نوشتن؛ همین و تمام

صبحی که جگر گوشه رو دادن بغلم هنوز از اثر مورفین گیج بودم. سر سزارین بی حسی اسپاینال خوب پیش نرفته بود و من درد رو حس میکردم. کاری از دست کسی برنمیومد. فقط میفهمیدم جراحم شکمم رو شکافته ولی متخصص بیهوشی چون من دارم درد میکشم و ناله میکنم،میگه دست نگه دارید. میفهمم که اونا هم نمیتونن خیلی دست دست کنن. پرخون ترین عضو بدن زیر تیغ رفته و بازه ولی من درد دارم. با تمام توان دارم ناله میکنم. همسرم کنارم دستمو گرفته و در حالیکه خودش داره قالب تهی میکنه سعی میکنه بهم دلداری بده. بعد از چند ثانیه اولین صدای گریه اش میاد. همسرم میگه تموم شد. دیگه تموم شد عزیزم، صداشو میشنوی؟ صدای پسرمونه. من دیگه هیچی نمیشنوم هیچی نمیبینم، توی هپروتی ام که تزریق یه شات مورفین حسابی بعد از دراوردن بچه بهم داده. میفهمم دارن تختم رو تکون میدن که ببرن ریکاوری. نور خورشید از یه جایی میتابه به پشت پلک هام. حس قهرمانی رو دارم که از کره ی مریخ برگشته و الان حق خودش میدونه که نهایت لذت رو از این نئشگی ببره.














نظرات کاربران