داستان «آب شُرب» نویسنده «آفتاب آفریدون»
چاپ ایمیل تاریخ انتشار: 23 مهر 1405
چندسال پیش، پسرم امید، ترم بهمنماه، دانشگاه جندیشاپور اهواز قبول شد. من به اهواز رفتم و عجلهای یک واحد نقلی برایش رهن و اجاره کردم؛ توی یک مجتمع مسکونی شلوغ که اغلب ساکنانش قشر متوسط رو به پایین بودند. تصمیم گرفتم به طور موقت یکی دوماهی کنارش بمانم.
آپارتمانی که در آن مستقر شدیم بلوک ۱۴ طبقهی ۲ بود.
نمای ساختماها سیمانی و درب و پنجرههایشان آهنی و فرسوده و زنگ زده بودند. به نظر میآمد قدمت ساختمانها بیش از سه چهار دهه باشند.
هر طبقه دارای چهار واحد در اندازههای مختلف بودند. خانهی ما ۵۰ متری بود؛ یک هال جمع وجور با یک اتاقخواب ۱۲ متری و آشپزخانهای سه متری و سرویس بهداشتی!
پلههای ساختمان استاندارد نبودند؛ فاصلهشان زیاد بود. وقتی از پلهها بالا میرفتم کمر و زانوهایم درد میگرفت، به طوری که مجبور میشدم روی هر پاگردی چند دقیقه بنشینم و نفسی تازه کنم. همسایههای طبقهی ما، یک پیرزن تنها و یک زن و شوهر کهنسال و یک زوج جوان بودند.
در همان مدتِ کم، در آن ساختمان فرسوده با آدمهای بسیار مهربان و خونگرمی آشنا شدم که بهترین بودند؛ صاف و صادق و بیشیلهپیله!
آنجا بود که فهمیدم هر چه آدمها در سطح پایینتری زندگی کنند، مهر و محبتشان بیشتر است و خالصتراند؛ خودِ خودِ واقعیشان هستند!
روز اول که در آن آپارتمان ساکن شدیم، بعد از اسبابکشی و خستگی و تشنگی، بیخبر از همهجا، یکراست رفتم سمت ظرفشویی، دستهایم را شستم، بعد یک مشت آب خوردم. مزه آب، شور و تلخ بود؛ تا آن روز چنین آب تلخ و بیکیفتی را تجربه نکرده بودم. حالم خیلی بد شد، ولی تحمل کردم و به روی خودم نیاوردم. تازه یادم آمد که امید یک باکس آبمعدنی خریده بود و توی یخچال گذاشته بود و تأکید هم کرده بود که وقتی تشنهام شد آبمعدنی استفاده کنم، اما من یادم رفته بود!
آن روز با بطریهای آبمعدنی چای دم کردم و غذا پختم.
پیش خودم فکر کردم، مردم اهواز چگونه روزگار میگذرانند، یعنی هر روز آبمعدنی میخرند!؟
با دخترم تماس گرفتم و قضیه را برایش تعریف کردم. دخترم که قبلتر به قصد مسافرت، اهواز آمده بود، راهنماییام کرد. گفت: «مامان، آب اهواز آلوده و خطرناکه؛ باید دستگاه تصفیه آب بخری یا هم از آبمعدنی استفاده کنید!»
تصمیم گرفتم همان دستگاه تصفیه را بخرم تا هزینهی کمتری بابت آب پرداخت کنم. خریدن دستگاه تصفیهی آب توی آن روزها برایم میسر نبود، چون باید به نمایندگیاش که وسط شهر بود میرفتم تا تهیهاش میکردم، اما من جایی را بلد نبودم و وقت کافی هم نداشتم. کارهای زیادی داشتم که در اولویت بودند و باید انجامشان میدادم. خرید دستگاه تصفیهی آب را در برنامهی روزهای آینده قرار دادم.
فردای آن روز به بازارچهای که همان اطراف بود رفتم تا وسایل مورد نیازم را بخرم. توی بازارچه همه چیز پیدا میشد؛ سبزیجات و میوهجات، ماهی و میگو، قصابی و مرغ زنده، ساندویچی سیار، پلاسکویی و قلیانی و انواع پوشاک زنانه و مردانه و بچهگانه.
از همه مهمتر، همان راستا هم چندین مغازه سوپرمارکتی و نانوایی و آش و حلیمی هم بود.
اصلاً یکی از دلایلی که آن محله را انتخاب کرده بودم، همین بود که دسترسی به یک بازارچه داشته باشم.
وسایل مورد نیازم را از بازارچه تهیه کردم و رفتم دم سوپرمارکتی که یک باکس آبمعدنی هم بخرم. داخل مغازه شدم. فروشنده داشت با یکی از مشتریانش عربی حرف میزد. پیش خودم فکر کردم حالا چطوری بهش بفهمانم که آب معدنی میخوام. در همین حین، مرد جوانی داخل مغازه شد و یک اسکناس پنجهزارتومنی به فروشنده داد و با لهجهی لری گفت: «کاکا، جون خودت پول ای دبهی آبِ ما رو حساب کن، خیلی کار دارم!»
فروشنده، اسکناس را گرفت و یک هزارتومنی به او پس داد. آنجا بود که فهمیدم مرد عرب فارسی و لری را میفهمد و آب شُرب هم میفروشد. هر دبهی بیستلیتریِ آب میشد چهارهزارتومن!
با خودم فکر کردم اگر یک دبهی بیستلیتری آب بخرم خیلی باصرفهتر از خریدن یک باکس آبمعدنیست.
بلافاصله وسایل را به خانه بردم و برگشتم بازارچه و یک دبهی بیستلیتری خریدم. دوباره به همان مغازه سوپرمارکتی رفتم تا آب بخرم. به فروشنده گفتم: «آقا، کجا آب بردارم؟»
فروشنده با لهجهی عربی گفت: «خانم، روبهروت دمِ مغازه یک شیر آب هست، برو خودت دبه رو پر کن، بعد بیا پولش رو حساب کن!»
من هم رفتم بیرون از مغازه و شیر آب را پیدا کردم. برایم عجیب بود که چرا خانهی ما که در همان محله است آب شُرب ندارد، ولی این مغازه دارد!
درِ دبه را باز کردم. بعد آب ریختم داخل دبه و خوب چرخاندمش و تکانش دادم، بعد آب را ریختم تا خاک وخُلش شسته شود!
در همین حین، صدای گوشخراش مرد عرب را شنیدم که همراه با توپ وتشر داد زد: «هوی...هوی... خانم چکار داری میکنی، ببند اون شیر بیصحاب رو!»
من مات و مبهوت به آن مرد خیره شدم. شیر هم همینطور باز بود و آب میرفت!
در یک چشمبرهم زدنی، مرد عرب با آن لباس سفید و بلندی که پوشیده بود، مثل قرقی پرید روی شیر آب و آن را بست. بعد، نفسزنان با چهرهای برافروخته فریاد زد: «هوی...هوی... خانم از کجا آمدی؟!
حواست کجاست، تمام آب رو هدر دادی!؟»
من هم عصبانی شدم و سرش داد زدم: «چیه؟ چیه آقا، مگه آب زمزمه این طوری هوار میکشی!؟»
مرد عرب عصبانیتر شد و با صدای بلندتر فریاد زد: «خانم، می تو حالیت نیس چقدر به ما ضرر زدی؛ من هر تانکر رو خداتومن میخرم، بعد تو میای دبه رو با آب شُرب میشویی!؟ باید بابت این خسارتی که به ما زدی دههزارتومن جریمه بدی!»
صحبتهای آن مرد عرب، مرا از خوابِ غفلت بیدار کرد. تازه فهمیدم که آن آب لولهکشی به یک تانکر وصل است!
خجالتزده پول آب را همراه با جریمه پرداخت کردم و دبه را برداشتم و به سمت خانه راه افتادم. چند قدم که رفتم، خسته شدم. دبه بیستلیتری برای من خیلی سنگین بود. به هر زحمتی بود خودم را به محوطهی مجتمع رساندم. دیگر نتوانستم ادامه بدهم. روی یک سکو جلوی یک ساختمان نشستم و زنگ زدم به امید. با بغض گفتم: «الو امید، زود بیا توی محوطه این بشکهی آب رو ببر، کمرم شکست!»
آنجا روی آن سکو به دبهی آب نگاه کردم و به فکر فرو رفتم. یاد روزهایی افتادم که شیلنگ را به شیر آب وصل میکردم، آنوقت با آب شُرب؛ آبی که از دل سرچشمههای دنا میجوشید و از شاهلولههای زیادی عبور میکرد تا به دستمان میرسید؛ من بدون جارو، با فشارِ قوی آب، حیاطمان را میشستم. بعد میرفتم بیرون از خانه و پیادهرو و نیمی از خیابان آسفالت را هم میشستم. آنوقت به خودم افتخار میکردم« بهبه چقدر من زن تمیزیام که جلوی خونهام، نسبت به همسایهها تمیزتر و شسته و روفتهتر است!»
توی همین فکر بودم که دستی مردانه، دستهی دبه را گرفت و بلندش کرد. امید بود. او لبخند تلخی زد و گفت: «آخی مامان، به نظرم این لحظه، تاوان اون روزهایه که وقتی خونهمون یاسوج بود شیلنگ سیچهل متری رو دستت میگرفتی و ساعتها پیادهرو و خیابون رو از این سر تا اون سر میشستی و دلت خُنک نمیشد!»
امید همان حرفی را زد که ذهن خودم درگیرش بود؛ هر دو به یک چیز مشترک داشتیم فکر میکردیم و رنج میبردیم!
بغض سنگینی راه گلویم را بست. چند قطره اشک از گوشهی چشمانم چکید، برای مردم اهواز؛ مردم خونگرم و مهربانی که رود بزرگ کارون از آن خودشان بود، اما آب شُرب نداشتند!















نظرات کاربران