ادامه قصه کودکانه پینوکیو
پینوکیو کتاب را زیر بغل زد، پدرش را بغل کرد و راه افتاد.
در میدان شهر، صدای طبل به گوشش رسید. بالای درِ سالن نمایش عروسکی، پرچم های رنگی در باد تکان می خوردند. مردم جلوی در جمع شده بودند.
آهسته تر قدم برداشت. از داخل سالن صدای موسیقی و خنده می آمد.
گفت: «فقط همین یک نمایش. بعدش می رم مدرسه.»
اما بلیت پول می خواست و جیب پینوکیو خالی بود.
همان نزدیکی، مردی کتاب دست دوم می خرید. پینوکیو به کتابش نگاه کرد و آن را محکم تر بغل کرد. بابا برای خریدنش از پالتوی خود گذشته بود.
با خودش گفت: «بعداً یک کتاب دیگه می خرم.»
کتاب را فروخت و با پولش بلیت خرید. بعد وارد سالن شد.
روی صحنه، عروسک های چوبی پشت سر هم می رقصیدند. یکی چشمش به پینوکیو افتاد و یک دفعه ایستاد. عروسک پشت سری به او خورد.
«نگاه کنید! یک پسر چوبی!»
یکی دیگر صدایش زد: «بیا بالا، پیش ما!»
پینوکیو روی صحنه رفت. عروسک ها دورش جمع شدند تا با او دست بدهند. همه با هم حرف می زدند و دیگر هیچ کس با موسیقی نمی رقصید.
تماشاگری صدا زد: «پس نمایش چی شد؟»
صاحب سالن با قدم های بلند روی صحنه آمد و پرده را بست.
عروسک ها ساکت شدند. پینوکیو جلو رفت.
«ببخشید. گفتن بیام پیششون.»
پینوکیو به زمین نگاه کرد. «کتاب مدرسه ام رو فروختم که بلیت بخرم.»
مرد دست به سینه منتظر ماند.
«بابا پالتوش رو فروخته بود تا برام کتاب بخره. حالا نه اون پالتو داره، نه من کتاب.»
چند لحظه فقط همهمهٔ تماشاگرها از پشت پرده شنیده می شد.
مرد آهی کشید، دست در جیبش برد و پنج سکهٔ طلا کف دست پینوکیو گذاشت.
«این ها رو ببر خونه. یک پالتو برای پدرت بخر و یک کتاب هم برای خودت. فردا هم برو مدرسه.»
پینوکیو سکه ها را در مشتش گرفت. «ممنونم! مستقیم می رم خونه.»
قصه کودکانه پینوکیو: آغاز ماجراجویی عروسک چوبی
بیرون سالن، یک بار دیگر سکه ها را شمرد. یک پالتو برای بابا، یک کتاب برای خودش؛ شاید پول شام هم باقی می ماند.
روباه و گربه ای کنارش ایستاده بودند.
پینوکیو گفت: «پنج سکهٔ طلا! دارم برای بابام می برم.»
روباه نزدیک تر شد. «فقط پنج تا؟ می تونی صدتاش کنی.»
«توی مزرعهٔ شگفتی ها بکارشون. تا غروب یک درخت داری که پر از سکهٔ طلاست.»















نظرات کاربران