خرید آنلاین و حضوری با اسنپ‌پی
در حال بارگذاری…
شبکه اطلاع رسانی طـــــــــــلا، ســکـــــــــــه و ارز
کیان
متقاضیان اسقاط خودرو فقط ۶۰ روز فرصت دارند؛ پرونده‌های بلاتکلیف تعیین تکلیف می‌شود

متقاضیان اسقاط خودرو فقط ۶۰ روز فرصت دارند؛ پرونده‌های بلاتکلیف تعیین تکلیف می‌شود

ام‌هیرو ۱ و ۲ در مدیا اکسپو ۱۴۰۵؛ حضور سروش موتور در برج میلاد با نمایندگی شاه پری پایا (کد ۳۰۰)

ام‌هیرو ۱ و ۲ در مدیا اکسپو ۱۴۰۵؛ حضور سروش موتور در برج میلاد با نمایندگی شاه پری پایا (کد ۳۰۰)

صدور گواهی تایید نوع هیوندای توسان L مدل 2026 وارداتی زاوینا موتور

صدور گواهی تایید نوع هیوندای توسان L مدل 2026 وارداتی زاوینا موتور

سهمیه واردات خودرو و موبایل به بورس کالا می‌رود؛ درآمد آن کالابرگ را تأمین می‌کند

سهمیه واردات خودرو و موبایل به بورس کالا می‌رود؛ درآمد آن کالابرگ را تأمین می‌کند

اپیزود شماره 70: نگاهی به روندهای طلا، دلار، بورس و سایر بازارها

اپیزود شماره 70: نگاهی به روندهای طلا، دلار، بورس و سایر بازارها

بیمه ملت «جشنواره ۲۳» را با جوایز ۲۳ میلیون تومانی برگزار می‌کند

بیمه ملت «جشنواره ۲۳» را با جوایز ۲۳ میلیون تومانی برگزار می‌کند

جشنواره ۲۳ بیمه ملت با جوایز نقدی ۲۳ میلیون تومانی برگزار می‌شود

جشنواره ۲۳ بیمه ملت با جوایز نقدی ۲۳ میلیون تومانی برگزار می‌شود

کمپین نخریدن خودرو در بازار راه افتاد!

کمپین نخریدن خودرو در بازار راه افتاد!

سورپرایز آفتاب خودرو برای خریداران ولوو XC70؛ تحویل خودروها دو ماه زودتر آغاز شد

سورپرایز آفتاب خودرو برای خریداران ولوو XC70؛ تحویل خودروها دو ماه زودتر آغاز شد

علائم خرابی گیربکس و روش‌های تشخیص

علائم خرابی گیربکس و روش‌های تشخیص

نوشتن؛ همین و تمام

بازدید ۴۱منبع: ayda1st.blogspot.com
نوشتن؛ همین و تمام

من و یلدا روز دوشنبه نوزدهم مردادماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی ازدواج کردیم؛ حدود‌ پانزده سال بعد‌‌ از روز انتخاب واحد ترم اول دورۀ لیسانس که برای اولین بار در زندگی ام او‌ را در‌ دانشکده دیدم.

من و یلدا روز دوشنبه نوزدهم مردادماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی ازدواج کردیم؛ حدود‌ پانزده سال بعد‌‌ از روز انتخاب واحد ترم اول دورۀ لیسانس که برای اولین بار در زندگی ام او‌ را در‌ دانشکده دیدم.

از درِ بالای دانشگاه خارج می‌شویم‌ و قدم می‌زنیم در‌جهت خلاف علی سگپز و‌ می‌پیچیم‌ توی اولین کوچه سمت راست. ساعت یازده صبح است و‌کوچه‌ خلوت. سپهر را پنج‌ هفته است‌ که می‌شناسم. تقریبا تمام کلاسهایمان با هم‌ است و یکی دو‌هفته شده که تمام وقت خارج کلاسها‌ را هم با او‌ می گذرانم. در‌همین مدت کوتاه اسم تمام‌ دخترهای هم ورودی‌ و خیلی از سال بالاییها و دبیرستان‌هایشان را می داند و رتبه های کنکورشان را می داند و تک ‌و توک محلهٔ خانه هایشان را؛ و تمام پلاکهای ماشینهای چند نفری که ماشین دارند را هم حفظ است. سپهر معدن اطلاعات است و قابلیتهای خارق العاده ای‌ دارد برای شروع ارتباطات‌ - و‌ این گنج قار‌ون است برای منی که سطح فهم و‌ شعورم از آداب معاشرت با جنس مخالف از صفر کلوین پایینتر‌ است.

چند ساعت قبل سپهر روی کاغذ کوچکی نوشته است «یازده» و تا کرده است و گذاشته است زیر برف پارک کن ماشینِ پارک شدهٔ یلدا. یک ساعت بعد هم برگشته تا مطمئن شود همان کاغذ داخل ماشین است پشت داشبورد - که یعنی یلدا آن را‌خوانده‌ است. حدود‌ پنج دقیقه می گذرد و رنو پنج سرمه ای یلدا جلوی پای من و سپهر ترمز می‌کند. یلدا پُشت فرمان است و فریال که کنارش نشسته قفل در‌عقب‌ را باز می‌کند و من و سپهر می پریم توی ماشین به سمت خانهٔ ما. دو روز در هفته مادرم می رود خانهٔ مادرش برای نگهداری و پدرم که همیشه کارگاه است و خواهرم تا چهار بعدازظهر مدرسه؛ پدر‌ و مادر سپهر مسن هستند و بازنشسته و همیشه در‌منزل. سر‌‌ راه از دریانیِ محله نان باگت می‌خریم و کالباس مارتادلا و گوجه فرنگی وخیارشور و مایونز مهرام‌. سپهر یک قالب کره هم می‌خرد که من تا آنروز نمی دانستم چقدر ساندویچ را خوشمزه تر می کند.

به خانه که می رسیم سپهر کمک می‌کند تا دخترها مانتو و مقنعه شان را آویزان کنند؛ و من برای اولین بار یلدا‌ را بدون حجاب و مقنعه می‌ بینم. موهای بلندش را پشت سرش بسته است و تاپ بافتنی راه راه رنگارنگی پوشیده است که زیر استخوانهای ظریفِ تَرقُوه روی قوس سینه‌هایش نشسته و کمی بالاتر از کمرش تمام می شود. شلوار جین آبی کمرنگش به اندام کشیده اش چسبیده و وصل شده‌ است‌‌ به چکمه های‌ نبوک قهوای رنگ و رو رفته‌اش با پاشنه های سه سانتیمتری.

تا نزدیک ساعت سه همه ‌خانهٔ ما هستند و ساندویچ می‌خوریم و چای دم می‌کنیم و چَنِل وی تماشا کردیم و می‌گوییم و‌ می‌خمدیم.

کاسهٔ هلیم را بالای تختم می‌گذارم و ضبط صوت قرمز روی میزم را روشن می کنم؛ استینگ - ماه بالای خیابان بوربون. کنار یلدا روی تخت اتاقم می نشینم. چند هفته است که حال مادربزرگم خوب نیست و مادرم کمتر خانه است. چند هفته است که حداقل دو روز در هفته من صبح اول وقت قبل از ریاضی دو پیدایش می کنم و علامت می دهم که امروز هم خانه خالی است و همان جای همیشگی مرا سوار می کند و به خانه ما و اتاق من می رویم. اگر مثل امروز صبحانه نخورده باشد سر راه هلیم می خریم یا گاهی یک کیک کوچک.

نه من قبلاً با زنی خوابیده ام نه او با مردی. هربار اول ملافه را روی خودش می کشد و بعد لباسش را در می‌آورد. دوست ندارد برهنه ببینمش - ولی دوست دارد برهنه در آغوش هم بخوابیم و صبحانه بخوریم و آهنگ گوش کنیم و حرف بزنیم. بدون اینکه صریحاً توافق کرده باشیم هیچ وقت هماغوشی کامل نداشته ایم. تمام حواس من کشف وجب به وجب و تماس با اندام بی‌نقص این زنی است که مرا مسحور خودش کرده است. داستان‌های دوستانم پر است از ماجراجویی و خوابیدن با این و آن ولی من هیچ تمایلی ندارم به هیچ کسی غیر از این زنی که در آغوشم خوابیده است و نه آداب هماغوشی را بلد است و نه اصراری دارد و نه اصراری دارم که سریع همه چیز را تجربه کنیم. زمان مال ماست و جهان مال من. گاهی با دست مرا ارضا می کند و گاهی من او را - ولی نه هر بار. و مهم هم نیست. من هر بار هزار بار بهشت را در آغوشش تجربه می‌کنم.

روی آخرین پاگرد راه پله نشسته ام و سرم را بین دستهایم گرفته ام و گریه می کنم. از اینجایی که نشسته ام ورودی آپارتمان یلدا و خانواده اش را از لابلای اشک‌هایم می بینم. تابستان است و هوا از صبح دم دارد و نفسم به راحتی بالا نمی آید. هزار بار زنگ در را زده ام و ماشینش در جای همیشگی پارک است و می دانم یلدا خانه است و در را باز نمی کند.

چهار هفته از پایان ترم دوم گذشته است و دو هفته است که ندیدمش. تک زنگهای شبانه اش هم قطع شده است و هر بار هم من سر خود زنگ زده ام مادرش گفته است با خاله اش بیرون است. همان خاله ای که از خارج با پسر بزرگش برای بازدید تابستانی آمده است و یلدا هیجان داشت مرا به او هم معرفی کند. ولی از سه چهار روز بعد از رسیدنش‌ یلدا ناپدید شده است.

تا دیشب. سرزده‌ زنگ زد و گفت نمی‌تواند بیاید تو ولی حتماً باید حرف بزنیم. می دیدم که مادرش در ماشین کمی پایینتر از درِ خانه نشسته است و پشت سرش هم یک خانم دیگر. تند تند و‌جسته گریخته حرف می زد. گفت ما دیگر بچه‌ نیستیم و باید به فکر آینده باشیم و او باید از حالا برای فوق لیسانس و‌ رفتن از ایران برنامه ریزی کند و من هم بهتر است به تافل و جی آر ای فکر کنم و این رابطۀ ما تمام وقت و تمرکزش را گرفته است. مرا بغل کرد و برگشت و به سمت ماشینش رفت. نمی دانم چند دقیقه طول کشید تا از شوک درآمدم و در را بستم.

درِ آپارتمان روبرویشان باز شد. خانم همسایه که مرا قبلا دیده بود یک لیوان آب به دستم داد و گفت بهتر است به خانه بروم. اگر قسمت باشد یلدا خودش برمی‌گردد.

از خواب بیدار می شوم. صدای جیرجیر‌ کولر در اتاق کوچک کانتینر خوابگاه مهندسین می پیچد. کانتینر کارگرها کولر ندارد - فقط پنکه. چند ثانیه طول می کشد محیطم را شناسایی کنم. هفتهٔ سوم کارآموزی در‌شلمبرژه؛ دکل نفتی پتروشیمی در جزیرهٔ خارک. شیفت آخر کاری شانزده ساعت بود و حالا هشت ساعت استراحت تا شیفت بعدی - مستقل از زمان و شب و روز. از وقتی اینجا هستم بد و کوتاه می خوابم ولی خیلی خواب می بینم و باز هم خواب یلدا را دیده ام.

اینبار خیلی واضحتر از همیشه لباس سفید پوشیده‌ بود و از دور‌ نگاهش می کردم و به سمت من می آمد که با لباس دامادی ‌و پاپیون رویروی سفره نشسته ام. وقتی خطبه تمام شد و بله را گفت و مهمانها کِل کشیدند توری را از روی صورتش بلند کردم تا ببوسمش.

و صورتش‌ یلدا نبود. صورت زن دیگری زیر توری بود و‌ از خواب پریدم. آشفته بودم و هر چه سعی کردم نتوانستم صورت زیر توری را به یاد بیاورم. فقط یادم بود که یلدا نبود. دو‌ هفته بعد به تهران برمی گشتم و می‌ دانستم منتظرم است. دلم‌ برایش تنگ شده‌ بود و خوشحال بودم که تابستان تقریباً به آخر رسیده است و کلاسهای ترم جدید بزودی شروع می‌شوند، برای سال آخر‌ دورهٔ لیسانس.

در‌چشمهای هم نگاه می‌کنیم و لیوانهای شرابمان را به هم می‌زنیم. ملافه تمیزی روی تختش انداخته است و تنها هستیم در اتاقش. سی‌دی استینگ «شکل قلب من» را می‌خواند. سی دی آلبومش را با هم‌خریده ایم در سفرِ تافلِ دوبی. لباسهای همدیگر را در می‌ آوریم و با هم می خوابیم؛ مثل تمام دفعات چهار سال قبل. ولی اینبار برای اولین بار پاهایش رو دور من حلقه می زند و مرا هدایت می کند تا برای اولین بار با هم یکی شویم.

‌‌ سه هفته بعد یلدا برای همیشه از ایران می رود. و‌ من درگیر خرید خدمت و معافی و مراحلِ تمام اخذ پذیرش.

اشک می ریزم و می‌نویسم. مستم. پاک می کنم‌ اشک را و‌ نوشته را. و دوباره می‌نویسم. و‌ دوباره اشک.

دو‌ روز است از سفر‌ برگشته ام. یک هفته پیش یلدا بوده ام که پنج ساعت پرواز با من فاصله دارد. یک هفته در آغوشش خوابیده ام و با او‌ مست‌ کرده ام و مهمانی رفته ام و خندیده ام و‌ گریه کرده ام. قبل از اینکه مرا در‌فرودگاه پیاده کند از من می‌خواهد که فکر کنم به اینکه از او‌ چه می خواهم. از او می پرسم او از من‌ چه می خواهد. نمی‌داند.

بطری ویسکی کنار صفحه کلید تقریباً خالی است. حالم خوب نیست و تنها کاری که آرامم می کند نوشتن است از تلخیِ جدایی و عشقی که فرای زمان ‌‌و مکان است ‌و دست و‌‌ پایم را بسته است ‌و سینه ام را می‌فشارد‌ و می فشارد تا نفسی نماند.

یکی از دخترهای سال پایینی که مرا از دور‌ می شناسد و وبلاگ مرا می‌خواند نوشتهٔ آن شب را برای همخانه ای اش می فرستد و زیرش‌ می‌نویسد من یک روز همسر این آدمی‌ می شوم که اینگونه عاشق می شود و تسلیم می شود و این همه درد را می‌نویسد‌.

دستم را دور کمر یلدا حلقه کرده ام و‌ نگاهش می کنم که باد در موهایش پیچیده است و نگاهش پر‌از زندگی‌ است. ما دو تا روی صندلی کوچک سر‌قایق نشسته ایم که بادش قوی تر‌است و‌بفیه پشت ما. کیوان و نوشا و علی و سارا.

چند وقتی است که هر‌ جمعه شب به‌ خانهٔ او می‌ایم که یک ساعت رانندگی‌ با من فاصله‌‌‌دارد. حقوق هیچ کداممان زیاد نیست ولی از حقوق دانشجویی خیلی بیشتر است و بیرون غذا می خوریم و کنسرت می رویم و‌گاهی هم مثل امروز بعد از بسکتبال من و کیوان و پیاده روی دخترها برای پیک نیک و شنا به ساحل می‌رویم‌ و قایق‌ تفریحی اجاره می‌کنیم. با کیوان و نوشا که از ایران با هم بوده اند و به بهانهٔ گرفتن اقامت برای نوشا ازدواج کرده اند‌ از بقیه نزدیکتریم و دائم با هم هستیم.

هنوز بالا و پایین کم نداریم ولی از‌ آخرین باری که‌ به‌ هم زده‌ایم مدت‌ زیادی می‌گذرد. قرار‌ است بعد‌‌از گرفتن اقامت از طریق‌ کار من کارم را عوض کنم و نزدیکتر شوم به شهر یلدا. یا حداقل این برنامهٔ من است.

روزهای زیبای زندگی‌ بالاخره بیشتر‌ شده‌ اند از روزهای‌‌ دیگرش.

جلوی درِ ورودی آپارتمان من ایستاده است ‌و با صدای بلند شیون می‌کند و‌ من هم بلند‌تر‌ از‌ او‌ داد می‌زنم. می‌گویم خسته شده ام از این بلاتکلیفی و به‌ هم زدن و دوباره به‌ هم چسبیدن. جیغ می زند که من هم بی‌تقصیر نیستم و تکلیفش را مشخص نمی کنم و تا ابد منتظر اینم و آنم و‌ انگار هیچ اختیاری از خودم ندارم.

سوییچ را از کنار در بر‌می‌ دارم و در را پشت سرم می بندم و به سمت ماشین حرکت می‌کنم. ناگهان می شکند و به پایم می افتد و التماس می کند که نر‌وم. بازویش را می‌گیرم و خودم را از لای دستانش آزاد می‌کنم. لباسش را همانجا در‌ می آورد و می گوید همهٔ او مال من است و فقط مال من است و مال هیچ کس دیگری نیست. از کنار چشم همسایه ها‌را می بینم که از‌لای در و پشت پنجره تماشایمان می کنند. سرش‌ داد می زنم که رسوایی نکند و تا پلیس نیامده از اینجا برود.

تا مدتی با ماشین دنبالم می آید. به نوشا پیغام می دهم که یلدا حالش خوب نیست و‌ من نمی توانم کمکش کنم. بالاخره مسیرش را عوض می‌کند و دیگر در آینه نیست و من به خانهٔ مرمر می روم که از من چهارده سال بزرگ‌تر است و شبهایی که پسرش مثل امشب خانه نیست در‌ِاتاق خوابش‌ به روی من باز‌ است.

صبح زود و قبل‌ از اینکه پسرش برگردد به خانهٔ خودم بر‌می‌گردم. در هوای نیمه روشن چشمم به یک گرگ صحرایی می افتد که نزدیک جای پارک من روی زمین نشسته است و به محض اینکه صدای ماشین را می شنود فرار می‌کند. شنیده بودم شبها در‌ این محله پرسه می زنند، ولی تا این روز ندیده بودم.

گارسن مدتی است ظرفهای سالاد‌ را‌ بینمان گذاشته‌ است ولی کسی لب نمی‌زند. نوشا رویرویم نشسته‌ است و می بینم که دهانش تکان می خورد ولی چیزی نمی شنوم.

دیروز پیغام داد که باید‌ حرف بزنیم و حضوری هم فقط. قرار نهار‌ گذاشتیم وسط‌ِ راه. حدس می زدم می‌خواهد‌ به من بگوید یلدا با یک نفر دوست شده‌ است یا شاید‌ هم همخانه. چند ماهی بود از هم بی خبر بودیم و خب او هم حق داشت با کسی باشد. برایم مهم نبود ولی قرار را قبول کردم تا حرف‌هایش را بشنوم.

کیوان از خانه رفته‌ بود و در‌ حال‌ تهیه مدارک طلاق بود. به‌همه اعلام کرده بود که دیگر با یلداست و با هم یک خانۀ جدید گرفته‌اند. نوشا همهٔ اینها را با صدای سرد‌ش مثل گویندۀ اخبارگ فت و من سنگ شدم. تنها جملهٔ دیگری که شنیدم این بود که در‌ضمن امروز هم بلیط‌ دارند‌ برای یک سفر دو نفره.

صورتحساب سفارش دست نخورده را پرداخت می کنیم و به سمت ماشین می دوم. باران شدید می آید و اتوبان شلوغ است ولی تخته گاز گرفته ام به سمت خانه‌اش. شاید اگر می‌دیدمش نظرش‌ عوض می شد. آخر با کیوان؟

بین شُرشُر باران و چرخِشِ تیغهٔ برف پاک کن یک لحظه سایه ای روبروی ماشین می بینم و می کوبم روی ترمز و کنترل ماشین را از دست‌ می‌ دهم. سه بار دور خودم می‌چرخم و محکم با گاردریل تصادف می کنم و بالاخره ماشین می ایستد. نفسم حبس شده است و معجزه است که به هیچ ماشین دیگری برخورد نکرده ام. از‌ گوشهٔ چشم یک گرگ صحرایی را می‌بینم که سلانه سلانه از کنار اتوبان به سمت کوه‌ می‌رود. نفسم که بر می گردد ماشین را روشن می کنم. کنار ماشین ضربه دیده ولی موتور و چرخها سالم هستند و آرام به مسیرم ادامه می دهم.

به خانه یلدا که می رسم همخانه اش در را باز می‌کند تا بگوید یلدا‌‌ دیروز از این خانه رفته‌ است. تلفنش هم‌ در‌ دسترس نیست. همخانه اش مطمئن نیست، ولی فکر می‌کند ده‌ دقیقه‌ است که پرواز کرده‌ است، با کیوان.

تلفن روی بلندگوست تا هر دوی ما صدای‌ مادرم را بشنویم. صدایش هیجان دارد ‌و خوشحال است که باغی که برای مراسم اجاره کرده بودیم شش هفتهٔ بعد‌ هم جا‌ داده است و سرویس غذا و‌ سفره هم تاریخ جدید را قبول کرده‌اند. حالا هم لیست مهمانها را بین خودش و دایی و زن دایی و یکی از دوستانش تقسیم کرده است تا به تمام سیصد و خورده‌ای مهمان تاریخ جدید را اعلام کنند. ما هم باید با مهمانهای‌ خارج از کشور تماس بگیریم و تغییر تاریخ را اعلام کنیم.

خیابانهای تهران شلوغ هستند و هر شب زد و خورد ادامه دارد. از همان شب اولی که احمدی نژاد‌‌ دوباره رای‌ آورد و‌مردم به خیابان‌ها ریختند حدس می‌زدیم که شاید مراسم را عقب بی‌اندازیم. وقتی مادربزرگ پدری هم فوت کرد مادرم تصمیم گرفت حداقل چهل روز باید مراسم را جابجا کنیم، و کرده بود.

دوستان نزدیکی‌ که برای اوایل تیر برنامه ریزی کرده‌ بودند تا‌ برای مراسم ما به ایران بیایند همه عذرخواهی کردند که به دلیل نا امنی فعلا ترجیح می دهند به ایران سفر نکنند. چند تا از دوستان من یک دلیل دیگرهم داشتند: تاریخ جدید عروسی ما افتاده بود روی تاریخ از پیش تعیین شدۀ عروسی کیوان و یلدا.

من و یلدا هر دو روز دوشنبه نوزدهم مردادماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی برابر با نهم اوت سال دوهزار و نه میلادی ازدواج کردیم؛ دقیقاً همانطور که من خوابش را دیده بودم. من در باغی در حومهء کرج با دختری که چند سال پیش زیر یکی از پستهای وبلاگ من نوشته بود روزی همسرِ من خواهد شد؛ و یلدا روی تپه ای در کالیفرنیای جنوبی در جوار اقیانوس آرام.

پ.ن. رابطۀ من با یلدا - که اسمش را برای حفظ حریم شخصی اش عوض کرده ام - رابطهء به دوران رسیدنِ من است. سوای جزییاتی که جنسش را نمی دانم - مثل خواب من در دوران کارآموزی و ظهور گرگ صحرایی در دو لحظهء مهم از تشنجات بین ما یا نقش تظاهراتِ رای من کو در تطبیق تاریخ ازدواج من و او - هزار عمل و عکس العمل دیگرم را هنوز نمی توانم توجیه کنم یا دلیلش را توضیح بدهم. در جلسات روانکاوی و ریشه یابی مشکلات عاطفی خودم بارها برگشته ایم به یک اتفاق ظاهراً بدیهی و یک اشتباه معصومانه در سالهای قطع و وصل این رابطه که بچگانه شروع شد و من هنوزهم نمی دانم در کدام یکی از به هم زدنهای بی شمارمان تمام شد. این یادداشت ها را از وسط شروع کردم به بهانۀ ثبت یکی از لحظاتی که از رفتار خودم در آن لحظه بی نهایت منزجرم و آن لحظه مستلزم پیش زمینه و پس زمینه بود وکلمات به هم گره خوردند و شد این. شاید نوشتنش کمک کند به فهمیدنش و فهمیدنم و تلاشم برای عدم تکرارش. شاید.

منبع: ayda1st.blogspot.com
اشتراک‌گذاری:

نظرات کاربران

هنوز نظری برای این مطلب ثبت نشده — اولین نفر باشید.