از این مسافرتی که اومدیم خسته شدما. روز اولی که رفتیم کوه خیلی حال داد و خیلی ادامه دادیم ولی جیشم زیاد بود زودتر از اینکه انرژیم تموم شه گفتم که برگردیم. ولی بهترین بود، هوا خنک، کوه بلند، درخت و مرتع و گاوهای مهربان رودخانههای تمیز. قرار بود حدود یه ساعت راه بریم، رفتو برگشت. ولی دیدیم مردم میرن، مام ادامه دادیم. بعدتر فکر کردم عجب کار ترسناکی کردیم. چون مسیرو که نمیشناسیم، غذا هم نداشتیم شاید مردم میرفتن یه جایی که رزرو کرده بودن نهار بخورن، یا هتلشون اونجاس یا چادر دارن یا اصلا ساندویچ دارن، شاید دارن میرن یه مسیری که هرگز برنگردن، چرا باید دنبالشون بریم؟؟ ولی مسیر خیلی زیبا بود واقعا، زیباترین کوه و آسمون بخدا.
روز بعدش رفتیم یه شهر بغل که توی مسیر پیاده روی کنارهی شهر راه بریم، از اونجایی که قیمت پارکینگ شیش یورو برای هر نیم ساعت بود میگفتم حالا باید این مسیرو حتما بریم و تمام زوایاشو ببینیم و خوب استفاده کنیم. نتونستما. ده دقیقه رفتیم احساس کردم قلبم تو دماغمه. اینقد نفس نفس زدم خودم ترسیدم. یه مدت مناسبی فقط نشستیم که نفسم برگرده. یکم بعدش سوار ماشین شدیم رفتیم نهار بخوریم. بعد همچنان با ماشین دور زدیم و خیلی زیبا بود. عصرش یه پیست اسکی روبرو هتل رو بالا رفتیم، کل مسیر سه ساعت بود، ما نیم ساعتشو رفتیم. همچنان زیبا بود. روز بعدشم زیبا و مسیرش دو ساعت و نیم بود ولی بیست دقیقهاش رو تونستم برم. موقع برگشت یه سنجاب قرمز دیدیم. و کلی پرندهی فسقلی که گنجشک نبودن. خلاصه، فردا برمیگردیم خونمون. سفارت هم میرم که دوباره پاسپورتمو بهشون بدم. امیدوارم زیادی گیر ندن. قرار بود جمعه بریم ولی تصمیم گرفتن که جمعه کار نمیکنن. از خونه برگشتن خوشالم، میتونم زیر کولر نازم سینه مرغ خشک محبوبم با بادمجون بی روغنمو بخورم. دلم میخواد برگردیم این کوهی که رفته بودیم چون خیلی زیبا بود و احساس میکنم به اندازه ازش استفاده نکردم، ولی یه جوری برم که با مردمش هیچ ارتباطی پیدا نکنم، نه از هتل گرفتن، نه سوپری رفتن، نه غذا سفارش دادن، هییچییی.















نظرات کاربران