یک عصر بارانی، «سامان» از محل کارش به سمت خانه می رفت.
در گوشه پیاده رو، کیف پولی را دید که روی زمین افتاده بود.
آن را برداشت و اطرافش را نگاه کرد.
وقتی کیف را باز کرد، مقدار زیادی پول و چند کارت شناسایی داخل آن دید.
سامان چند لحظه به پول ها خیره شد.
در آن روزها خودش هم شرایط مالی خوبی نداشت.
«اگر این پول را بردارم، شاید هیچ کس هم متوجه نشود.»
اما وقتی کارت شناسایی صاحب کیف را دید، نام و آدرس او را پیدا کرد.
کیف را بست و تصمیم گرفت صاحبش را پیدا کند.
به آدرسی که روی کارت نوشته شده بود رفت.
مرد میانسالی در را باز کرد.
«آیا شما کیف پولتان را گم کرده اید؟»
«بله! چند ساعت است همه جا دنبالش می گردم.»
مرد با عجله کیف را باز کرد.
چشمانش پر از اشک شد و گفت:
«نمی دانم چطور از تو تشکر کنم.»
«می توانم مقداری از پول را به تو بدهم؟»
«نه. اگر قرار بود پولی بگیرم، دیگر اسمش پس دادن نبود.»
مرد دست او را گرفت و گفت:
«پس اجازه بده حداقل شماره ات را داشته باشم.»
سامان قبول کرد و خداحافظی کرد.
چند روز بعد، تلفنش زنگ خورد.
«سامان، می خواهم از تو خواهشی داشته باشم.»
مرد صاحب یک کارگاه کوچک بود و دنبال فردی قابل اعتماد می گشت.
«من دنبال کسی بودم که بتوانم به او اعتماد کنم. وقتی دیدم در شرایطی که می توانستی پول را برداری، آن را پس دادی، فهمیدم آدم مورداعتمادم را پیدا کرده ام.»
سامان به کارگاه رفت و چند روز بعد مشغول به کار شد.
سامان نه تنها شغل بهتری پیدا کرد، بلکه با تلاش خودش توانست در همان کارگاه پیشرفت کند.
یک روز صاحب کارگاه به او گفت:
«می دانی چرا آن روز تو را استخدام کردم؟»
«چون به من اعتماد کردید.»
«نه؛ چون آن روز فهمیدم آدمی که وقتی هیچ کس نگاهش نمی کند، کار درست را انجام می دهد، وقتی همه نگاهش می کنند هم قابل اعتماد است. »
سامان آن روز فهمید گاهی یک انتخاب کوچک، می تواند مسیر زندگی آدم را تغییر دهد.
درستکاری زمانی ارزش واقعی خودش را نشان می دهد که هیچ کس ما را نمی بیند.
انسان می تواند در لحظه ای کوتاه بین منفعت شخصی و وجدانش یکی را انتخاب کند؛ شاید انتخاب درست در همان لحظه سخت تر باشد، اما آرامشی به همراه دارد که با هیچ پولی قابل خریدن نیست.
«آدم ها را از انتخاب هایی بشناس که وقتی هیچ کس مراقبشان نیست، انجام می دهند؛ شخصیت واقعی انسان پشت درهای بسته و در لحظه های بی تماشا ساخته می شود.»















نظرات کاربران