تحلیل پدیدهی فحاشی در میان ایرانیان، به ویژه در لحظات سرخوردگی عمیق، پیوند ناگسستنی با تاریخ استبداد و ساختارهای فرهنگیی جامعه دارد. حتی تا جایی که بازتاب آن در ادبیات رسمی دوران مشروطه تا همین امروز در زمانهی ما نیز قابل مشاهده است.
همانگونه که صادق هدایت در جایی به درستی اشاره کرده است، ناسزاگویی در فرهنگ ما اغلب سلاحِ بیسلاحان و مکانیسمی دفاعی در برابر بیقدرتی و ناامیدی مفرط بوده است. پناهگاهی کلامی برای تخلیه خشم انباشته از ستمی که راه به جایی نمیبرد.
این فورانِ خشم کلامی، تبلور عینی خود را در ادبیات معاصر و به ویژه اشعار شاعران عصر مشروطه و اوج آن و نیز، نظام پس از آن یافت. ایرج میرزا با بهکارگیری زبان عامیانه و شکستن تابوهای کلامی، عارف قزوینی با تصنیفهای پرخون و پرخاشگرانه علیه خائنان به وطن، و میرزاده عشقی با هجویههای تند و بیپروا، ملک الشعرای بهار در اشعار و نوشته هایش، از رکاکت لفظ نه به عنوان یک انحراف اخلاقی صرف، بلکه به عنوان ابزاری سیاسی برای ویران کردن ابهت پوشالی حاکمان و به چالش کشیدن ساختار استبداد استفاده کردهاند.
از منظر جامعهشناختی، پژوهشگران شناخته شدهی ایرانی در تحلیل استبدادگزیدگی ایرانیان، این رفتار را ناشی از انسداد راههای گفتگوی مدنی و اعتراض قانونی میدانند؛ وقتی جامعه توان نقد سازنده را از دست میدهد، یا از او دریغ میشود، زبان نقد به زبانی تلخ و ویرانگر بدل میشود. در بعد جهانی نیز، شرقشناسان و ایرانپژوهانی چون یرواند آبراهامیان و … ، در بررسیهای روانشناختیی خشم سیاسیی تودهها در خاورمیانه، اشاره کردهاند که جوامع تحت فشار مداوم ساختاری، خشونت فیزیکیِ سرکوبشده را به خشونت کلامی و نمادین تبدیل میکنند. البته در دوران کنونی این خشم سرکوب شده، مورد سوء استفاده بی شرمانه از سوی گروهی معدود از تازهکاران یک شبه سیاسی شده و نیز گروهها و باند های لمپن نیز قرار گرفته و میگیرد که به توضیحات بالا هیچ ربطی ندارند. و تنها به خاطر از میدان به در کردن مخاطبان و ایجاد شرم و هراس و بی اعتباری و وحشت در مخاطب صورت می گیرد تا آنان را با شدیدترین بی حیایی، با فشار روانی و شرم و هراس از میدان ارائه نظر خارج کنند.
اینان هرچند ممکن است همگی از ابناء استبداد در قدرت نیز نباشند، اما بی تردید از این شیوه برای مرگ حضور مخاطب در عرصهی سیاست روز بهره می جویند تا از آلترناتیو خود برای سیاست ورزی و در نهایت حکومت کردن، حمایت کرده باشند.
یورش به “ناموس” و بهکار بردنِ واژگانِ رکیک جنسی در این میان، ریشه در ساختار مردسالارانه و نگاه سلطانی و نرینهسالاری به جامعه دارد که در آن ضربه زدن به خطوط قرمز سنتیی مخاطب، بالاترین حدِ آسیب کلامی تلقی میشود.
در نهایت، این پیوستگی میان شعر پرخاشگر دوران مشروطه و پس از آن، تحلیلهای روان/ جامعهشناختی و نیز واقعیتهای امروز نشان میدهد که فحاشی، به ویژه در بستر فضای مجازی مدرن، اگر سازماندهیشده و هدایت شده از طرف قدرتهای رسانهای خارجی و جمهوری اسلامی هم نباشد، امتداد همان فریادهای خفهشدهای است که در غیابِ تریبونهای آزاد و آموزشِ مدیریت هیجان، و در یک کلام حضور سختسر و پایای استبداد حکومتی شاهی و فقاهتی، به شکلی بدوی و فرساینده، هویت جمعی را به مسلخ برده است و هچنان خواهد برد.
شیخ بهایی در یک رباعی حرفی دارد که در پایان می آورم تا در زمینهی توضیح این شیوه، تنها به ادبیات مشروطه بسنده نکرده باشم:
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو، خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
البته در مصراع نخست این رباعی باید “سیرت اوست” را سیرت تربیتی استبدادی و نظامات حاکم بر آن جامعه خواند.















نظرات کاربران