نوشتن؛ همین و تمام
بازدید ۵۶منبع: ayda1st.blogspot.com

نازنین را از دورۀ فوق لیسانس می شناسم. هر دو تازه مهاجرت کرده بودیم و درگیرِ دوری از خانواده و تعداد مناسبی کلاس مشترک داشتیم و دردها و حرفهای مشترک هم. حواسمان به هم بود و اگر من جایی در دانشگاه کارِ ساعتی با درآمد مناسبی پیدا می کردم به او خبر می دادم و او هم اگر می دانست دانشکده ای یا انجمنی برنامۀ نهار یا شام دارد به من خبر می داد تا هزینۀ یک وعده غذا را پس انداز کنم. ارتباط برقرار کردن با غریبه ها را دوست داشت و در چند انجمن فرهنگی و فوق برنامه هم عضو بود. تقریباً همیشه می خندید و اطرافیانش را هم می خنداند و همه معاشرت با او را دوست داشتند.














نظرات کاربران