
وقتی دروغ واقعیت را نجات میدهد
یادداشتی بر کتاب «سگ سیاه زایشگاه» اثر ناهید شمس پونه بریرانی پنجرهی اتاقم زمانی رو به باغی باز میشد. این خانه را به خاطر همین پنجره بود که انتخاب کردم. چند سال بعد به عادت این شهر، یکی از این نما رومیهای پنجطبقه مقابل پنجرهام قد کشید. باغ ناپدید شد و پنجره ماند و دیواری که هر روز صبح باید به آن سلام کنم. مدتی هم نام آپارتمان روبهرو در تابلوی نئونی سرخی بر تن دیوار روشن بود. چیزی شبیه تابلوی مسافرخانهای در فیلمی وسترن، که آن چراغها هم سوخت و خاموش شد. پنجره اما صداها را هنوز از …












































