود انجام می داد. سرودی سرسری و ناموزون که هرسال خوانده می شد. بعضی ها عقیده داشتند که مجری لاتاری در حال این برنامه، همان جا که بود می ایستاد دیگران عقیده داشتند که او باید میان مردم قدم می زد. اما سال‌ها بود که این قسمت ازمراسم به تدریج ورافتاده بود. مراسم سلام رسمی هم بود که مجری لاتاری باید خطاب به کسی که برای برداشتن ورقه سراغ صندوق می آمد ادا کند.

ولی این هم به مرور زمان تغییر کرده بود. و حالا مجری فقط باید به هرکسی که نزدیک می شد چیزی می گفت. آقای سامرز برای این که کارها خیلی مناسب بود.

با پیراهن سفید و شلوار جین، همان‌طور که یک دستش را بی خیال روی صندوق سیاه گذاشته بود و یک ریز با آقای گریوز مارتین‌ها حرف می زد، آدم خیلی شایسته ومهمی به نظرمی آمد. همین که آقای سامرز سرانجام دست از حرف زدن برداشت و رو به جمعیت کرد.

خانم هاچینسن که نیم تنه ش را روی شانه هایش انداخته بود با عجله خود ش را به میدان رساند و پشت سر جمعیت خودش را جا داد. به خانم دلاکروا که کنارش ایستاده بود.

گفت: «پاک یادم رفته بود که امروز چه روزیه» وهردوخنده نیم بندی کردند. خانم هاچینسن ادامه داد: «فکرکردم شوهره، داره اون پشت هیزم جمع می کنه.» بعد از پنجره نگاه کردم.

دیدم بچه ها نیستند. تازه یادم افتاد که امروز بیست هفته و بدو بدو خودم رو رسوندم.»

دست هاش را با پیش بندش پاک کرد. خانم دلاکروا گفت: «به موقع آمدی. هنوز دارند حرف می زنند.» خانم هاچینسن سرک کشید و از میان جمعیت نگاه کرد و وشهر و بچه هایش را دید که جلوجلوها ایستاده بودند. به نشانه خداحافظی ، دست به بازوی خانم دلاکروا زد و از لای جمعیت راهی باز کرد. مردم با خوش رویی کنار رفتند و راه دادند.

یکی دو نفر با صدایی که آن قدر بلند بود که به آن طرف جمعیت برسد. گفتند: «هاچینسن خانمت داره می آد.» و بیل بالآخره پیدایش شد. خانم هاچینسن خودش را به شوهرش رساند و آقای سامرز که منتظر مانده بود با خوش خُلقی گفت: «فکر کردم مجبوریم بدون تو شروع کنیم. تِسی.» خانم هاچینسن گفت:«می خواستی ظرف هامو نشسته تو ظرف شویی ول کنه و بیاد. جو؟» توی جمعیت که بعد از رسیدن خانم هاچینسن داشتند سرجاهای خودشان می ایستادند، صدای خنده آرامی می پیچید. آقای سامرز با قیافه جدی گفت: «خب، گمونم بهتره دیگه شروع نکنیم، زودتر قال شوبکنیم که بتونم برگردیم سرکار و زندگی مون. کسی غایب نیست؟» چند نفر گفتند: ؟«دانبار! دانبار! دانبار!» آقای سامرز فهرست اسامی را نگاه کرد. گفت:« کلاید دانبار. درسته. پاش شکسته. کی به جاش تو قرعه کشی شرکت می کنه؟»

زنی گفت: «گمونم، من. وآقای سامرز» رو کرد به اوگفت: «زن به جای شوهرش شرکت می کنه. تو پسر بزرگ نداری که این کارو بکنه. جنی؟» با این که آقای سامرز و همه ی اهالی دهکده جواب این سؤال را خوب می دانستند.

مجری لاتاری وظیفه داشت که این چیزها را رسماً بپرسد. آقای سامرز با قیافه مؤدب منتظر ماند تا خانم دانبار جواب بدهد.

خانم دانبار با تأسف گفت: «هوراس که هنوز شونزده سال‌ش نشده. گمونم امسال هم من باید جور با با هه رو بکشم.» آقای سامرز گفت: «باشه» روی فهرستی که دستش بود یاد داشتی کرد. بعد پرسید «پسر واتسون امسال شرکت می کنه؟» پسرقد بلندی از میان جمعیت دستش را بلند کرد. «این جام. از طرف خودم ومادرم شرکت می کنم.» با حالت عصبی چشم هاش را بهم زد و سرش را زیر انداخت وصداهایی از میان جمعیت شنیده شد که می گفتند: «این جک پسر خوبیه. و خوب شد مادرت یه مرد پیدا کرد که به جاش شرکت کنه.»

آقای سامرز گفت: «خب. فکر کنم همه اومده باشن. وارنر پیر هم هستش؟» صدایی گفت: «اینجام. » و آقای سامرز سرش را تکان داد.

آقای سامرز سرفه ای کرد و نگاهی به فهرست اسامی انداخت و جمعیت ناگهان ساکت شد.

آقای سامرز گفت: «همه آماده ان؟ حالا اسم ها را می خونم. اول اسم بزرگ خانواده و مردها میان و یک ورقه از توی صندوق برمی دارن. ورقه را همون طور تا شده توی دست تون نگه دارین و بهش نگاه نکنین تا همه ورقه هاشون را به نوبت بردارن. روشن شد؟»

مردم آنقدراین کار را انجام داده بودند که به این راهنمایی‌ها خوب گوش نمی دادند بیشترشان ساکت بودند، لب هاشان را می خوردند و به دور و برنگاه نمی‌کردند. آقای سامرزدستش را بالا برد و گفت: «آدامرز» مردی از جمعیت جدا شد و جلو آمد. آقای سامرز گفت: «سلام.

استیو.» آقای آدامز گفت: «سلام، جو»

لبخند های بی نمک و عصبی به هم تحویل دادند. بعد آقایی دستش را کرد توی صندوق سیاه و ورقه ی تا شده ای را بیرون کشید. یک گوشه اش را محکم گرفت و برگشت و با عجله رفت سرجای خودش توی جمعیت، کمی دورترازخانواده اش، ایستاد و به دستش نگاه نکرد.

آقای سامرزگفت:«آلن... آندرسون... بنتام...»در ردیف آخر، خانم لاکروا به خانم گریوز گفت: «بین لاتاری ها دیگه انگارفاصله نیست. آخریش همین هفته پیش بود.» خانم گریوز گفت: «خب، زمان زود می گذره. کلارک... دلاکروا...» خانم دلاکروا گفت: «این هم شوهر من» شوهرش که داشت می رفت جلو. زن نفس ش را توی سینه حبس کرده بود.

آقای سامرز گفت: «دانبار» و خانم دانبار با قدم های استوار به طرف صندوق رفت.

یکی از زن ها گفت: «برو جلو جنی» و دیگری گفت: «نیگاش کن. داره می ره.»

خانم گریوز گفت: «حالا نوبت ماست» و به آقای گریوز نگاه کرد که خودش را کنار صندوق رساند. جدی و گرفته با آقای سامرز سلام و علیک کرد و یک ورقه از توی صندوق برداشت. لابه لای جمعیت پر شده بود از مردهایی که ورقه های تا شده کوچک توی دست های بزرگ شان بود و با حالت عصبی این ور وآن ورشان می کردند. خانم دانبار و پسرش کنار هم ایستاده بودند و خانم دانبار ورقه به دست داشت «هاربرت... هاچینسن »

خانم هاچینسن گفت: «یالا، راه بیفت، بیل» و آن هایی که نزدیک بودند زدند زیر خنده.

«جونز» آقای آدمز به وارنر پیر که پهلویش ایستاده بود گفت: «میگن تو اون دهکده بالایی صحبت هایی هست که دیگه لاتاری را بذارن کنار»

وانرپیرغرید «یک مشت آدم احمق. به حرف جوونا گوش می کنن که به هیچی رضایت نمی دن. هیچ بعید نیست یه روز بگن می خوان برن تو غار زندگی کنن. دیگه هیچ کس کار نکنه، یه مدتی اینجوری زندگی کنیم. یه مثل قدیمی هست که می گه: «لاتاری تو ماه ژوئن، فصل ذرت رسیدن. اگه اوضاع همین جور پیش بره طولی نمی کشه که مجبورمی شیم آش علف کوفت کنیم. تا بوده، لاتاری هم بوده.» با اوقات تلخی اضافه کرد «دیدن این جوونک، جوسامرز، که اون جا وایساده وسر به سرهمه می ذاره، خودش به اندازه کافی بد هست.»

خانم آدامرز گفت: «بعضی جاها لاتاری را گذاشته اند کنار.» وارنر گفت: «یه مشت جوون احمق. این کارها آخر و عاقبت نداره.» مارتین با بی میلی به پدرش نگاه کرد که رفت جلو.

«آوردایک... پرسی» خانم دانبار به پسر بزرگش گفت: «کاش عجله کنند. کاش عجله کنند.» پسرش گفت: «دیگه چیزی نمونده.» خانم دانبار گفت: «خودتو حاضر کن بدوی به بابات بگی.» آقای سامرز اسم خودش را خواند، درست یک قدم جلو رفت و ورقه ای از توی صندوق سوا کرد. بعد صدا زد «وانر وانرپیرهمان طورکه داشت ازمیان جمعیت می‌گذشت، گفت: «هفتاد و هفتمین ساله که توی لاتاری شرکت می کنم. هفتادو هفتمین بار.»

«واتسن!» پسر قد بلند با دستپاچگی از میان جمعیت بیرون آمد. یک نفر گفت: «هول نشو، جک» و آقای سامرز گفت: «عجله نکن پسرم.» «زانینی»

مکث کشداری برقرار شد. نفس هیچ کس در نمی آمد. تا این که آقای سامرز که ورقه اش را بالا نگه داشته بود گفت: «بسیار خب، بچه ها» یک دقیقه هیچ کس تکان نخورد. بعد همه ی ورقه ها باز شد. ناگهان همه زن ها هم زمان به حرف زدن افتادند. «کیه؟» «به کی افتاد؟»

«دانبار ها؟» «واتسن ها؟» بعد چند نفر با هم گفتند «هاچینسن. بیل» «به بیل هاچینسن افتاد.» خانم دانبار به پسر بزرگش گفت: «برو به پدرت بگو.» مردم به دور و بر نگاه کردند که هاچینسن‌ها را پیدا کنند. هاچینسن آرام ایستاده بود و زل زده بود به ورقه توی دستش.

ناگهان تسی ها چینسن رو به آقای سامرز داد زد. «شما بهش فرصت ندادین کاغذی را که دلش می خواست ور داره. من دیدم. منصفانه نبود.»

خانم دلاکروا صدا زد. «تسی، بچه ی خوبی باش.» و خانم گریوز گفت: «همه ما شانس مساوی داشتیم.» بیل هاچینسن گفت: «تسی، خفه شو.» آقای سامرز گفت: «خب، همه گوش کنین، تا این جا ش پیش رفتیم. حالا باید کمی بیشتر عجله کنیم که به موقع تموم بشه.»

به فهرست بعدی نگاهی انداخت و گفت: «بیل، تو تز طرف خانواده هاجینسن تو قرعه کشی شرکت کردی. خانوار دیگه ای هم هست که جزء خانواده هاچینسن باشه؟» خانم هاچینسن داد زد: «دان و اِوا هم هستن . بزارین اونا هم شانس شونو را امتحان کنن.» آقای سامرز به آرامی گفت: «تسی، دخترها با خانواده شوهرهاشون تو قرعه کشی شرکت می کنن. توهم مثل همه اینو می دونی.» تسی گفت: «منصفانه نبود.»

بیل هاچینسن با تأ سف گفت: «گمونم راست می گی، جو. دخترم با خانواده شوهرش شرکت می کنه که منصفانه هم هست. من هم به جز این بچه ها، خانواده دیگه ای ندارم.»

آقای سامرز توضیح داد که: «تا جایی که به خانواده مربوط می شه، قرعه به اسم تو افتاده درسته» آقای سامرز خیلی رسمی پرسید: «چندتا بچه داری، بیل؟»

بیل هاچینسن گفت: «سه تا پسر بزرگم بیلی، نانسی و دیو کوچولو. تسی و خودم.»

آقای سامرز گفت: «بسیار خوب. هری، ورقه هاشون را پس گرفتی؟» آقای گریوز سرتکان داد و ورقه ها را بالا گرفت.

آقای سامرز گفت: «مال بیل را هم بگیر و همه را بینداز توی صندوق»

خانم هاچینسن با صدایی که سعی داشت آرام باشد گفت: « فکر کنم باید از سر شروع کنیم.

دارم به شماها می گم منصفانه نبود. بهش فرصت ندادین انتخاب کنه. همه شاهد بودند.»

آقای گریوز که هر پنج ورقه را سوا کرده و انداخته بود توی صندوق، بقیه ورقه ها را نداخت زمین، و باد آن ها را برداشت و به هوا برد.

خانم هاچینسن به آن هایی که دو روبرش بودند می گفت: «همه تون گوش بدین.»

آقای سامرز پرسید«حاضری، بیل؟» بیل هاچینسن نگاه سریعی به زن و بچه هاش انداخت و سر تکان داد. آقای سامرز گفت: «یادتون باشه. ورقه ها را بردارین و همون طورتا شده نگه دارین تا همگی ورقه هاشون و بردارن هری تو، به دیو کوچولو کمک کن.»

آقای گریوز گفت: «دست پسر را گرفت و پسر با اشتیاق همراه او رفت تا پای صندوق.

آقای سامرز گفت: «فقط یه دونه بردار. هری تو هر ورقه را براش نگه دار.»

آقای گریوز دست بچه را گرفت و ورقه تا شده را از توی مشت بسته اش در آورد و توی دست خودش نگه داشت. دیو کوچولو کنارش ایستاده بود و هاج و واج نگاهش می کرد.

آقای سامرز گفت: «نوبت نانسی یه.» نانسی دوازده سالش بود. دوستان هم مدرسه اش نفس های بلند کشیدند و نانسی که دامنش را تکان می داد جلو رفت و با حرکت ظریفی ورقه ی از توی صندوق برداشت.

آقای سامرز گفت: «بیلی » و بیلی با صورت قرمز و پاهای زیادی بزرگش، همان طور که داشت ورقه را برمی داشت، نزدیک بود صندوق را برگرداند. آقای سامرز گفت: «تسی»

چند لحظه مردد ماند، با بدگمانی نگاهی به دو روبر انداخت بعد لب هاش را به هم فشرد و به طرف صندوق رفت، از توی صندوق ورقه ای قاپ زد و گرفت پشت سرش.

آقای سامرز گفت: «بیل» بیل هاچینسن دستش را کرد توی صندوق، گرداند سر ورقه را بیرون آورد. جمعیت ساکت بود. دختری زمزمه کرد «امیدوارم نانسی نباشه.» و زمزمه اش به گوش همه رسید. وارنر پیر با صدای واضحی گفت: «دیگه مثل اون وقت ها نیس. دیگه مردم اون طور که اون وقت ها بودند نیستند.» آقای سامرز گفت: «بسیار خوب. ورقه ها را باز کنید. هری، تو ورقه دیو کوچولو را بازکن.»

آقای گریوز ورقه را باز کرد و وقتی که آن را بالا گرفت و همه توانستند ببینند که سفید است، جمعیت نفس راحتی کشید.

نانسی و بیلی ورقه هاشان را هم زمان باز کردند و گل از گل شان شکفت.

خندیدند و، ورقه ها را بالای سرشان گرفتند و روبه جمعیت چرخیدند.

آقای سامرزگفت: «تسی.» مکثی برقرار شد و بعد آقای سامرز به بیل هاچینسن نگاه کرد.

بیل ورقه اش را باز کرد و نشان داد. سفید بود.

آقای سامرز گفت: «تسی یه.» صدای آرامی داشت. «بیل ورقه شو به مانشون بده.»

بیل هاچینسن به طرف زنش رفت و ورقه را به زور از توی دستش بیرون کشید. روی ورقه یک نقطه سیاه بود، نقطه ی سیاهی که آقای سامرز شب پیش با مداد بزرگ دفترشرکت ذغال سنگ روی ورقه گذاشته بود. بیل هاچینسن ورقه را بالا گرفت و جمعیت به جنب و جوش افتاد.

آقای سامرز گفت: «بسیار خوب، بچه ها. زود تمومش کنیم.»

هر چند تشریفات اولیه مراسم از یاد رفته بود و صندوق سیاه اصلی از دور خارج شده بود، اهالی دهکده هنوز استفاده از سنگ را به یاد داشتند. تِل سنگی که پسرها بیشتر درست کرده بودند، حاضر و آماده بود. روی زمین هم سنگ ریخته بود و ورقه هایی که از توی صندوق بیرون آمده بودند و با د می بردشان. خانم دلاکروا سنگی آن قدر بزرگ انتخاب کرد که باید دو دستی برمی داشت. و، رو کرد به خانم دانبار و گفت: «یالا، عجله کن.»

خانم دانبار گفت: «یالا، عجله کن.» خانم دانبار که توی هر دو دستش چند تا سنگ کوچک بود، نفس زنان گفت: «نمی تونم بدوم، تو برو تا من خودمو برسونم.»

بچه ها سنگ توی دست شان بود و یک نفر تا سنگ ریزه به دیوی هاچینسن کوچولو داد.

تسی ها چینسن حالا وسط یک فضای خالی ایستاده و جمعیت به طرفش حرکت می کرد.

تسی با نا امیدی دست هاش را بلند کرد و گفت: «منصفانه نیست.» سنگی به یک طرف سرش خورد. وارنر پیر داشت می گفت: «یالا، یالا. همه بیان.»

استیو آدامز جلوی جمعیت بود و خانم گریوز کنارش .

صبح روز بیست و نهم ژوئن، روشن و آفتابی بود و گرمای تروتازه‌ای یک روزداغ تابستان را داشت. گل ها دسته دسته شکفته بودند و چمن سبز سبز بود. اهالی دهکده از حدود ساعت ده در میدان بین پست خانه و بانک جمع شدند. بعضی شهرک‌ها جمعیت شان آن قدر زیاد بود که لاتاری را دو روز طول می داند وباید از بیست و ششم ژوئن شروع می شد. اما در این دهکده که فقط حدود سیصد نفرجمعیت داشت، تمام مراسم دو ساعت هم طول نمی کشید ومی شد از ساعت ده صبح شروع کرد و سر و ته قضیه را طوری هم آورد که اهالی برای ناهار به خانه هاشان برگردند بچه ها پیش از همه جمع شدند.

مثال: ابتدا تا انتهای داستان.

در یک روستا چندین سال است که لاتاری انجام می شود. تضاد میان سنت های کورکورانه و آیین در برابرعقلانیت/ انسانیت و اراده فرعی با استفاده از نمادها/ نشانه‌ها/ رابطه های دال و مدلول با زیرلایه هایی از قبیل: صاحبان قدرت/ سیاست/ مرگ... را نویسنده نشان می دهد. چگونه انسان‌ها می توانند به نام سنت/ عادت/ یا بقای جامعه/ دست به جنایت و خشونت وحشتناک بزنند. بدون این که لحظه یی به ماهیت غیر منطقی و ظالمانه آن شک کنند. دراین روستا سنت سالانه لاتاری بدون هیچ دلیلی مشخص حفظ شده وهمه بدون چون و چرا از آن تبعیت می کنند؛ گویی خود "آیین" مهم تر از دلیل وجودی آن شده است.

مثال: صندوق سیاهی که حالا روی سه پایه بود، حتی ازپیش از تولد وارنرپیر، مسن‌ترین مرد دهکده، به کار می رفت. آقای سامرز بارها با اهالی دهکده درباره ساختن یک صندوق جدید حرف زده بود، اما انگارهیچ کس نمی خواست این تتمه سنت هم که صندوق سیاه نماینده‌اش بود. ازبین برود، می‌گفتند صندوق فعلی با قسمت هایی ازصندوق ما قبل درست شده است.

همان صندوقی که اولین ساکنان دهکده ساخته بودند. هرسال، پس از لاتاری، آقای سامرز حرف صندوق جدید را پیش می کشید. اما هربار قضیه بی آن که کاری صورت بگیرد فراموش می شد.

4= محور معنایی داستان چیست؟

جهان بر پایه ناعدالتی است. انسان های بیشماری درآن هستند که برای ادامه حیات باید جنگید اما تنها جنگیدن صرف نیست. بلکه برای زنده ماندن و بقاء علاوه بر جنگیدن موضوع بی احساسی و سختی/ مرگ/ و از همه مهمتر صاحبان قدرت و سیاست که نقشه بی عدالتی را برای مردم می کشند.

داستان سه محور کلیدی دارد.

محور اول: (خشونت نهادینه شده در جوامع انسانی)

راوی نشان می دهد؛ "خشونت" ربطی به توحش ندارد. بلکه دردل جوامع مدرن، متمدن و حتی در روستایی آرام و معمولی نیز حضور دارد.

محور دوم: (خطر هم رنگی جماعت)

انسان‌ها ازترس طرد شدن ازجمع یا زیرسؤال بردن هنجارهای گروهی با ظلم وبی عدالتی همراه می شوند.

محور سوم: (کورکورانه پیروی کردن سنت‌ها)

خطر تداوم سنتی که فلسفه وجودی‌ش گم شده است. صرفا به این دلیل که «همیشه ازگذشته همین طوربوده است.»

بابی مارتین از زیر دست مادرش در رفت و خنده کنان به سمت تَلِ سنگ دوید. پدرش سرش داد زد و بابی زود برگشت و بین پدر و برادربزرگش ایستاد.

لاتاری را آقای سامرز اداره می کرد مثل مراسم رقص های دسته جمعی، مراسم باشگاه جوانان و برنامه هالووین. هم وقتش را داشت و هم توانش را وقت فعالیت های اجتماعی کند. مردی بود با صورتی گرد و خوش مشرب که شرکت استخراج ذغال سنگ را اداره می کرد و مردم دلشان به حالش می سوخت، چون بچه نداشت و زنش بد عُنق بود. همین که با صندوق چوبی سیاهی که به دست داشت به میدان رسید، همهمه ای میان اهالی در گرفت. آقای سامرز دستی تکان داد و گفت: «بچه ها، امروز کمی دیرشد.»

آقای گریوز رئیس پست خانه که به دنبالش می آمد میز سه پایه ای در دست داشت. سه پایه را گذاشتند وسط میدان و آقای سامرزصندوق سیاه را روی آن گذاشت اهالی دهکده دورتر ایستاده بودند و بین آن ها وسه پایه فاصله افتاده بود.

مبتنی برتعلیق تدریجی و فریب خواننده است.

داستان درفضایی بسیار آرام، آفتابی و معصومانه آغاز می شود. (بازی بچه ها جمع آوری سنگ‌هاست که در ابتدا بی خطر به نظر می رسد. و دور هم جمع شدن اهالی روستا برای یک جشن یا رویداد محلی) نویسنده لحنی کاملا عادی و روزمره دارد تا خواننده هیچ گونه سوء ظنی پیدا نکند. همه چیز معمولی جلوه می کند تا این که در چند پاراگراف پایانی/ ورق بر می گردد و معنای واقعی سنگ‌ها و قرعه کشی فاش می شود.

صبح روز بیست و نهم ژوئن، روشن و آفتابی بود و گرمای تروتازه‌ای یک روزداغ تابستان را داشت. گل ها دسته دسته شکفته بودند و چمن سبز سبز بود. اهالی دهکده از حدود ساعت ده در میدان بین پست خانه و بانک جمع شدند. بعضی شهرک‌ها جمعیت شان آن قدر زیاد بود که لاتاری را دو روز طول می داند وباید از بیست و ششم ژوئن شروع می شد.

هر چند تشریفات اولیه مراسم از یاد رفته بود و صندوق سیاه اصلی از دور خارج شده بود، اهالی دهکده هنوز استفاده از سنگ را به یاد داشتند. تِل سنگی که پسرها بیشتر درست کرده بودند، حاضر و آماده بود. روی زمین هم سنگ ریخته بود و ورقه هایی که از توی صندوق بیرون آمده بودند و با د می بردشان. خانم دلاکروا سنگی آن قدر بزرگ انتخاب کرد که باید دو دستی برمی داشت. و، رو کرد به خانم دانبار و گفت: «بالا، عجله کن.»

خانم دانبار گفت: «بالا، عجله کن.» خانم دانبار که توی هر دو دستش چند تا سنگ کوچک بود، نفس زنان گفت: «نمی تونم بدوم، تو برو تا من خودمو برسونم.»

بچه ها سنگ توی دست شان بود و یک نفر تا سنگ ریزه به دیوی هاچینسن کوچولو داد. تسی ها چینسن حالا وسط یک فضای خالی ایستاده و جمعیت به طرفش حرکت می کرد.

تسی با نا امیدی دست هاش را بلند کرد و گفت: «منصفانه نیس.» سنگی به یک طرف سرش خورد. وارنر پیر داشت می گفت: «بالا، بالا. همه بیان.»

استیو آدامرز جلوی جمعیت بود و خانم گریوز کنارش.

6= داستان دارای چند سطح است؟

سطح اول: واضح و اشکار عدم پیچیدگی زبانی است.

سطح دوم: تمثیلی/ فلسفی / اجتماعی

نماد درکل جامعه بشری، قربانی کردن انسان‌ها درپای بت سنت‌ها، ایدئولوژی‌ها یا سیستم های کور، ونقد خوی حیوانی وقساوت پنهان درپشت ظاهرموجود ومتمدن انسان‌ها.

سنگ‌هایی که کودکان جمع می کنند، نماد خشونت بی رحمانه است که از کودکی در افراد نهادینه شده است.

شب پیش ازلاتاری آقای سامرز و آقای گریوز ورقه های کاغذی را درست می کردند و توی صندوق می گذاشتند. بعد آن را به گاو صندوق شرکت ذغال سنگ آقای سامرز می بردند و در گاو صندوق را قفل می کردند روز بعد که آقای سامرز آن را به میدان دهکده می برد.

بقیه سال صندوق را می گذاشتند کنار.

گاهی این جا و گاهی آن جا. یک سال درابنار منزل آقای گریوز سرکرده بود ویک سال دیگر در پست خانه زیر دست و پا مانده بود. گاهی هم آن را می گذاشتند روی یکی از قفسه های خواروبار فروشی مارتین. تا آقای سامرز شروع لاتاری را اعلام کند.

سطح سوم: نماد گرایی است. (سنگ/ لاتاری/ جعبه سیاه/ روستا، مردم/ خرافات) نمادها که از ابتدای داستان تا انتها، مخاطب را در برگرفته است نشان می دهد، انسانی که ارزشمند بوده نه تنها ازاین شأن تقلیل یافته است بلکه دیگر تصمیم گیرنده هم نیست او مانند سنگی بی احساس/ بی عشق/ بی زندگی است. با این حال درسختی و رنج هم می باشد.

مثال: مارتین با بی میلی به پدرش نگاه کرد که رفت جلو.

«آوردایک... پرسی» خانم دانبار به پسر بزرگش گفت: «کاش عجله کنند. کاش عجله کنند.» پسرش گفت: «دیگه چیزی نمونده.» خانم دانبار گفت: «خودتو حاضر کن بدوی به بابات بگی.» آقای سامرز اسم خودش را خواند، درست یک قدم جلو رفت و ورقه ای از توی صندوق سوا کرد. بعد صدا زد «وانر» وانرپیرهمان طورکه ازمیان جمعیت می‌گذشت، گفت: «هفتاد و هفتمین ساله که توی لاتاری شرکت می کنم. هفتادوهفتمین بار.»

نماد سنگ: انسان هنگامی که ازعشق، ارزش‌ها و معناهای زندگی تهی می شود مانند سنگی سرسخت ولی بی احساس؛ به طوری که همه شبیه یکدیگرشده وکاری ازدست شان برنمی آید.

بابی مارتین از همین حالا جیب هاش را پر از قلوه سنگ کرده بود. پسرهای دیگرهم همان کار را کردند و صاف ترین و گرد ترین سنگ ها را برداشتند.

نماد لاتاری: برنده شدن لاتاری به مهارت، دانش وهوش بستگی ندارد. بازی کاملا بر تصادف و شانس است. نویسنده از لاتاری به عنوان "آیرونی" استفاده کرده، تا در زیرلایه به یک چیز مهم و بنیادینی دست پیدا کند. "انسان با همه نا امیدی، و بی احساسی هنوز امید به تغییر ناگهانی شرایط زندگی خود را دارد."

لوازم اصلی برگزاری مراسم لاتاری خیلی وقت پیش از میان رفته بود، اما صندوق سیاهی که حالا روی سه پایه بود، حتی ازپیش ازتولد وارنرپیر، مسن‌ترین مرد دهکده، به کار می رفت. آقای سامرز بارها با اهالی دهکده درباره ساختن یک صندوق جدید حرف زده بود، اما انگارهیچ کس نمی خواست این تتمه سنت هم که صندوق سیاه نماینده‌اش بود. ازبین برود، می‌گفتند صندوق فعلی با قسمت‌های ازصندوق ما قبل درست شده است. همان صندوقی که اولین ساکنان دهکده ساخته بودند.

نماد جعبه سیاه: صندوق یا جعبه سیاه سمبل مرگ است. مرگ سنت‌ها/ مرگ عادت‌ها/ مرگ روزمرگی‌های بیهوده/ گیر کردن بین سنت ومدرن/ مقاومت اهالی دهکده جهت خروج از سنت‌ها ورود به دنیای جدید مدرن که ترجیح می دهند بین این دو (سنت و مدرن) معلق بمانند تا این که تنها دریک چیز ماندگاری پیدا کنند زیرا از تغییر می ترسند عادت‌ها جوری برجان و روح شان رسوخ کرده که حاضر نیستند یکی را انتخاب کنند.

مثال اول: اما انگارهیچ کس نمی خواست این تتمه سنت هم که صندوق سیاه نماینده‌اش بود. ازبین برود، می گفتند صندوق فعلی با قسمت هایی از صندوق ما قبل درست شده است. همان صندوقی که اولین ساکنان دهکده ساخته بودند.

هرسال، پس از لاتاری، آقای سامرز حرف صندوق جدید را پیش می کشید. اما هربار قضیه بی آن که کاری صورت بگیرد فراموش می شد. صندوق سیاه سال به سال بی رنگ و روتر می شد. حالا دیگر سیاه سیاه نبود. یک طرفش طوری تراش خورده بود که رنگ چوب اصلی را می شد دید و و بعضی جاها کم رنگ شده بود و لک و پیس داشت.

لوازم اصلی برگزاری مراسم لاتاری خیلی وقت پیش از میان رفته بود، اما صندوق سیاهی که حالا روی سه پایه بود، حتی ازپیش ازتولد وارنرپیر، مسن‌ترین مرد دهکده، به کار می رفت. آقای سامرز بارها با اهالی دهکده درباره ساختن یک صندوق جدید حرف زده بود، اما انگارهیچ کس نمی خواست این تتمه سنت هم که صندوق سیاه نماینده‌اش بود. ازبین برود، می‌گفتند صندوق فعلی با قسمت‌های ازصندوق ما قبل درست شده است.

همان صندوقی که اولین ساکنان دهکده ساخته بودند.

نماد سامرز: صاحب قدرت و سیاست

ظاهر سامرز نشان می دهد که او نماد قدرت و سیاست است.

(صورتی گرد وخوش مشرب/ شرکت استخراج ذغال سنگ را اداره می کند/ صندوق چوبی لاتاری را مدیریت می کند/ مراسم رقص‌های دسته جمعی / مراسم باشگاه لاتاری را هم مدیریت می کند.) همه مراسم‌هایی که با پول و سرمایه گذاری ختم می شود برعهده سامرز است.

نویسنده ازطریق سامرزکه نماد قدرت وسیاست است نشان می‌دهد، جامعه را تنها کسانی هدایت و رهبری می کنند که صاحبان قدرت هستند و بواسطه سیاست پول‌ها وعوایدی که به هراسمی خواه مالیات، خواه خیرات و صدقات همه وهمه را درنهایت به سیاست پیوند می زنند تا مردم را در جهت رسیدن اهداف خود تحمیق نگه دارند. گاه با، بازی لاتاری/ گاه با، بازی سخنان جذاب. زیرا هدف خالی کردن جیب مردم است تا زمانی که به حاکمان قدرت و سیاست اعتماد می کنند درهمین شرایط بسر می برند.

همان طور که به طرف شوهرها می رفتند با هم سلام و علیک کردند و بنا کردند به غیبت کردن بعد کنار شوهرهاشان ایستادند و بچه ها را صدا زدند. بعد از سه چهار بارصدا زدن، بچه ها به اکراه آمدند. بابی مارتین از زیر دست مادرش در رفت و خنده کنان به سمت تَلِ سنگ دوید. پدرش سرش داد زد و بابی زود برگشت و بین پدر و برادربزرگش ایستاد.

لاتاری را آقای سامرز اداره می کرد مثل مراسم رقص های دسته جمعی، مراسم باشگاه جوانان و برنامه هالووین. هم وقتش را داشت و هم توانش را وقت فعالیت های اجتماعی کند. مردی بود با صورتی گرد و خوش مشرب که شرکت استخراج ذغال سنگ را اداره می کرد و مردم دلشان به حالش می سوخت، چون بچه نداشت و زنش بد عُنق بود.

روستا / مردم: سمبل جامعه روستا و مردم نماد جامعه هستند. جامعه‌ یی که هرقدرجمعیت آن بیشتر، جعبه مرگ هم بزرگ تر وقوانین صاحبان قدرت وسیاست هم زیادتر وسخت تر شده تا بسیاری ازمردم به سمت جعبه سیاه هدایت شوند.

حال جعبه سیاه چه چیزی است؟ ازآن جایی که "جعبه سیاه" تکثری ازمعناها را دردل خود دارد می توان به معنای دیگری هم اشاره کرد.

جعبه سیاه همان"قوانینی است که انسان را بیشترمحدود می‌کند" تا دسترسی به آزادی از هر جهت یا کمرنگ شود یا کلا ازبین برود زیرا انسان‌ها درسایه ی آزادی مطالبه گر، پرسش‌گر، تصمیم گیرنده ودارای حق انتخاب شده، دیگربله قربان گو نمی‌شوند. درنتیجه مهار آن‌ها سخت و یا حتی امکان ناپذیرمی‌شود.

بعضی شهرک‌ها جمعیت شان آن قدر زیاد بود که لاتاری را دو روز طول می داند وباید از بیست و ششم ژوئن شروع می شد. اما دراین دهکده که فقط حدود سیصد نفرجمعیت داشت، تمام مراسم دو ساعت هم طول نمی کشید ومی شد از ساعت ده صبح شروع کرد و سر و ته قضیه را طوری هم آورد که اهالی برای ناهار به خانه هاشان برگردند بچه ها پیش از همه جمع شدند. تعطیلات مدرسه تازه شروع شده بود و حس آزادی هنوز برای خیلی از آن ها تازگی داشت. قبل از این که بازی های پرسرو صداشان را شروع کنند، دور م جمع شدند و صحبت ها هنوز از کلاس درس بود و ازمعلم و از مشق و تنبیه.

خرافات: نویسنده به خرافات مردم هم پرداخته است. آنان به جای این که خود را از لاتاری و مراسم قرعه کشی رها کنند درکناراین بندهای تعرف شده، ازجانب صاحبان قدرت وسیاست "خرافات" را هم قرارداده اند. "لاتاری به ظاهر ساده با مردم روستایی ساده چگونه جنبه خرافات" درکناراین دو موضوع خودش را نشان می دهد. نمود عینی این دو موضوع و تأثیرمخرب خرافات بر جامعه، حال ازهرطریقی که باشد را نویسنده به وضوح نشان داده است.

وانرپیرغرید «یک مشت آدم احمق. به حرف جوونا گوش می کنن که به هیچی رضایت نمی دن. هیچ بعید نیست یه روز بگن می خوان برن تو غار زندگی کنن. دیگه هیچ کس کار نکنه، یه مدتی اینجوری زندگی کنیم. یه مثل قدیمی هست که می گه: «لاتاری تو ماه ژوئن، فصل ذرت رسیدن. اگه اوضاع

همین جور پیش بره طولی نمی کشه که مجبور می شیم آش علف کوفت کنیم. تا بوده، لاتاری هم بوده.» با اوقات تلخی اضافه کرد «دیدن این جوونک، جوسامرز، که اون جا وایساده وسر به سرهمه می ذاره، خودش به اندازه کافی بد هست.»

7= پایان بندی داستان چگونه است؟

داستان کم کم از فریاد خانم هاجینسن یعنی تقریبا دراوج داستان آغازمی شود.

تسی هاچینسن فریاد برآورد: «این عادلانه نیست»

ناگهان تسی ها چینسن رو به آقای سامرز داد زد. «شما بهش فرصت ندادین کاغذی را که دلش می خواست ور داره. من دیدم. منصفانه نبود.»

و این شروع پایان هم هست. زیرا هر چیزی که با ناعدالتی آغازمی‌شود درهمان موقع پایان می پذیرد. زیرا عدالت آغاز دارد اما پایانی ندارد. حال درجایی نا عادلانه بودن ماجرای انسان را ازگفت وگویی که بین گریوز و بیل هاچینسن رد و بدل می‌شود به وضوح می بینیم.

خانم دلاکروا صدا زد. «تسی، بچه­ی خوبی باش.» و خانم گریوز گفت: «همه ما شانس مساوی داشتیم.» بیل هاچینسن گفت: «تسی، خفه شو.» آقای سامرز گفت: «خب، همه گوش کنین، تا این جا ش پیش رفتیم. حالا باید کمی بیشتر عجله کنیم که به موقع تموم بشه.»

اما اوج پایان بندی داستان در واقع درسه قسمت شکل گرفته است.

1= دراوج داستان پایان هم اتفاق افتاده است.

مثال: آقای سامرز به آرامی گفت: «تسی، دخترها با خانواده شوهرهاشون تو قرعه کشی شرکت می کنن. توهم مثل همه اینو می دونی.» تسی گفت: «منصفانه نبود.»

بیل هاچینسن با تأ سف گفت: «گمونم راست می گی، جو. دخترم با خانواده شوهرش شرکت می کنه که منصفانه هم هست. من هم به جز این بچه ها، خانواده دیگه ای ندارم.»

آقای سامرز توضیح داد که: «تا جایی که به خانواده مربوط می شه، قرعه به اسم تو افتاده درسته»

2= در دو صفحه آخر، پایان بندی دیگری هم اتفاق افتاده.

تقلب سامرز روی ورقه قرعه کشی . متقلب بودن سیاست

مداران آنان چگونه از راه تقلب صاحبان قدرت را در جایگاهای شان نگه می دارند.

مثال: بیل هاچینسن به طرف زنش رفت و ورقه را به زور از توی دستش بیرون کشید. روی ورقه یک نقطه سیاه بود، نقطه ی سیاهی که آقای سامرز شب پیش با مداد بزرگ دفترشرکت ذغال سنگ روی ورقه گذاشته بود. بیل هاچینسن ورقه را بالا گرفت و جمعیت به جنب و جوش افتاد. آقای سامرز گفت: «بسیار خوب، بچه ها. زود تمومش کنیم.

3= پارا گراف آخر داستان در بخش پایانی که آخرین پایان بندی داستان را شکل داده است. نویسنده با رجعتی کمانی به "نماد سنگ/ صندوق سیاه" باز می گردد. درنهایت این "سرسختی و بی احساسی" است که انسان را به جعبه مرگ فرا می خواند. واگر کسی دراین بین ازناعدالتی شکایت کند محکوم به حذف است. تسی هاچینسن بازنده قرعه کشی می شود که فریاد می زند «این عادلانه نیست، این درست نیست» توسط دوستان، همسایگان و حتی شوهرش و فرزندانش سنگسارمی شود. بنابراین در پایان هیچ گونه نتیجه گیری اخلاقی یا موعظه ای از زبان راوی در داستان وجود ندارد. بلکه راوی خواننده را با تمام وحشت، بهت و پرسش‌های بی پاسخ تنها می گذارد تا خودش درباره ذات بشربه قضاوت بنشیند.

دو دستی برمی داشت. و، رو کرد به خانم دانبار و گفت: «یالا، عجله کن.»

خانم دانبار گفت: «یالا، عجله کن.» خانم دانبار که توی هر دو دستش چند تا سنگ کوچک بود، نفس زنان گفت: «نمی تونم بدوم، تو برو تا من خودمو برسونم.»

بچه ها سنگ توی دست شان بود و یک نفر تا سنگ ریزه به دیوی هاچینسن کوچولو داد.

تسی ها چینسن حالا وسط یک فضای خالی ایستاده و جمعیت به طرفش حرکت می کرد.

تسی با نا امیدی دست هاش را بلند کرد و گفت: «منصفانه نیس.» سنگی به یک طرف سرش خورد. وارنر پیر داشت می گفت: «یالا، یالا. همه بیان.»

استیو آدامرز جلوی جمعیت بود و خانم گریوز کنارش.. ■

منبع: chouk.ir
اشتراک‌گذاری:

نظرات کاربران

هنوز نظری برای این مطلب ثبت نشده — اولین نفر باشید.