چندوچونی در مفهوم «پارادوکس شرودر» در پرتو تجربهی هاشمی و ماهاتیر
بهاهتمام فیلوجامعهشناسی توأم با اقتباس آزاد از جکسون جینز و مارکوس زینر
▌▌ داغنکتهها: ☼ نظامهای سیاسی دموکراتیک امروزین، دیدی کوتاهمدت را به سیاستمدارانی که مدام انتخابات را نزدیک میبینند، تحمیل مینمایند؛ از این قرار، مردمسالاری، بازمعماری ساختاری را به بدهی سیاسی فوری تبدیل میکنند، که تقریباً همه منتخبان دموکراسیهای مدرن از آن پرهیز دارند. ☼ پارادوکس شرودر پدیدهای است که در آن، اصلاحات ساختاری ضروری به موفقیت میانجامند، اما اصلاحگر را سرنگون میسازند. گرهارد شرودر با اجرای دستور کار ۲۰۱۰، زمینهساز بهبود اقتصادی آلمان شد، اما دو سال بعد اکثریت پارلمانی خود را از دست داد. ☼ پارادوکس شرودر، قانونی آهنین نیست؛ بلکه محصول فقدان سرمایهی اخلاقی و ناتوانی شرودر یا سیاستمدارانی همچون او، در گفتوگو با مردم است. اکبر هاشمی رفسنجانی و ماهاتیر محمد، بازمعماری بنیادین اقتصادی را با حفظ سرمایهی سیاسی خود به پیش بردند و از مجازات ساختاری گریختند. راز ماندگاری این بازمعماران در «سرمایهی اخلاقی» انباشته از توان استثنایی اقناع عمومی نهفته بود. ☼ تخریب نهادی، پاسخ سیاسی به شکست بازمعماری است، اما بازمعمارانی چون هاشمی و ماهاتیر، مسیر دشوار اقناع و ظرفیتسازی را برگزیدند. آیندهی مردمسالاریها در گرو احیای «سیاستمدار معمار» با سرمایهی اخلاقی و توان اقناع پایدار است. ═══════☼═══════ ▌▌ پارادوکس شرودر؛ روایت کلاسیک مجازات بازمعمار ▬ در تابستان سال ۲۰۰۳، گرهارد شرودر در برابر پارلمان آلمان ایستاد تا چیزی را ارائه دهد که میتوان آن را «یادداشت خودکشی سیاسی» نامید. دستور کار ۲۰۱۰ (Agenda 2010)، مجموعهای جامع از بازمعماری بازار کار، کاهش هزینههای رفاهی و تعدیلات ساختاری که حزب سوسیالدمکرات خود او (که دههها با آن مخالفت کرده بود) را شامل میشد. شرودر این بسته را نه بهعنوان یک انتخاب سیاسی، که بهعنوان یک ضرورت ساختاری به قانونگذاران ارائه کرد. موفقیت اقتصادی بعدی، درستی تصمیم او را ثابت کرد، اما هزینهی سیاسی برای رهبری او کشنده بود. ▬ ظرف دو سال، شرودر اکثریت پارلمانی خود را از دست داد، انتخابات زودهنگام برگزار کرد و از قدرت کنارهگیرد. آنگلا مرکل جایگزین شرودر شد و بهمدت ۱۶ سال بر شالودههای ساختاری ایجادشده توسط سلف خود حکومت کرد. بااینحال، مرکل بهطور ماهرانهای از تصدیق عمومی این ارثیهی سیاسی اجتناب کرد. این پدیده را میتوان «پارادوکس شرودر» نامید: بازمعماری ساختاری ضروری، به موفقیت برنامهای میانجامد، اما بازمعمار را به ویرانی سیاسی میکشاند. ▬ بااینحال، این پدیده، مختص آلمان نیست. این پدیده، معمای تعیینکنندهای از حکمرانی در مردمسالاریهای توسعهیافته را نمایندگی میکند؛ جایی که نظامهای سیاسی، بهطور سیستماتیک، همان حکمرانی بلندمدتی را که بیش از همه به آن نیاز دارند، مجازات میکنند. اما پرسش اساسی این است: آیا این قاعده، جهانی و تغییرناپذیر است؟ آیا هیچگاه رهبرانی توانستهاند از این مجازات ساختاری بگریزند؟ ▌▌ بستر تاریخی آلمان؛ چرا شرودر ناچار به بازمعماری شد؟ ▬ برای درک عمیق پارادوکس شرودر، باید به بستر تاریخی آلمان در اوایل دههی ۲۰۰۰ بازگردیم. در آن سالها، آلمان «بیمار اروپا» بود؛ برچسبی که اکونومیست از سال ۱۹۹۹ بر آن نهاده بود. بیکاری بهطور مداوم بالا بود و در سال ۲۰۰۵ از ۱۱ درصد فراتر رفت. بازار کار، سخت و انعطافناپذیر بود و اقتصاد راکد، دیگر نمیتوانست دولت رفاه گستردهی آلمان را تأمین مالی کند. نه سال پس از اتحاد مجدد، شور و شوق اولیه، مدتها بود که جای خود را به سرخوردگی عمیق داده بود. هزینههای سنگین اتحاد مجدد، بر دوش کشور بزرگشده، سنگینی میکرد. ▬ فضای سیاسی آلمان در آن سالها، دقیقاً همان چیزی بود که اکنون بهعنوان «پیشا-تخریبی» میشناسیم: سرخوردگی گسترده و بیهدف عمومی از طبقهی حاکم که بهنظر میرسید مدیریت افول را راحتتر از رسیدگی به علل آن انجام میدهد. اتحادیههای کارگری قدرتمند، هرگونه تغییر در نظام رفاهی را با تهدید اعتصابات سراسری پاسخ میدادند. حزب سوسیالدمکرات شرودر، که خود از دل همین اتحادیهها برخاسته بود، بهشدت با هرگونه کاهش هزینههای رفاهی مخالفت میکرد. از سوی دیگر، احزاب راستگرا (CDU/CSU) با نظارت بر عملکرد دولت، منتظر هرگونه لغزشی بودند تا از آن برای بازپسگیری قدرت استفاده کنند. ▬ شرودر در میانهی این فشارهای متضاد، به این نتیجه رسید که وضعیت موجود، غیرقابل ادامه است. او در خاطرات خود نوشته است که «اگر اکنون دست به کار نشویم، آلمان ظرف یک دهه، به یک موزهی اقتصادی تبدیل خواهد شد». پاسخ شرودر، آن چیزی نبود که یک سوسیالدمکرات میخواست. او مجبور بود با حزب خود بجنگد، با اتحادیههای کارگری بجنگد، و با بخش بزرگی از افکار عمومی که به نظام رفاهی موجود خو گرفته بود، بجنگد. اما بهسادگی، تنها گزینه بود. شرودر شخصاً شجاع بود و مایل به ریسکپذیری. بااینحال، بازمعماری او توسط چشماندازی سیاسی نیز پشتیبانی میشد که با سه ویژگی کلیدی مشخص میگردید: حزب راست ضعیف در آن مقطع، محیط رسانهای که هنوز بهطور کامل توسط اقتصاد توجه استعمار نشده بود، و اکثریتهای انتخاباتی که فضای مانور قابلتوجهی را فراهم میکردند. ▬ بازمعماری کار کرد. نرخ بیکاری آلمان که در سال ۲۰۰۵ از ۱۱ درصد فراتر رفته بود، ظرف یک دهه به کمتر از ۵ درصد کاهش یافت. آلمان دوباره به موتور اصلی اقتصادی اروپا تبدیل شد. صادرات آلمان، با رقابتیترشدن هزینههای نیروی کار، جهشی بیسابقه یافت و این کشور را از بحران مالی ۲۰۰۸ با کمترین آسیب عبور داد. اما شرودر، ثمرهی این موفقیت را ندید. او در سال ۲۰۰۵، در انتخابات زودهنگام، اکثریت خود را از دست داد و آنگلا مرکل، که با شعار «تغییر، اما با آرامش» وارد کارزار شده بود، جایگزین او شد. مرکل، که از مخالفان سرسخت دستور کار ۲۰۱۰ بود، در عمل، نهتنها آن را لغو نکرد، بلکه با اصلاحات جزئی، بر شالودههای آن استحکام بخشید و ۱۶ سال بر آن حکومت کرد. ▌▌ تخریب نهادی؛ پاسخ دموکراسیهای مدرن به شکست بازمعماری ▬ این پویایی «مجازات بازمعمار»، در سالهای اخیر در ایالات متحده بهعنوان نمونهای بارز از بسیاری از دموکراسیهای مدرن، بهوضوح قابل مشاهده است؛ جایی که نه تحول سیستماتیک، بلکه تخریب نهادی بدون چارچوبی برای آینده، بر صحنهی سیاست حاکم شده است. واقعیت فعلی آمریکا، نه تحول سیستماتیک را منعکس میکند و نه بازمعماری سنتی را. در عوض، این واقعیت، تخریب نهادی است که بدون چارچوبی منسجم برای آنچه پس از آن میآید انجام میشود. ▬ ایالات متحده، برخلاف آلمان عصر شرودر، در تاریخ اخیر خود بازمعماری ساختاری همترازی با دستور کار ۲۰۱۰ نداشته است. اما دلیلی برای آن وجود دارد. نظام سیاسی آمریکا، بهطور ساختاری با این نوع بازمعماری خصومت دارد. چرخههای انتخاباتی کوتاه (انتخابات میاندورهای هر دو سال، انتخابات ریاستجمهوری هر چهار سال)، فشار دائمی انتخابات مجدد و معماری نهادی پیچیدهی آمریکا (با نظام چکاند بالانس و قدرت وتوی گسترده) تضمین میکنند که یک رهبر، همیشه با چشمی به کمپین بعدی حکومت کند، نه دههی بعد. پاسخ عقلانی در این شرایط، اجتناب از انجام هر کاری است که ممکن است قدرت خود را تضعیف کند. بازمعماری جدی که بهطور طبیعی برنده و بازنده تولید میکند، پیش از آنکه آغاز شود، به بدهی سیاسی تبدیل میشود. ▬ در دوران اخیر، سیاست تخریب در آمریکا عمدتاً از طریق دستورات اجرایی، تهدیدها و عملیات نظامی دنبال شده است. دادگاهها بسیاری از این دستورات را مسدود، لغو یا بهطور ظریفی پیچیده کردند. بوروکراسی فدرال تکانخورده، بیروحیه و اغلب تهی شده است، اما مدرنسازی نشده، کارآمدتر نشده و توانایی بهتری برای خدمت به کشور پیدا نکرده است. در این دوران، تنها یک قانون عمده تولید شده است: قانون مالیاتی که کنگره در سال ۲۰۲۵ تصویب کرد. بازسازی جامع ساختاری نظام، قابل مشاهده نیست و این دقیقاً همان چیزی است که یک رئیسجمهور باید در دو سال اول دورهی خود (پیش از آنکه انتخابات میاندورهای، فضای مانور او را محدود کند) ارائه دهد. سر و صدای سیاسی جایگزین نتیجه شده است. ▬ بااینحال، قاببندی تمام این موارد بهعنوان نشانهای منزوی از سبک سیاسی یک فرد خاص، اشتباه خواهد بود. هیچ دولت منفردی، شرایطی را که شخصیتی خاص را ممکن ساخت، ایجاد نکرد. این شرایط، سیستمی هستند. دموکراسیهای مدرن، مکانیسمهای سیاسیای ساختهاند که به ترجیحات کوتاهمدت اکثریت رأیدهندگان بهشدت پاسخ میدهند. سری بیپایان انتخابات، نظرسنجیهای مداوم و جنگهای سیاسی درونی، مانع از آن میشوند که سیاستمداران، اقدامات نامحبوب اما ضروری را بهپیش برند. ▬ در نتیجه، تخریب وارد میشود تا خلأی ناشی از فقدان بازمعماری ماهوی را پر کند. تخریب، پاسخ سیاسی به این شکست است. تخریب، تغییر را بدون فرایند طولانی و کسالتآور دستیابی به اجماع و اجرای سیاست، وعده میدهد. اما تخریب، مدرنسازی نیست. اگر بهطور مداوم اعمال شود، مردم را خسته و در نهایت کسالتآور میکند. تخریب، وعدهی تغییر سریع میدهد، اما در عمل، ظرفیت نهادی کشور را تحلیل میبرد و اعتماد عمومی به نظام سیاسی را بیش از پیش تخریب میکند. ▌▌ از ناچاری ساختاری تا عاملیت انسانی؛ استثنای هاشمی ▬ در نقطهی مقابل این قاعده، اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیسجمهور ایران در سالهای ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۶، نمونهای برجسته از سیاستمداری است که قاعدهی «مجازات بازمعمار» را نقض کرد. ایران در پایان جنگ تحمیلی، با ویرانی گسترده، بدهیهای خارجی سنگین، و تورم بالا مواجه بود. زیرساختهای اقتصادی کشور، بهشدت تخریب شده بود و منابع ارزی، در اثر هزینههای جنگی، به پایینترین سطح تاریخی خود رسیده بود. هاشمی با شعار «توسعهی اقتصادی و بازسازی کشور»، برنامهای از بازمعماری ساختاری را به پیش برد که شامل کاهش یارانهها، تعدیل نرخ ارز، جذب سرمایهی خارجی، و بازتعریف سیاست خارجی ایران پس از پذیرش قطعنامهی ۵۹۸ بود. ▬ این اقدامات، میتوانست بهآسانی به «بدهی سیاسی» فاجعهباری تبدیل شود. ایران در آن سالها، هنوز درگیر فضای انقلابی دههی اول انقلاب بود و بسیاری از نخبگان سیاسی، هرگونه همراهی با غرب را «خیانت» به آرمانهای انقلاب میدانستند. جامعه نیز، پس از هشت سال جنگ، انتظار «گشایش سریع» و «رفاه فوری» را داشت و نه بازمعماری تلخ اقتصادی. اما هاشمی، برخلاف شرودر، نهتنها محبوبیت خود را از دست نداد، بلکه در پایان دو دورهی ریاستجمهوری، با وجود هواداران پرشور وقت که خواهان تداوم دورهی ریاستجمهوری او بودند، خود کنارهگیری کرد و به یکی از تأثیرگذارترین چهرههای تاریخ ایران تبدیل شد. ▬ راز این موفقیت، در سه عامل کلیدی نهفته است: ▬ نخست، سرمایهی اخلاقی انباشته از نقش جنگی و سازندگی. هاشمی در دوران جنگ، بهعنوان فرماندهی قرارگاه سازندگی (جهاد سازندگی) و مشاور ارشد رهبری، سابقهای از خدمت فداکارانه به کشور داشت. او در جبهههای جنگ حضور داشت و با دستان خود، زیرساختهای مناطق جنگی را بازسازی کرده بود. این سابقه، به او «سرمایهی اخلاقی»ای بخشید که هزینههای سیاسی بازمعماری را پوشش داد. بهتعبیر جان کین در کتاب «سیاست سرمایهی اخلاقی»، رهبرانی که خود را وقف منافع ملی نشان میدهند، نوعی اعتبار اجتماعی‐سیاسی انباشته میکنند که به آنها اجازه میدهد در زمان بحران، تصمیمات نامحبوب را با هزینهی سیاسی کمتر اتخاذ کنند. هاشمی با کنار گذاشتن پستهای تشریفاتی و حضور در خط مقدم جبهه، این سرمایه را بهمرور زمان انباشته کرده بود. مردم، او را نه یک سیاستمدار حرفهای، که یک «خدمتگزار فداکار» میشناختند که حتی در دوران جنگ، به فکر بازسازی کشور بوده است. ▬ دوم، توان بالای اقناع و گفتوگوی پیوسته با مردم. هاشمی برخلاف شرودر که بازمعماری را بهعنوان «ضرورت اجتنابناپذیر» به پارلمان تحمیل کرد، از طریق نطقهای تلویزیونی، مصاحبههای گسترده، و ارتباط مستقیم با اقشار مختلف، مردم را برای پذیرش درد بازمعماری آماده کرد. او از زبانی ساده و صریح استفاده میکرد و هزینهها و منافع هر اقدام را شفاف توضیح میداد. هاشمی در یکی از نطقهای معروف خود، خطاب به مردم گفت: «ما یارانه میدهیم تا کالا ارزان شود، اما این یارانهها به جیب دلالان میرود. اگر میخواهیم اقتصاد کشور را نجات دهیم، باید این یارانهها را حذف کنیم و به جای آن، به دهکهای پایین، کمک مستقیم بدهیم.» این رویکرد شفافسازی، که در نظریهی حکمرانی بهعنوان «فضیلت کسلکنندهبودن» (ظرفیتسازی بهجای تخریب) توصیف شده، در عمل توسط هاشمی بهکار گرفته شد و او را از سرنوشت شرودر نجات داد. ▬ سوم، کارآفرینی سیاسی در بازتعریف گفتمان عمومی. هاشمی با مطرحکردن «توسعهی اقتصادی» بهعنوان «جهاد سازندگی» و «ضرورت ملی»، گفتمان عمومی را از «انقلاب و دفاع» به «بازسازی و توسعه» تغییر داد. او با این بازتعریف، بازمعماری اقتصادی را نهتنها مجاز، که مقدس جلوه داد. در واقع، هاشمی بهخوبی میدانست که در فضای فرهنگی ایران، مفاهیمی همچون «جهاد» و «ایثار» دارای بار عاطفی عمیقی هستند. او با پیوندزدن بازسازی اقتصادی به این مفاهیم، کاری کرد که هرگونه مخالفت با برنامههای اقتصادی او، بهمنزلهی مخالفت با «جهاد» و «ایثار» تلقی شود. این رویکرد، نمونهای از «کارآفرینی سیاسی» است که بهتعبیر اسف میدانی در کتاب «تحولات سیاسی و کارآفرینان سیاسی»، شامل «شکلدهی به ادراک عمومی از مسأله و اقناع جامعه برای پذیرش راهحلهای جدید» است. ▌▌ استثنای ماهاتیر؛ توسعهی اقتصادی با اتکا به سرمایهی اخلاقی و عملگرایی ▬ ماهاتیر محمد، نخستوزیر اسبق مالزی، نمونهای دیگر از نقض قاعدهی «مجازات بازمعمار» است. او در دو دورهی نخستوزیری خود (۲۰۲۰–۲۰۱۸ و ۲۰۰۳–۱۹۸۱)، مالزی را از یک اقتصاد وابسته به کالا به یکی از «ببرهای آسیایی» تبدیل کرد و رشد اقتصادی سالانهای حدود ۶ تا ۷ درصد را بهمدت بیش از دو دهه رقم زد. بازمعماری او شامل صنعتیسازی سریع، جذب سرمایهی خارجی، و اجرای سیاستهای تبعیض مثبت برای ارتقای مالزیاییهای بومی (سیاست جدید اقتصادی یا NEP) بود. بااینحال، برخلاف شرودر، ماهاتیر نهتنها محبوبیت خود را حفظ کرد، بلکه در سال ۲۰۰۳ با اختیار خود از قدرت کنارهگیرد و در سال ۲۰۱۸ در سن ۹۲ سالگی برای مبارزه با فساد به قدرت بازگردد. ▬ بستر تاریخی مالزی در دههی ۱۹۸۰، بسیار شبیه به آلمان عصر شرودر بود، اما با تفاوتهایی اساسی. مالزی در آن سالها، با نژادپرستی ساختاری برجایمانده از دوران استعمار مواجه بود. مردم مالایی (بومیان) در حاشیهی اقتصادی قرار داشتند و ثروت کشور، در دست اقلیت چینی و هندی بود. این شکاف نژادی، بهشدت تهدیدکنندهی وحدت ملی بود و در سال ۱۹۶۹، به شورشهای نژادی خونینی انجامیده بود که هزاران کشته برجای گذاشت. ماهاتیر که خود از یک خانوادهی مالایی روستایی فقیر برخاسته بود، بهخوبی این شکاف را درک میکرد. ▬ راز ماندگاری ماهاتیر، در چهار عامل کلیدی نهفته است: ▬ نخست، سرمایهی اخلاقی مبتنی بر مبارزه برای «مردم مالایی». ماهاتیر در کتاب «معضل مالایی» (۱۹۷۰) که در دوران تبعید سیاسی خود نوشت، استدلال کرد که مردم مالایی در دورهی استعمار بریتانیا به حاشیه رانده شدهاند و نیازمند توانمندسازی ساختاری هستند. این کتاب، که او را بهعنوان مدافع مردم بومی معرفی کرد، سرمایهی اخلاقی عظیمی برای او به ارمغان آورد. برخلاف شرودر که با حزب خود (سوسیالدمکراتها) و پایگاه اجتماعی خود (اتحادیههای کارگری) درگیر بود، ماهاتیر دقیقاً از دل همان پایگاه اجتماعی خود (مردم مالایی محروم) برخاسته بود و بهعنوان «نجاتدهنده» آنها شناخته میشد. او با اجرای سیاستهای تبعیض مثبت و ایجاد طبقهی متوسط مالایی، این تعهد را عملی کرد و به یکی از محبوبترین رهبران مالزی تبدیل شد. این سرمایهی اخلاقی، به او اجازه داد تا بازمعماری تلخ اقتصادی دههی ۱۹۹۰ (از جمله کاهش یارانهها، خصوصیسازی گسترده، و تعدیل ساختاری) را با هزینهی سیاسی کمتر به پیش برد، زیرا مردم میدانستند که او به نفع آنها کار میکند. ▬ دوم، عملگرایی اقتصادی در کنار اقتدارگرایی سیاسی. ماهاتیر در عین حفظ کنترل شدید سیاسی (از جمله زندانیکردن مخالفان بدون محاکمه تحت قانون امنیت داخلی)، رویکردی عملگرایانه در اقتصاد داشت و سیاستهای بازار آزاد را با برنامههای توسعهای دولت ترکیب کرد. این عملگرایی، به او امکان داد تا در زمان بحران مالی آسیا (۱۹۹۷)، کنترل سرمایه را اعمال کند (اقدامی که از سوی صندوق بینالمللی پول بهشدت محکوم شد) و اقتصاد مالزی را با کمترین آسیب نجات دهد. در حالی که اندونزی، تایلند و کرهی جنوبی مجبور به پذیرش شرایط تحقیرآمیز صندوق بینالمللی پول شدند و اقتصادشان فروپاشید، ماهاتیر با اتکا به سرمایهی اخلاقی خود، توانست در برابر فشار بینالمللی مقاومت کند و مسیر خود را برود. موفقیت او در مدیریت بحران، سرمایهی اخلاقی او را تقویت کرد و او را بهعنوان یک «رهبر معمار» تثبیت نمود که میتواند در شرایط دشوار، تصمیمات درست را اتخاذ کند. ▬ سوم، لحن ضدّغربی و دفاع از جهان سوم. ماهاتیر با لحنی تند و صریح علیه غرب و نهادهای بینالمللی (مانند صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی) موضعگیری میکرد و خود را بهعنوان مدافع کشورهای در حال توسعه معرفی مینمود. او در سخنرانیهای خود، بارها غرب را به «استعمار نوین اقتصادی» متهم میکرد و میگفت که نهادهای بینالمللی، ابزارهایی برای حفظ سلطهی غرب بر جنوب جهانی هستند. این موضعگیری، او را به یک چهرهی محبوب در جهان اسلام و جنوب جهانی تبدیل کرد و سرمایهی اخلاقی او را فراتر از مرزهای مالزی گسترش داد. در داخل کشور، این موضع ضدّغربی، به او امکان داد تا بازمعماری تلخ را با اتکا به حمایت عمومی (که آن را «مقاومت در برابر دیکتههای خارجی» قاببندی میکرد) به پیش برد. ▬ چهارم، زمانبندی هوشمندانه و کنارهگیری اختیاری. ماهاتیر برخلاف شرودر که مجبور به کنارهگیری تحقیرآمیز شد، در سال ۲۰۰۳ در اوج محبوبیت، با اختیار خود از قدرت کنارهگیرد و جانشین خود (عبدالله احمد بداوی) را معرفی کرد. این کنارهگیری اختیاری، او را به یک «اسطورهی ملی» تبدیل کرد که بعدها در سال ۲۰۱۸، در سن ۹۲ سالگی، برای مبارزه با فساد دولت نجیب رازاق به قدرت بازگشت و در یک پیروزی تاریخی، دولت فاسد را سرنگون کرد. شرودر اما، چنین فرصتی نیافت؛ او مجبور شد در انتخابات زودهنگام ۲۰۰۵ شرکت کند و در حالی که محبوبیت خود را از دست داده بود، از قدرت کنارهگیرد. ▌▌ تحلیل تطبیقی؛ سه نظام، سه سرنوشت ▬ مقایسهی شرودر با هاشمی و ماهاتیر، نشان میدهد که پارادوکس شرودر، یک قانون آهنین تاریخ نیست، بلکه محصول شرایطی خاص است. در ادامه، این سه مورد را از چهار زاویهی متفاوت با یکدیگر مقایسه میکنیم تا نشان دهیم چرا شرودر در دام پارادوکس گرفتار شد، در حالی که هاشمی و ماهاتیر از آن گریختند. ▬ نخست، سرمایهی اخلاقی پیشین و میزان انباشت آن. شرودر فاقد سرمایهی اخلاقی کافی بود. او یک سیاستمدار حرفهای بود که از دل اتحادیههای کارگری به قدرت رسیده بود، اما هرگز سابقهی «خدمت فداکارانه» در سطح ملی نداشت. او در دوران جنگ، سیاستمدار نبود؛ در دوران بحران، مدیر اجرایی نبود. بهعبارت دیگر، او برای بازمعماری تلخ، باید از صفر، سرمایهی اخلاقی میساخت، اما زمان کافی نداشت. در مقابل، هاشمی سالها در جبهههای جنگ و در قرارگاه سازندگی، سرمایهی اخلاقی خود را انباشته کرده بود. مردم، او را با دستان پُرآبگوشت خود در حال بازسازی مناطق جنگی دیده بودند. ماهاتیر نیز با کتاب «معضل مالایی» و مبارزهی طولانی خود برای حقوق مردم مالایی، سرمایهی اخلاقی عظیمی ساخته بود. بهتعبیر ماکس وبر، شرودر یک «سیاستمدار حرفهای» بود، در حالی که هاشمی و ماهاتیر، «سیاستمداران کاریزماتیک» بودند که سرمایهی اخلاقی آنها، پیش از ورود به قدرت، انباشته شده بود. ▬ دوم، توان اقناع و استراتژی ارتباطی. شرودر بازمعماری را بهعنوان یک «ضرورت فنی» و «اجتنابناپذیر» به پارلمان ارائه کرد و نتوانست افکار عمومی را با خود همراه کند. او با لحنی تکنوکراتیک و سرد، از «کاهش هزینهها» و «افزایش رقابتپذیری» سخن گفت؛ زبانی که برای مردم عادی، غیرقابل فهم و بیمعنی بود. در مقابل، هاشمی از طریق نطقهای تلویزیونی ساده و صریح، هزینهها و منافع بازمعماری را برای مردم توضیح داد. او با مردم بهزبان خودشان سخن گفت و به آنها نشان داد که چرا باید از «یارانهی همگانی» به «یارانهی هدفمند» حرکت کنند. ماهاتیر نیز با لحن صریح و ضدّغربی خود، بازمعماری را بهعنوان «مقاومت در برابر استعمار اقتصادی» قاببندی کرد و مردم مالزی را متقاعد ساخت که پذیرش درد اقتصادی، بخشی از «مبارزهی ملی» است. این تفاوت در استراتژی ارتباطی، تفاوت سرنوشت آنها را رقم زد. ▬ سوم، بازتعریف گفتمان عمومی. شرودر نتوانست گفتمان عمومی را بهنفع بازمعماری تغییر دهد. او در فضای سیاسی آلمان، بازمعماری را یک «اقدام فنی» معرفی کرد، نه یک «پروژهی ملی». در مقابل، هاشمی با پیوند «توسعه» به «جهاد سازندگی»، بازمعماری اقتصادی را به یک «وظیفهی دینی» و «ملی» تبدیل کرد. ماهاتیر نیز با پیوند «توسعه» به «استقلال از غرب»، بازمعماری را به یک «مقاومت ضداستعماری» تبدیل کرد. در هر دو مورد، بازمعماری نه یک «شر ضروری»، که یک «فضیلت ملی» قاببندی شد که هرگونه مخالفت با آن، بهمنزلهی «خیانت» به کشور تلقی میگردید. ▬ چهارم، زمانبندی و مدیریت خروج. شرودر در زمان نامناسبی دست به بازمعماری زد (۲ سال پیش از انتخابات) و نتوانست زمان کافی برای بهنتیجهرسیدن بازمعماری و جذب حمایت عمومی ناشی از موفقیت آن، داشته باشد. هاشمی اما در ابتدای دورهی ریاستجمهوری خود (و پس از پایان جنگ) بازمعماری را آغاز کرد و ۸ سال فرصت داشت تا مردم ثمرات آن را ببینند. ماهاتیر نیز با برنامهریزی بلندمدت (۲۲ سال) و زمانبندی هوشمندانه، موفقیت اقتصادی را با دورههای انتخاباتی همسو کرد. افزون بر این، هاشمی و ماهاتیر هر دو در اوج قدرت کنارهگیری کردند و به «اسطورههای ملی» تبدیل شدند، در حالی که شرودر مجبور به کنارهگیری تحقیرآمیز در بحبوحهی انتخابات شد و هرگز نتوانست بهعنوان «معمار معجزهی آلمان» شناخته شود. ▌▌ درسهایی برای نظریهی حکمرانی؛ از ناچاری ساختاری تا عاملیت انسانی ▬ مقایسهی تطبیقی این سه مورد، پیامدهای عمیقی برای نظریهی حکمرانی در مردمسالاریهای توسعهیافته دارد. رویکرد رایج در نظریهی حکمرانی مردمسالاریهای توسعهیافته، بر «خصومت ساختاری نظامهای سیاسی» با بازمعماری بلندمدت تأکید میکند و راهحل را در «بازطراحی نهادی» (همچون کاهش تعداد انتخابات، افزایش استقلال نهادهای تخصصی، و تقویت مکانیسمهای اجماعسازی) میجوید. با این حال، مطالعهی موردی هاشمی و ماهاتیر نشان میدهد که «عامل انسانی» (سرمایهی اخلاقی و توان اقناع) میتواند بر محدودیتهای ساختاری فائق آید، حتی در نظامهایی که ساختار نهادی متفاوتی با آلمان و آمریکا دارند. ▬ ایران و مالزی، از منظر نهادی، ساختارهایی متفاوت با آلمان و آمریکا دارند. با این حال، هاشمی و ماهاتیر در این نظامها توانستند بازمعماری ساختاری وسیعتری نسبت به شرودر در نظام آلمان انجام دهند. این نشان میدهد که صرفاً نوع ساختار سیاسی، شرط کافی برای بازمعماری موفق نیست؛ بلکه «کیفیت رهبری» و «سرمایهی اخلاقی آن» نقش تعیینکنندهای ایفا میکنند. ▬ بهتعبیر جامعهشناسان نهادگرا مانند جیمز مارچ و یوهان اولسن، نهادها، رفتار بازیگران را محدود میکنند، اما آن را بهطور کامل تعیین نمیکنند. بازیگران خلاق، میتوانند از طریق «کارآفرینی نهادی»، محدودیتهای نهادی را به فرصت تبدیل کنند. هاشمی و ماهاتیر، نمونههای بارز این کارآفرینان نهادی هستند. آنها با بازتعریف گفتمان عمومی و انباشت سرمایهی اخلاقی، نهتنها از محدودیتهای نهادی عبور کردند، بلکه خود، نهادها را بهنفع خود تغییر دادند. ▬ با این حال، این بهمعنای نادیدهگرفتن اهمیت بازطراحی نهادی نیست. همانگونه که در ادبیات نهادگرایی سیاسی نیز بارها تأکید شده است، در غیاب سرمایهی اخلاقی کافی، نظامهای انتخاباتی کوتاهمدتمحور، بازمعماری بلندمدت را به بدهی سیاسی فوری تبدیل میکنند. بازطراحی نهادی (همچون کاهش تعداد انتخابات، افزایش دورههای نمایندگی، و ایجاد نهادهای مستقل سیاستگذاری) میتواند این فشار ساختاری را کاهش دهد. اما بازطراحی نهادی بهتنهایی کافی نیست؛ همانگونه که آمریکا با وجود نظام ریاستی پیچیدهی خود، نتوانسته است بازمعماری ساختاری همتراز با دستور کار ۲۰۱۰ را تجربه کند. آنچه لازم است، ترکیبی از «بازطراحی نهادی» و «احیای سیاستمدار معمار» است؛ رهبرانی که با سرمایهی اخلاقی بالا و توان استثنایی اقناع، بتوانند مردم را برای پذیرش درد بازمعماری آماده کنند و از مجازات ساختاری بگریزند. ▌▌ از تخریب تا ظرفیتسازی؛ احیای فضیلت «سیاستمدار معمار» ▬ در نظریهی حکمرانی معاصر، «فضیلت کسلکنندهبودن» بهعنوان راهحل بحران مردمسالاریهای مدرن معرفی شده است: سیاستی که بهجای تخریب، ظرفیتسازی میکند و بهجای سر و صدا، نتیجه تولید میکند. این فضیلت، تنها در صورتی شکوفا میشود که «سیاستمداران معمار» بهجای «سیاستمداران حرفهای» بر مسند قدرت تکیه بزنند. هاشمی و ماهاتیر، نمونههای بارز این سیاستمداران معمار هستند. ▬ «سیاستمدار معمار» چه ویژگیهایی دارد؟ نخست، انباشت سرمایهی اخلاقی از طریق خدمت فداکارانه به منافع ملی. هاشمی این سرمایه را در جبهههای جنگ و در قرارگاه سازندگی انباشته کرد؛ ماهاتیر نیز با مبارزهی طولانی خود برای حقوق مردم مالایی و با کتاب «معضل مالایی». این سرمایه، به آنها امکان داد تا هزینههای سیاسی تصمیمات نامحبوب را تحمل کنند. بهتعبیر جان کین، «سرمایهی اخلاقی، وجههای است که بهمرورزمان از طریق اعتمادآفرینی و صداقت ادراکشده انباشته میشود و به رهبران اجازه میدهد تا در شرایط بحرانی، از حمایت عمومی برخوردار شوند». ▬ دوم، توان بالای اقناع و گفتوگوی پیوسته با مردم. هاشمی از طریق نطقهای تلویزیونی ساده و صریح، و ماهاتیر از طریق لحن ضدّغربی و صمیمی خود، با مردم بهزبان خودشان سخن گفتند. آنها برخلاف شرودر که بازمعماری را بهعنوان «ضرورت فنی» به پارلمان تحمیل کرد، هزینهها و منافع هر اقدام را برای مردم شفاف توضیح دادند و با صبر و حوصله، اجماع عمومی را برای تغییر مسیر سیاستها ساختند. این ویژگی، در ادبیات «کارآفرینی سیاسی» بهعنوان «شکلدهی به ترجیحات عمومی از طریق چارچوببندی مجدد مسأله» شناخته میشود. ▬ سوم، بازتعریف گفتمان عمومی بهنفع بازمعماری. هاشمی با پیوند «توسعه» به «جهاد سازندگی» و ماهاتیر با پیوند «توسعه» به «استقلال از غرب»، گفتمان عمومی را بهنفع بازمعماری تغییر دادند. آنها بازمعماری را نه یک «شر ضروری»، که یک «فضیلت ملی» قاببندی کردند که هرگونه مخالفت با آن، بهمنزلهی «خیانت» به کشور تلقی میشد. این بازتعریف گفتمانی، هزینههای سیاسی بازمعماری را بهشدت کاهش داد. ▬ چهارم، شجاعت سیاسی مبتنی بر عقلانیت، نه جاهطلبی بیحد. هاشمی با وجود هواداران پرشور وقت که خواهان تداوم دورهی ریاستجمهوری او بودند، خود کنارهگیری کرد و ماهاتیر نیز در سال ۲۰۰۳ با اختیار خود از قدرت کنارهگیرد تا به «اسطورهای ملی» تبدیل شود که بعدها در سال ۲۰۱۸ برای نجات کشور از فساد بازگشت. این کنارهگیری اختیاری، به آنها امکان داد تا سرمایهی اخلاقی خود را حفظ کنند و در آینده، بهعنوان «معماران معجزه» شناخته شوند. شرودر اما، این فرصت را نیافت و مجبور به کنارهگیری تحقیرآمیز شد. ▬ پنجم، عملگرایی اقتصادی در کنار اصولگرایی سیاسی. ماهاتیر در بحران مالی ۱۹۹۷، با وجود مخالفت شدید صندوق بینالمللی پول، کنترل سرمایه را اعمال کرد و اقتصاد مالزی را نجات داد. هاشمی نیز با وجود مخالفت اصولگرایان، به جذب سرمایهی خارجی و تعدیل نرخ ارز دست زد. آنها در عین پایبندی به اصول، در اجرا انعطافپذیر بودند و از هر فرصتی برای پیشبرد منافع ملی استفاده کردند. ▬ ششم، مقاومت در برابر «سیاست تخریب» و تأکید بر ظرفیتسازی نهادی تدریجی. هاشمی و ماهاتیر بهجای وعدهی تغییرات سریع و شعاری، بر فرایند آرام و کسالتآور ظرفیتسازی و نهادسازی تأکید کردند. آنها بهخوبی میدانستند که بازمعماری ساختاری، فرایندی زمانبر است و نیازمند صبر و حوصلهی عمومی است. این همان «فضیلت کسلکنندهبودن» است که در نظریهی حکمرانی مردمسالاریهای مدرن بهعنوان راهحل بحران معرفی شده است؛ اما در الگوی هاشمی‐ماهاتیر، این فضیلت نهتنها یک ضرورت ساختاری، که یک انتخاب اخلاقی و استراتژیک است که با سرمایهی اخلاقی آنها گره خورده است. ▌▌ از شرودر تا هاشمی و ماهاتیر؛ بازنویسی قاعده ▬ با جمعبندی مطالب فوق، میتوانیم قاعدهای جدید برای درک رابطهی میان بازمعماری ساختاری و سرنوشت سیاسی بازمعماران ارائه دهیم. این قاعده، مکملی بر پارادوکس شرودر است و شرایطی را مشخص میکند که در آن، بازمعمار از مجازات ساختاری میگریزد: ▬ قاعدهی هاشمی‐ماهاتیر: در نظامهای سیاسی (چه باز و چه بسته)، بازمعماری ساختاری به مجازات سیاسی بازمعمار منجر میشود، مگر آنکه بازمعمار از سرمایهی اخلاقی کافی (انباشتهشده از طریق خدمت فداکارانهی پیشین)، توان استثنایی اقناع عمومی، و مهارت بازتعریف گفتمان عمومی بهنفع بازمعماری برخوردار باشد. در این صورت، نهتنها مجازات ساختاری رخ نمیدهد، بلکه سرمایهی اخلاقی بازمعمار تقویت نیز میشود. ▬ این قاعده، پیامدهای عملی مهمی برای نظریهی حکمرانی و مشاورهی سیاسی دارد. نخست، به سیاستمداران مردمسالاریهای مدرن هشدار میدهد که برای اجرای بازمعماری ساختاری، باید پیشاز هر اقدامی، سرمایهی اخلاقی خود را از طریق خدمت فداکارانه و ارتباط صمیمی با مردم انباشته کنند. دوم، به نهادهای سیاستگذار توصیه میکند که بهجای انتظار برای «قهرمان نجاتبخش»، به فکر «پرورش سیاستمداران معمار» از طریق نظامهای آموزشی و تربیتی باشند. سوم، به رسانههای جمعی تأکید میکند که بهجای تبدیل خشم به کالا، بستری برای گفتوگوی عمومی و اقناع مردم فراهم آورند. ▌▌ نتیجهگیری؛ معمای نهایی حکمرانی ▬ پارادوکس شرودر، معمای تعیینکنندهی مردمسالاریهای توسعهیافته است: بازمعماری ساختاری ضروری به موفقیت برنامهای میانجامد، اما بازمعمار را به ویرانی سیاسی میکشاند. بااینحال، این بهمعنای جبر ساختاری نیست. همانگونه که مورد هاشمی و ماهاتیر نشان میدهد، «سرمایهی اخلاقی» و «کارآفرینی سیاسی» میتوانند بر محدودیتهای ساختاری فائق آیند و قاعده را نقض کنند. ▬ شرودر شکست خورد، زیرا فاقد سرمایهی اخلاقی کافی بود و نتوانست مردم را برای پذیرش درد بازمعماری اقناع کند. او با لحنی تکنوکراتیک و سرد، بازمعماری را بهعنوان «ضرورت ساختاری» تحمیل کرد و هرگز نتوانست آن را به یک «پروژهی ملی» تبدیل کند. هاشمی و ماهاتیر موفق شدند، زیرا سالها پیش از بازمعماری، سرمایهی اخلاقی خود را از طریق خدمت فداکارانه و دفاع از منافع ملی انباشته کرده بودند و با گفتوگوی پیوسته، مردم را در فرایند تغییر شریک ساختند. آنها با بازتعریف گفتمان عمومی، بازمعماری را بهعنوان یک «فضیلت ملی» و «وظیفهی اخلاقی» قاببندی کردند و هرگونه مخالفت با آن را به حاشیه راندند. ▬ آیندهی مردمسالاریهای مدرن، نه در گرو انتظار برای «قهرمان نجاتبخش» (که رویکردی است از سوی برخی نظریهپردازان حکمرانی بهدرستی نقد شده)، و نه در گرو صرف بازطراحی نهادی (که ضروری اما ناکافی است)، بلکه در گرو احیای «سیاستمدار معمار» است؛ رهبرانی که بهجای تخریب، ظرفیتسازی میکنند؛ بهجای سر و صدا، سرمایهی اخلاقی پایدار میسازند؛ و بهجای پاداش به کوتاهمدتگرایی، مردم را برای پذیرش بلندمدتنگری آماده و اقناع میکنند. ▬ با این حال، شرایط کنونی دموکراسیهای مدرن (با رسانههای پرسروصدا، قطبیشدگی عمیق، و مشروعیتزدایی از نهادها) سرمایهی اخلاقی سیاستمداران را به کالایی نایابتر از هر زمان دیگری تبدیل کرده است. افول اعتماد عمومی به نظامهای سیاسی، سیکلی معیوب ایجاد کرده است: بیاعتمادی، سیاستمداران را به سمت تخریب و کوتاهمدتگرایی سوق میدهد و تخریب، بیاعتمادی را تشدید میکند. خروج از این سیکل معیوب، نیازمند شجاعت سیاسی بهسبک هاشمی و ماهاتیر است؛ شجاعتی که نه تنها در مواجهه با هزینههای فوری بازمعماری، بلکه در بازسازی سرمایهی اخلاقی فرسودهشدهی نظامهای سیاسی تجلی مییابد. ▬ پرسش این است: آیا مردمسالاریهای مدرن، امروز، شرایطی را برای پرورش چنین سیاستمدارانی فراهم میآورند؟ آیا رسانههای پرسروصدا و سیاست قطبیشده، فضای کافی برای گفتوگوی عمومی و اقناع مردم باقی گذاشتهاند؟ پاسخ، مبهم است. اما آنچه روشن است، این که پارادوکس شرودر، قانونی تغییرناپذیر نیست و تجربهی هاشمی و ماهاتیر نشان میدهد که با سرمایهی اخلاقی کافی و توان استثنایی اقناع، میتوان از مجازات ساختاری گریخت و بازمعماری بلندمدت را به ثمر نشاند. این، در نهایت، تنها تعریف موجود از «شجاعت سیاسی» است؛ و تنها تعریفی که واقعاً اهمیت دارد. █▌ #پارادوکس_شرودر | #بازمعماری_ساختاری | #مردم_سالاری_های_خسته | #سیاست_کوتاه_مدت | #تخریب_نهادی | #آلمان | #ایالات_متحده | #ایران | #مالزی | #گرهارد_شرودر | #دستور_کار_۲۰۱۰ | #آنگلا_مرکل | #فریدریش_مرتس | #اکبر_هاشمی_رفسنجانی | #ماهاتیر_محمد | #حکمرانی_بلندمدت | #بازطراحی_نهادی | #فضیلت_کسل_کننده_بودن | #سیاست_تخریبی | #بازسازی_ظرفیت | #سرمایه_اخلاقی | #کارآفرینی_سیاسی | #شجاعت_سیاسی | #بحران_مشروعیت | #قطبی_شدگی_سیاسی | #رسانه_و_سیاست | #اقتصاد_توجه | #بازمعماری_بازار_کار | #بیکاری | #رفاه_اجتماعی | #حزب_آلترناتیو_برای_آلمان | #نظام_پارلمانی | #نظام_ریاستی | #آینده_مردم_سالاری | #مرکز_سیاسی | #پوپولیسم | #سیاستمدار_معمار [Revisiting the Schröder Paradox; A Critical Examination Through the Experiences of Hashemi and Mahathir] This article critically examines the "Schröder Paradox"—the phenomenon wherein essential structural reform yields programmatic success while destroying the reformer politically—by introducing two counterexamples that challenge its presumed universality. While Gerhard Schröder's Agenda 2010 successfully revived the German economy but cost him his parliamentary majority, both Akbar Hashemi Rafsanjani in post-war Iran and Mahathir Mohamad in Malaysia implemented equally fundamental structural reforms while maintaining—and even enhancing—their political capital. Drawing on John Kane's concept of "moral capital," Assaf Meydani's framework of "political entrepreneurship," and Max Weber's notion of the "charismatic politician," the study argues that the Schröder Paradox is not an iron law of history but a product of specific conditions—notably, the absence of sufficient moral capital and the inability to engage in persuasive public discourse. Hashemi and Mahathir succeeded where Schröder failed because they had accumulated substantial moral capital through years of dedicated national service (Hashemi on the war fronts and in reconstruction; Mahathir through his struggle for Malay rights), possessed exceptional capacity for public persuasion through transparent communication and simple language, and skillfully redefined public discourse to frame their reforms as national virtues (Hashemi linking development to "jihad for reconstruction"; Mahathir framing it as "anti-colonial resistance"). The analysis reveals that "institutional openness" is not sufficient for reform success; the quality of leadership and its moral capital play a decisive role, even—or especially—in more closed political systems. The article proposes the "Hashemi-Mahathir Rule": structural reform leads to political punishment unless the reformer possesses sufficient pre-existing moral capital, exceptional persuasive capacity, and the ability to redefine public discourse in favor of reform. The future of modern democracies depends not on awaiting a "savior hero" or on institutional redesign alone, but on reviving the "architect politician"—leaders who build capacity rather than destroy, accumulate moral capital rather than produce political noise, and prepare citizens for long-term thinking through persistent persuasion and dialogue. #SchröderParadox | #StructuralReform | #ExhaustedDemocracies | #ShortTermPolitics | #InstitutionalDestruction | #Germany | #UnitedStates | #Iran | #Malaysia | #GerhardSchröder | #Agenda2010 | #AngelaMerkel | #FriedrichMerz | #AkbarHashemiRafsanjani | #MahathirMohamad | #LongTermGovernance | #InstitutionalRedesign | #VirtueOfBoring | #DisruptionPolitics | #CapacityBuilding | #MoralCapital | #PoliticalEntrepreneurship | #PoliticalCourage | #LegitimacyCrisis | #PoliticalPolarization | #MediaAndPolitics | #AttentionEconomy | #LaborMarketReform | #Unemployment | #WelfareState | #AfD | #ParliamentarySystem | #PresidentialSystem | #FutureOfDemocracy | #PoliticalCenter | #Populism | #ArchitectPolitician بازنویسی انتقادی و گسترشیافتهی مقالهی «پارادوکس شرودر» با اقتباس آزاد از تحلیل جکسون جینز و مارکوس زینر و نقد آن بر اساس الگوی هاشمی رفسنجانی و ماهاتیر محمد مأخذ: برگرفته از تحلیل جکسون جینز و مارکوس زینر در The National Interest، با اقتباس آزاد و ویرایش سایبرهوش، و توسعهی نظری گسترده با بهرهگیری از مفهوم «سرمایهی اخلاقی» (John Kane)، «کارآفرینی سیاسی» (Assaf Meydani)، و «سیاستمدار کاریزماتیک» (Max Weber) و شواهد تاریخی عمیق مرتبط با هاشمی رفسنجانی، ماهاتیر محمد، و بستر اقتصادی آلمان و آمریکا. هو العلیم آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسکریپت دارید آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسکریپت دارید















نظرات کاربران