دیشب مسج داد فردا چهکارهای؟ ببینمت؟ گفتم به چشم.
وسط کلاس نقاشی گفتم دیگه من رفتم. خدافظ.
رسیدم و دیرتر رفتیم خونهای که دیده بود رو نشونم بده. قشنگ بود با کلی بالکن و پاسیو اتاقای قشنگ. قرار شد با صاحبخونه قرار بذاره در مورد قیمت حرف بزنن. غروب گفت بریم کبابی؟ خیلی وقته نرفتیم. گفتم مستی آخه. گفت نه خوبم. راه افتادیم. تو در و دیوار بود. سر کوچه گفتم میخوای نریم؟ حالت سر جاش نیستا. گفت نه نه خوبم.
و صحنهی بعدی، دوتا ماشین وایساده بودن و ما حتماً از بینشون رد نمیشدیم و رد دردی که کمربند روی سینه و گردنم گذاشت و منگی جوینت که از سرم پرید و ترمز که نمیگرفت و هی میگفت چی شد؟ چی شد؟ و یادم نیست که ساکت بودم، داد میزدم یا چی ولی داشتم میدیدم که ماشین خورد به ماشینا از همون سمتی که من بودم و من پریدم بالا و همه چیز معلق شد و ماشین هنوز داشت میرفت.
دورتر ایستادیم. هنوز نمیدونم فقط مستی بود یا تداخل داروهایی که برای درد کمر و سیاتیک میخوره یا چی اصلا. زنگ زدم به شوهرخواهرش که نزدیک بود و سریع میتونست برسه. اومد. پلیس اومد. پلیس رفت و من اومدم خونه و اونا هم رفتن خونه.
راننده اسنپ میگه خانم اگر اعتقادی چیزی دارین، صدقه بدید. من سه تا ماشینارو دیدم و فقط خدا رحم کرده که کسی چیزیش نشده و همه زندهاید.
و من فقط داشتم فکر میکردم که اگر چیزی بشه، من به کی، بگم کجام؟















نظرات کاربران