خرید آنلاین و حضوری با اسنپ‌پی
در حال بارگذاری…
شبکه اطلاع رسانی طـــــــــــلا، ســکـــــــــــه و ارز
کیان
نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

ayda1st.blogspot.com

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

بعد از مدتها رفتم زارا برای تولد جگرگوشه که هفته ی دیگه است یه لباسی بگیرم. برای خودم البته. وقت خرید انلاین دیگه نیست، یعنی نمیرسه. آدم خرید آنلاین هم نیستم. میخرم ها ولی خیلی با اکراه. از بعد از کرونا تقریبا تمام دوروبری هام خریداشون انلاین شده. گاهی هم شاید یه خرید واقعی ای بکنن. ولی من از اونام که نمیتونم بدون لمس پارچه و دیدن رنگ واقعیش با چشمم انتخابش کنم. یک زارای عظیم رو انتخاب کردم و رفتم توش غرق شدم. کیف کردم از اینکه میتونستم هر لباسی رو با دست زدن و اینور اونور کردن رد گزینه کنم. بگیرم جلوم توی آینه نگاهش کنم، دوتا رو بگیرم بغل هم ور انداز کنم. حتی از تعریف کردنش جیگرم خنک میشه. نهایتا یک تاپ جگری چرم برداشتم! پیراهن درخوری نیافتم که بابتش حاضر باشم پول بدم. دیدم تاپ لاقل کاربرد بیشتری داره. به من بگید از کی تا حالا اجناس زارا انقدر آشغال شدن؟! بعضی لباس هاش درحین ورانداز نخ کش یا ساییده شده بودن. همونو به خواهرم تکس دادم که چه آشغال فروشی ای شده زارا. گفت آره متاسفانه منم دیگه خیلی وقته روش حساب نمیکنم. با یدونه تاپ و یدونه تی شرت ساده و بیسیک قهوه ای ( چون به نظرم جنسش خیلی نرم و لطیف بود و خوش فرم می ایستاد) اومدم بیرون.

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

گوشی رو برداشتم و رفتم اینستا. اولین استوری، استوری این دخترک اینفلوئنسر/ فالوئر بالاست. داره گله می کنه از بالا رفتن قیمت دلار و بنزین. از اینکه هر چقدر جمع می کنه نمی تونه به سرعت افزایش قیمت دلار برسه. نوشته حداقل دندونش دیگه درد نمیکنه.

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

صبحی که جگر گوشه رو دادن بغلم هنوز از اثر مورفین گیج بودم. سر سزارین بی حسی اسپاینال خوب پیش نرفته بود و من درد رو حس میکردم. کاری از دست کسی برنمیومد. فقط میفهمیدم جراحم شکمم رو شکافته ولی متخصص بیهوشی چون من دارم درد میکشم و ناله میکنم،میگه دست نگه دارید. میفهمم که اونا هم نمیتونن خیلی دست دست کنن. پرخون ترین عضو بدن زیر تیغ رفته و بازه ولی من درد دارم. با تمام توان دارم ناله میکنم. همسرم کنارم دستمو گرفته و در حالیکه خودش داره قالب تهی میکنه سعی میکنه بهم دلداری بده. بعد از چند ثانیه اولین صدای گریه اش میاد. همسرم میگه تموم شد. دیگه تموم شد عزیزم، صداشو میشنوی؟ صدای پسرمونه. من دیگه هیچی نمیشنوم هیچی نمیبینم، توی هپروتی ام که تزریق یه شات مورفین حسابی بعد از دراوردن بچه بهم داده. میفهمم دارن تختم رو تکون میدن که ببرن ریکاوری. نور خورشید از یه جایی میتابه به پشت پلک هام. حس قهرمانی رو دارم که از کره ی مریخ برگشته و الان حق خودش میدونه که نهایت لذت رو از این نئشگی ببره.

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

نازنین را از دورۀ فوق لیسانس می شناسم. هر دو تازه مهاجرت کرده بودیم و درگیرِ دوری از خانواده و تعداد مناسبی کلاس مشترک داشتیم و دردها و حرفهای مشترک هم. حواسمان به هم بود و اگر من جایی در دانشگاه کارِ ساعتی با درآمد مناسبی پیدا می کردم به او خبر می دادم و او هم اگر می دانست دانشکده ای یا انجمنی برنامۀ نهار یا شام دارد به من خبر می داد تا هزینۀ یک وعده غذا را پس انداز کنم. ارتباط برقرار کردن با غریبه ها را دوست داشت و در چند انجمن فرهنگی و فوق برنامه هم عضو بود. تقریباً همیشه می خندید و اطرافیانش را هم می خنداند و همه معاشرت با او را دوست داشتند.

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

دختر واحد روبرویی به صورت میانگین حساب کردم ، روزی یک بار گٌل میکشه ؛ بوش توی واحد ما نمیاد ؛ ولی زمانی که پشت در آپارتمان منتظر آسانسور هستم ، بوش کامل به مشام میرسه .

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

ساعت چهار و بیست دقیقه ی صبحه و من از صدای حرف زدن پسرم با من بیدار شدم. چنان جدی در خواب با من حرف زد و جمله اش را نصفه گذاشت معذرت خواهی کرد و دوباره به خواب عمیقش برگشت که من ترسیدم .

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

دیگه شرایط تو ایران یه جوری شده که آدم نمی‌دونه الان جرات داره که یه تصمیمی میگیره یا از ترس جونش داره انتخاب می‌کنه. این داستان یه داستان تلخ واقعیه،

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

به اقتصاد خانواده حدود صد یورو کمک کردم! قرار بود برای خواهر بزرگه میز و صندلی بگیریم و تلاش کنیم از اول سال روتین مرتبی برای انجام تکالیف بسازیم. کوچیکه هم خوشحاله که میز و صندلی خواهرش میاد تو اتاقش. صندلی و میز رو از ایکیا انتخاب کردیم به قیمت نود و هشتاد یورو. به مرد گفتم بگرده تو سایتی که همون دیوار فرانسه‌ست ببینه چی پیدا می‌کنه. گفت وقت نداره بره دنبال میز و صندلی. گفتم هماهنگیش با تو، من می‌رم میگیرم. خلاصه که با پنجاه یورو میز و صندلی رو از دو جای مختلف گرفتم. صندلی که تر و تمیزه میز هم چند تا لک داره که اوکیه واقعا.

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

من و یلدا روز دوشنبه نوزدهم مردادماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی ازدواج کردیم؛ حدود‌ پانزده سال بعد‌‌ از روز انتخاب واحد ترم اول دورۀ لیسانس که برای اولین بار در زندگی ام او‌ را در‌ دانشکده دیدم.

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

از این مسافرتی که اومدیم خسته شدما. روز اولی که رفتیم کوه خیلی حال داد و خیلی ادامه دادیم ولی جیشم زیاد بود زودتر از اینکه انرژیم تموم شه گفتم که برگردیم. ولی بهترین بود، هوا خنک، کوه بلند، درخت و مرتع و گاوهای مهربان رودخانه‌های تمیز. قرار بود حدود یه ساعت راه بریم، رفتو برگشت. ولی دیدیم مردم میرن، مام ادامه دادیم. بعدتر فکر کردم عجب کار ترسناکی کردیم. چون مسیرو که نمیشناسیم، غذا هم نداشتیم شاید مردم میرفتن یه جایی که رزرو کرده بودن نهار بخورن، یا هتلشون اونجاس یا چادر دارن یا اصلا ساندویچ دارن، شاید دارن میرن یه مسیری که هرگز برنگردن، چرا باید دنبالشون بریم؟؟ ولی مسیر خیلی زیبا بود واقعا، زیباترین کوه و آسمون بخدا.

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

صبح تا ظهر با خانواده‌ی بچه‌بی‌ادب بودیم. تا کی باید به بچه پوشک بست؟ من فکر میکردم یک سالگی دیگه کم‌کم بساطشو جمع میکنن. سرچ کردم دیدم بعضیا تا شیش سالگی هنوز پوشکین. همه چیزش عین قماره، تو هرکار بکنی باز یه فاکتورهایی هست که دستت نیست.

نوشتن؛ همین و تمام

نوشتن؛ همین و تمام

دیشب خوابتو دیدم، ایدا. اومده بودم خونه‌ی شما، یه خونه‌ی ویلایی بزرگ اصیل در ایران، و زندگی در جریان بود. انگار زیاد مونده بودم یا زیاد حرف زده بودم که اومدی توی راهرو و با نگاه گوشه‌ی چشمی‌ای گفتی: «برو دیگه، پس کی میری؟» :) معلومه در ناخودآگاهم نگرانم که اینجا دارم زیاد حرف می‌زنم و زیاد کامنت می‌ذارم؛ وبلاگی که صاحبش تویی و من مدام توش سرک می‌کشم.